{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه‌ها اگر دستم می‌رسید بغلتان می‌کردم و می‌گفتم زنده باش

بچه‌ها اگر دستم می‌رسید بغلتان می‌کردم و می‌گفتم زنده باشید و زندگی کنید، زندگی مهمترین چیزی است که از ما دریغ شده. از هیچ خوشحالی ساده و نور کوچکی وسط بغض‌ها و خشم نگذرید، و اجازه بدهید زخم‌ها زنده بمانند بدون این که تسکینی لااقل فوری برای ویرانی دسته جمعی ما وجود داشته باشد. فعلا دارم کتابها را می‌چینم توی کارتن‌های اثاث‌کشی، موزیکهای کانال را گوش می‌دهم، و سعی می‌کنم به یاد بیاورم هر کتاب را چه روزی خریده‌ام. همزمان نفسم سنگین است، بسیار ویرانم، و اگر کسی از پنجره پرتم کند بیرون تا کف حیاط خانه‌ی پشتی به این فکر می‌کنم که یادم نمی‌آید هیچ بخشی از زندگی به من خوش گذشته‌باشد. اما هنوز این مهمانی را که بی‌دعوت به آن آمدم و مثل یک غریبه در آن سر کردم دوست دارم. هنوز زنده‌ام، زنده و آواره مثل کلاغ خیس روی درخت و آواز بلندش.
همین.


#حمید_سلیمی
دیدگاه ها (۰)

«از این تن‌پوشِ سیاه، از این غم‌ که پایانی هم ندارد خسته شده...

تَتَمّه‌ی آفتاب را برایمان می‌گذارند که گرم شویم وپس‌مانده‌ی...

شب به پایان راهش نزدیک می‌شود.ما راهرگز خوابی نیست.بیدار می‌...

حالم حالِ صبح نیشابور است به وقت حمله‌ی مغول. فرزندم را در ت...

(پارت۳)🐿 "هوبی اوپا، چه آهنگی روی صحنه بیشتر تو را هیجان‌زده...

گاهی فکر می‌کنم نیازی به اثبات جهانِ پس از مرگ نیست؛ نیازی ن...

«مردی بین ما »پارت ۱۳: «انتخابِ سخت» شب شده بود و چراغ‌های ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط