{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان Part

رمان ،~~، Part {7}

(خونه چوویا ظهر/۲:۱۱/)

#چوویا

عااااااااا بدنم خستسسسسسس اوه من خونم؟
من کی خوابم برد؟ وایییی تو اتوبوس خوابم بررددددددددددد چقد رقت انگیزه که مطمئنم دازایی تا اینجا بغلم کرده..........اههههه خوبی کسی بجز انگو بامون نبود
حوصلم سر رفت پس پاشدم با ویسکیی(یه نوع مشروب)که پریروز گذاشتم تو یخچال یکم خودمو سرگرم کنم....ها...کجاس؟اممممم نکنه کامل خوردمشه؟هوفففف رفتم تو فیریزرو بگردم تا از بقیه بطری ها یکیو انتخاب کنممممم.....هه؟این لامصبل کدوم گورین؟آههههههه دازایییییییییییی منکه بدون کاری انجام دادن زنده نمی مونممممم هوف میرم تا یه بطری دیگه بخرم...لعنتی من عاشق اون ویسکی بودممم لباسامو پوشیدم و رفتم سمت مغازه که همیشه میرفتم

چوویا: سلاااممممم

امی(مغازه دار): سلام ، خوبی؟چرا انگار ماشین زده زیرت؟

چوویا: ماموریت دیروز خیلی خسته کننده بود...مشروبامم به کمک یدونه کصـ*ـخل در افق محو شدن

امی:اشکال نداره😂💕تازه ازون ویسکی ها هم که تموم شده بودن دوباره آوردیم

چشام ستاره بارون شد
چوویا:واقعنی؟

امی: آرع😂

یدونه ویسکی برداشتمو با امی خداحافظی کردم دختر خوبی بود و یجورایی بهترین دوستم تو محله بود رفتم خونه و با خوشحالی نشستم رو کاناپه و یه نگاه به تاریخ انقضا روی بطری انداختم ، کار از محکم کاری عیب نمیکنه ، بطری رو تا نصفه سر کشیدم...باورم نمیشه انقد زود مست شدم

(خونه دازایی عصر/۵:۰۰/)

#دازایی

دازایی: هومممم.....چقدر......زندگی خسته کنندسسسسس

همچنان آنیکی شخصیت دازایی: مگه تا همین چند روز پیش به دنیا سلام نمیکردی؟

دازایی: اونموقع میتونستم کرم بریزم الان کسیو نیییسسسس

«توجه داشته باشید این مکالمات در ذهن دازایی اتفاق افتاد😂»

[۹ساعت بعد {پشمامممممم😂}]

اهههههه دیگه نمیکشمممم ساعت ۲ و ربع عه و من خوابم نمیبرههههه کرم بدنم افتاادهههه.....عاااااا یه فکر به ذهنم رسیییددد🤓 چوویا عاشق اینه که مست کنه.....اگه به بار.دعوتش کنم...میاد؟ هوممممم به امتحانش میرزه

دازایی= چوویا=&

سلااااممممم کوتوله...اصن تو چرا بیداری؟

&ها؟ منگل تو به من زنگ زدی از من میپرسی چرا بیداری؟(سکسکه)

چوویا.....مستی؟!

&همممممم آره فککنم؟

هعیییییی لباس بپوش بریم بار

&ها؟ چرا؟

مگه میزاری بیام خونت؟

&ها؟

هیچی لباس بپوش بدو میام دنبالت

[قطع کردن]

هوففف این چوویا هم آدمو عصبی میکنه‌....بعدم مگه من همه بطری هارو نریختم دور؟ هههههههه

(دازایی تو ماشینه من الان چه اسمی براش بزارم؟ بزنم ماشین دازایی؟😂🤝نصفه های شبببب/۲:۴۷/)

#دازایی

منتظر کله هویجی وایساده بودم که اومد سوارشد

دازایی: سلام

چوویا: علیک

روندم سمت بار....در این مدت هم حرفی بین منو چوویا رد و بدل نشد

(گذر زمان تا رسیدن⁦(
...
دیدگاه ها (۱۰)

رمان ،~~، part {8}(گذر زمان تا رسیدن⁦(⁠ノ⁠◕⁠ヮ⁠◕⁠)⁠ノ⁠*⁠.⁠✧⁩#دا...

رمان ،~~، part {9}#دازایی چوویا پوزخند تحویلم داد: من قدرت م...

رمان ،~~، Part {۶}(صبح هتل/۹:۰۰/)#دازایی انگار دودل بود که ب...

رمان ،~~، Part {۵}(شب سازمان/۹:۰۳/)#دازایی [بچه ها اونجایی ک...

پارت ۹ یونجون : یاا بومگیو چیشده ؟ خوبی ؟ هی هی ؟ (با نگرانی...

ویوی ایوکی:نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم ...

پارت 148

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط