رمان part

رمان ،~~، part {8}

(گذر زمان تا رسیدن⁦(⁠ノ⁠◕⁠ヮ⁠◕⁠)⁠ノ⁠*⁠.⁠✧⁩

#دازایی


با کوتوله پیاده شدیم رفتیم بار منم دوتا لیوان مشروب گرفتم و نشستم رو بروی هویجک اونم لیوانو از من گرفت و سر کشید

دازایی: خب چوویا نگفتی

هاهااااااهااااااااااااااهااااااااااااااااااااا من یه شیطانم هوهوهوهوهوهوووو⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩

چوویا: ها؟چیو؟

دازایی: چه حسی به من داری؟

چوویا: چرا من باید اینو جواب بدم؟

دازاایی: چون.....چون من پرسیدم

چوویا: ها؟

هعی اینم قرار نیس چیزی بگه ..... کش رفتم از زیر زبونش کارساز نیس ، منم لیوانو سر کشیدم

(دفتر موری اوگای نصفه نصفه های شببببببب این موری مگه آدم نی بخوابه؟ نه جدی/۳:۰۵/)

#موری

داشتم مدارکو میزاشتم تو کشو تا برم خونه که یکی در زد

موری: بیا داخل

جان(یکی از ماموراس....خو اسم دیگه ای به ذهنم نرسیییددد *زمین را جویدن*): رئیس

موری: هوم؟

جان: یک نفر که ادعا میکه عضوی از سازمان سگ های شکارچیه باهامون تماس گرفته

موری: *اخم کردن* گوشیو بهم بده

(بار ، شببببب های جمعـ...چیز یعنی...لعنت بهت یعنیااااا....منحرفم کردیییی..😂/۴:۲۳/)

#دازایی

چوویا: *لبخند* بانداژی...هیچ میدونستی فردا چهار شنبس؟

دازایی: ااااااا نه بابااااا😂😂🤣🤏

چوویا: 😂😂

به چوویا گفتم دیگه دیروقته و میبرمش خونه خودم اونم چیزی نگفت و منم این سکوتو به عنوان قبول کردن در نظر گرفتم و دستشو گرفتم و بردمش تو ماشین ، وقتی داشتم ماشینو روشن میکردم خطاب به چوویا گفتم

دازایی: بنظرت بهشت میریم یا جهنم؟

و ماشینو استارت زدم که دیدم چوویا آروم با مشت زد به شونم و زد زیر خنده

دازایی: خو مگه دروغ میگم...هوم؟ منکه مستم ... ماشینم برونم..‌.بسم الله

(باز هم گذر زمان تا رسیدن⁦(⁠ ⁠/⁠^⁠ω⁠^⁠)⁠/⁠♪⁠♪⁩


#دازایی

رسیدیم دم خونه و پیاده شدیم ،.در خونه رو باز کردم رفتم تو خونه و چوویا هم اومد داخل

چوویا: دازایی...

دازایی: هومـ.....

رومو برگردوندم که لباشو رو لبام گذاشت و بهم خیره شد...بعد چند ثانیه که شوکم خوابید منم همراهیش کردم که خودشو عقب کشید

چوویا لبخند زد:*نفس نفس زدن* خیلی...حس خوبی داره که پیشمی

دازایی: .....

اومد نزدیکمو سرشو تو سینم قایم کرد

چوویا: نرمهههه

دازایی: چی؟

چوویا: لباستتتتت

نیشخند زدم: دوسش داری؟

چوویا سریع سرشو بالا پایین کرد: اوهوممم

دازایی: راستش یدونه واسه تو هم گرفتم ولی نمیدونستم خوشت میاد یا نه

چوویا: جدییییی؟

دازایی: آرهـــــــــــه


رفتم و از تو کمد لباسی که واسش گرفته بودمو آوردم و دادم بهش.... کلی ذوق کرد

دازایی: خوشت اومد؟

چوویا: خیلییییی

یه لبخند زدم که تا نگاهش کردم دیدم لباسرو پوشیده

دازایی: چطو...چطوری انقد...سرییعع؟؟

....
دیدگاه ها (۵)

رمان ،~~، part {9}#دازایی چوویا پوزخند تحویلم داد: من قدرت م...

رمان ،~~، part{10}دازایی: چه صدایی؟چوویا: همون صدا درررردازا...

رمان ،~~، Part {7}(خونه چوویا ظهر/۲:۱۱/)#چوویا عااااااااا بد...

رمان ،~~، Part {۶}(صبح هتل/۹:۰۰/)#دازایی انگار دودل بود که ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۲ تند کیفم رو برداشتم و از چ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۹ فصل ۳ ) دوش مختصری گرفتم و لباس عوض ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط