{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part بیداری در دل تاریکی

🌑 part ³– بیداری در دل تاریکی
🩶صدای خاکستر
---
هوا سنگین شده بود، انگار قلعه نفس نمی‌کشید. دیوارهای سنگی اطرافشان زمزمه‌ای خفه در خود داشتند؛ صدایی بی‌کلام که مثل ناله‌ی باد از میان ستون‌های سرد عبور می‌کرد و در دل فضا پژواک می‌یافت.

یونگی در آستانه‌ی در ایستاده بود، ردایش به آرامی در نسیمی ناپیدا می‌لرزید. صورتش در نیم‌تاریکی پنهان بود، اما نگاهش محکم و مصمم. مریدا با دستانی لرزان گردنبند را دور گردنش انداخت. نگین آتشین، وقتی به سینه‌اش رسید، لحظه‌ای تپید؛ درست مثل قلب دومش.

او چند قدم به یونگی نزدیک شد.

– چطور باید فرار کنیم؟ این‌جا هیچ راهی نداره... فقط دیوار و درهای بسته.

یونگی بدون این‌که نگاهش را از راهروهای خالی بردارد، با لحنی مطمئن گفت:

– در این قلعه هیچ‌چیز مثل ظاهرش نیست. دیوارها زنده‌ان... و فقط به کسی راه نشون می‌دن که شجاعت دیدنشو داشته باشه.

او دستش را بلند کرد. نوک انگشتش با لرزشی طلایی درخشان شد، و روی سنگ سرد دیوار کنارشان کشید. صدای خش‌خش آرامی شنیده شد، مثل کشیده شدن چاقو روی پوست یک درخت پیر. از جایی که لمس کرده بود، شکافی باریک شکل گرفت، سپس گسترده شد و دری پنهان با نور آبی ملایمی باز شد.

مریدا نفسش را در سینه حبس کرد.

– این... جادوه؟

– بیشتر شبیه یادآوریه. دیوار داشت خوابش می‌برد، من فقط بیدارش کردم.

آن دو وارد گذرگاهی شدند که دیوارهایش از شیشه‌های مه‌آلود ساخته شده بود. درون هر پنجره‌ی شیشه‌ای، صحنه‌هایی در حال پخش شدن بودند: لحظه‌هایی از جنگ‌های باستانی، هیولاهایی پوشیده در تاریکی، و زنی شعله‌پوش که فریاد می‌زد و آسمان را می‌شکافت.

مریدا ایستاد. یکی از شیشه‌ها تصویر زنی را نشان می‌داد با موهایی شبیه آتش، چشمانی پرغرور... و آن گردنبند دور گردنش.

– اون کیه؟...

یونگی نگاهی به تصویر انداخت. سکوت کرد. سپس آرام گفت:

– اون مادربزرگ مادرته. آخرین بانوی شعله. در نبرد آخر سقوط کرد... ولی قدرتش هیچ‌وقت خاموش نشد. تو وارثشی، مریدا.

دلش فشرده شد. تصویر زن محو شد و شیشه‌ خاکستری شد. اما صدایی در سر مریدا پیچید، انگار خاکسترهای او هنوز حرف می‌زدند.

> "مرگ پایان نیست... وقتی شعله هنوز زنده است."



یونگی بازویش را گرفت و گفت:

– باید بریم. این گذرگاه هر لحظه ممکنه فرو بریزه.

در لحظه‌ای که قدم بعدی را برداشتند، یکی از پنجره‌ها شکست. دود سیاهی از آن بیرون زد و صدای نعره‌ای گوش‌خراش تمام فضا را لرزاند. موجودی از سایه‌ها بیرون پرید؛ تنی بلند، پوستی ترک‌خورده، و چشمانی بدون مردمک.

مریدا از جا پرید.

– اون چیه؟

یونگی شمشیر نقره‌ای‌اش را از غلاف بیرون کشید. تیغه‌اش شعله‌ور شد.

– فرزندان سایه‌خون. به‌محض اینکه گردنبند بیدار شد، اونا دنبالت اومدن. آماده باش!

مریدا نفسش را محکم بیرون داد. قلبش می‌تپید، اما فرار نکرد. کنار یونگی ایستاد. و درست در همان لحظه، گردنبندش شروع به درخشیدن کرد... نه فقط قرمز، بلکه با رگه‌هایی از طلایی. آتش در نوک انگشتانش جمع شد، بی‌آن‌که بداند چگونه.

و صدایی درونش زمزمه کرد:

> "یادته... فقط باید باور کنی."




---
دیدگاه ها (۰)

🌑 part ⁴ – بیداری در دل تاریکی🪞نبر در گذرگاه اینه هاسایه از ...

🌑 part ⁵ – بیداری در دل تاریکی🌀راز راه پله ی معلقباد سردی از...

🌑 part ² – بیداری در دل تاریکی🍂"پسر چشم خاکستری"لحظه‌ای هیچ‌...

🌑 part ¹ – بیداری در دل تاریکی🖤''بیداری در دل تاریکی''مربدا«...

🌑 part ⁷ – بیداری در دل تاریکی✨دروازه ی نخستیننور طلایی اطرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط