{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت

روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را می خنداند و شاد می کند

نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی

مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم :
دیدگاه ها (۵)

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط