{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از باغ مي ‌برند چراغاني ‌ات کنند

از باغ مي ‌برند چراغاني ‌ات کنند

تا کاج جشن هاي زمستاني ‌ات کنند

پوشانده ‌اند صبح تو را ابرهاي تار

تنها به اين بهانه که باراني ‌ات کنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي ‌برند که زنداني ‌ات کنند

اي گل گمان مکن به شب جشن مي ‌روي

شايد به خاک مرده ‌اي ارزاني ‌ات کنند

يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از نقطه ‌اي بترس که شيطاني ‌ات کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ‌اي است که قرباني ‌ات کنند



فاضل نظری
دیدگاه ها (۹)

ای کاش که من پیر شوم در بغلتبا دست تو زنجیر شوم در بغلتپرواز...

تزریق میشوی به همه جسم و جان منتا بوسه میزند به لبانت، لبان ...

این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخشآن‌قدر جذابیت داری که حیرت...

مرا مقابل چشمان سرکشیده بغل کنمرا ببوس و برقصان٬ مرا به عشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط