پارت
پارت ۱۱
صبح هاشیراما بلند شد. چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون و حسابی هم گردن درد داشت.
H:"اینجا کجاس؟ توبیراما چرا بغل من خوابیده؟"
چند لحظه طول کشید تا ویندوزش بیاید بالا، بعد یادش امد دیشب چی شد. دزدی، توبیرامای تیر خورده، اوچیها های دزد، بعد هم مادارا میخواست بکشدش.
به محض اینکه یادش امد دادش رفت هوا:"مادارای حرومییی!"
از انطرف مادارا داشت برای صبحانه پنکیک داشت میکرد ولی داد هاشیراما باعث شد هول شود و هر چی روغن بود ریخت کف اشپزخانه. مشتش را کوبید روی میز:"چه خبرته مردک؟"
ولی بعدش، یچیزی فهمید. هاشیراما بیدار شده بود.
سریع رفت تا در را باز کند:"هاشیراما؟"
ولی به محض اینکه پایش را گذاشت توی اتاق یکی یقه اش را گرفت:"دزد سگ صفت بدبخت. خونه من میای دزدی؟ روت میشه نگام کنی الان؟"
مادارا پوزخند زد:"چرا روم نشه؟ کارمه خیر سرم."
هاشیراما یک مشت محکم خواباند زیر گوش مادارا:"پررو. اینم به اون در که زدی تو گردنم."
مادارا دستش را گذاشت روی گونه اش، ولی گوشه های لب هایش رو به بالا میرفت:"عجب کینه ای هستی حالا یه دزدی خواستم بکنم ازت."
بعد یک دسته از موهای هاشیراما را داد پشت گوشش:"برو دعا کن یوقت خودتو ندزدن خوشگل پسر."
هاشیراما تازه میخواست برود توی فاز احساسی که توبیراما با خشک ترین لحن ممکن از روی تخت گفت:"تموم شد چندش کاریاتون؟ من سوال دارم."
هاشیراما سریع مادارا را شوت کرد اونور:"ها، چی...اها، بپرس برادر عزیزم؟"
توبیراما دست هایش را ضربدر کرد:"چرا خواستین دزدی کنین؟"
و بعد مادارا تازه یادش آمد هنوز توضیح نداده:"ام...فکر کنم من یکیو سراغ دارم که از پس تو یکی خوب بر میاد. ایزوناااا، بیا ببین کی بیدار شده."
ایزونا از طبقه ی بالا امد پایین:"چی شده؟"
بعد که دید سنجو ها دوباره بیدار شده اند چشم هایش برق زد:"عه، بیدار شدین؟ بهتری توبیراما؟"
مادارا سریع سرش را چرخاند طرف برادرش، چهره اش جدی شد:"اینهمه ذوق برای چیه؟"
ایزونا سریع خودش را جمع و جور کرد:"نه بابا چه ذوقی، میخواستم ببینم بهتره یا نه."
مادارا چشم هایش را تنگ کرد، بعد زمزمه کرد:"میتونی ببریش، ولی حواسم هستا ایزونا."
ایزونا سریع سر تکان داد، بعد رفت دست توبیراما را گرفت و شروع کرد به کشیدنش:"بیا بریم واست تعریف کنم."
T:"چی، نه من میخوام از خود دزد اصلی بشنومممم."
ولی ایزونا به زور کشوندش بیرون. مادارا اه کشید:" قضیش مفصله هاشیراما."
و در را پشت سرش بست. هاشیراما نشست روی تخت:"هر چی هست باید بگی چون کارت زیادی سگی بود."
M:"گوش کن من دوتا دلیل داشتم. نصف دلیلش این بود که ایزونا دوست داشت بره امریکا و اونجا یه هکر موفق بشه. من میخواستم اون همه چی داشته باشه. ولی کشوندمش تو این کثافت کاریا و روحیه پاکشو خراب کردم، خودخواه بازی دراوردم."
هاشیراما که حسابی فضولیش گل کرده بود پرسید:" و دلیل دوم؟"
مادارا شانه بالاانداخت:"برای یه شرکت مزخرف کار میکردم که قرار بود سیستمو بدزدم جاش ساختمونو بگیرم ولی اونا میخواستن تورو بکشم با سیستم فرار کنم. ببین قضیه سیاسیه میدونم نمیفهمی."
هاشیراما که یه کلمه هم نفهمیده بود میخواست مسخره کند که ناگهان توجهش به مکالمه ی توبیراما و ایزونا از توی اشپزخانه جلب شد.
H:"گوش کن مادارا، چی دارن میگن؟"
صبح هاشیراما بلند شد. چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون و حسابی هم گردن درد داشت.
H:"اینجا کجاس؟ توبیراما چرا بغل من خوابیده؟"
چند لحظه طول کشید تا ویندوزش بیاید بالا، بعد یادش امد دیشب چی شد. دزدی، توبیرامای تیر خورده، اوچیها های دزد، بعد هم مادارا میخواست بکشدش.
به محض اینکه یادش امد دادش رفت هوا:"مادارای حرومییی!"
از انطرف مادارا داشت برای صبحانه پنکیک داشت میکرد ولی داد هاشیراما باعث شد هول شود و هر چی روغن بود ریخت کف اشپزخانه. مشتش را کوبید روی میز:"چه خبرته مردک؟"
ولی بعدش، یچیزی فهمید. هاشیراما بیدار شده بود.
سریع رفت تا در را باز کند:"هاشیراما؟"
ولی به محض اینکه پایش را گذاشت توی اتاق یکی یقه اش را گرفت:"دزد سگ صفت بدبخت. خونه من میای دزدی؟ روت میشه نگام کنی الان؟"
مادارا پوزخند زد:"چرا روم نشه؟ کارمه خیر سرم."
هاشیراما یک مشت محکم خواباند زیر گوش مادارا:"پررو. اینم به اون در که زدی تو گردنم."
مادارا دستش را گذاشت روی گونه اش، ولی گوشه های لب هایش رو به بالا میرفت:"عجب کینه ای هستی حالا یه دزدی خواستم بکنم ازت."
بعد یک دسته از موهای هاشیراما را داد پشت گوشش:"برو دعا کن یوقت خودتو ندزدن خوشگل پسر."
هاشیراما تازه میخواست برود توی فاز احساسی که توبیراما با خشک ترین لحن ممکن از روی تخت گفت:"تموم شد چندش کاریاتون؟ من سوال دارم."
هاشیراما سریع مادارا را شوت کرد اونور:"ها، چی...اها، بپرس برادر عزیزم؟"
توبیراما دست هایش را ضربدر کرد:"چرا خواستین دزدی کنین؟"
و بعد مادارا تازه یادش آمد هنوز توضیح نداده:"ام...فکر کنم من یکیو سراغ دارم که از پس تو یکی خوب بر میاد. ایزوناااا، بیا ببین کی بیدار شده."
ایزونا از طبقه ی بالا امد پایین:"چی شده؟"
بعد که دید سنجو ها دوباره بیدار شده اند چشم هایش برق زد:"عه، بیدار شدین؟ بهتری توبیراما؟"
مادارا سریع سرش را چرخاند طرف برادرش، چهره اش جدی شد:"اینهمه ذوق برای چیه؟"
ایزونا سریع خودش را جمع و جور کرد:"نه بابا چه ذوقی، میخواستم ببینم بهتره یا نه."
مادارا چشم هایش را تنگ کرد، بعد زمزمه کرد:"میتونی ببریش، ولی حواسم هستا ایزونا."
ایزونا سریع سر تکان داد، بعد رفت دست توبیراما را گرفت و شروع کرد به کشیدنش:"بیا بریم واست تعریف کنم."
T:"چی، نه من میخوام از خود دزد اصلی بشنومممم."
ولی ایزونا به زور کشوندش بیرون. مادارا اه کشید:" قضیش مفصله هاشیراما."
و در را پشت سرش بست. هاشیراما نشست روی تخت:"هر چی هست باید بگی چون کارت زیادی سگی بود."
M:"گوش کن من دوتا دلیل داشتم. نصف دلیلش این بود که ایزونا دوست داشت بره امریکا و اونجا یه هکر موفق بشه. من میخواستم اون همه چی داشته باشه. ولی کشوندمش تو این کثافت کاریا و روحیه پاکشو خراب کردم، خودخواه بازی دراوردم."
هاشیراما که حسابی فضولیش گل کرده بود پرسید:" و دلیل دوم؟"
مادارا شانه بالاانداخت:"برای یه شرکت مزخرف کار میکردم که قرار بود سیستمو بدزدم جاش ساختمونو بگیرم ولی اونا میخواستن تورو بکشم با سیستم فرار کنم. ببین قضیه سیاسیه میدونم نمیفهمی."
هاشیراما که یه کلمه هم نفهمیده بود میخواست مسخره کند که ناگهان توجهش به مکالمه ی توبیراما و ایزونا از توی اشپزخانه جلب شد.
H:"گوش کن مادارا، چی دارن میگن؟"
- ۷۲۱
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط