{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part 40

جادویی عشق part 40

خواب میدیدم باز لبه اون پرتگاه و ایستادم. اون کتابچه مشکي توي دستام بود.. بلندش کردم.

چشمام تار بود. نمیتونستم ببینمش..خط قرمز.. باید خط قرمز رو بخونم..

چشمام هر ا لحظه تار و مات تر میشد. نمیتونستم..

نور ابي سمتم تابیده شد.. سر از کتاب بلند کردم انگشتر وی.

نه. ترسیده بودم چرخیدم که یه دفعه کلي خرده شیشه و خرده چوب پرت شد تو صورتم. تند دست و پا زدم و تقلا کردم

جيغ بلندي كشيدم که پام لیز خورد و از پرتگاه پرت شدم پایین

با تكون خيلي محكمي تند و با وحشت چشمامو باز کردم. صورت اخموي وی دقیقا روبروي صورتم بود و با دستاش دو طرف شونه ام رو گرفته بود و تکونم میداد.

با بهت و دهن باز زل زدم بهش.
با بهت و دهن باز زل زدم بهش. خواب بود. فقط خواب بود. جدي گفت:خوبي؟

گنگ نگاش کردم و دست رو صورتم کشیدم.داخ..

وی-خيلي تقلا ميكردي..اروم و به زور گفتم خواب.. بدي بود.

نفسم رو شدید بیرون دادم.دبلند شد رفت سمت يکي از جعبه ها.

اين پرتگاه لعنتي کي دست از سر من و خوابهام برمیداره؟

نگاهم رو به وی کشیدم.‌جعبه اي رو باز کرد و بطري بیرون کشید. متعجب به بطري نگاه کردم.

اومد کنارم نشست و مشغول باز کردن درش شد و من همونجور نگاش کردم.

نگاه کجي بهم انداخت و گفت:چیه؟ -مشروب جاساز کردي؟

غلیظ گفت: جاساز نکردم. اینجا انباره جلوم گرفت و گفت:میخوري؟

بعد این خواب افتضاح .میچسبید

اروم از دستش گرفتم و جرعه اي خوردم.. ااااه..

از دهنم تا روده و معده ام رو مثل یه گوله اتیش همینجور

سوزوند و رفت پایین زبونم رو در آوردم. خيلي بد بود..خيلييي..

اخ.. از دستم گرفت. تند با دستم خودمو باد زدم و گفتم: این دیگه چیه؟ وی اولین باره میخوري؟

نگاش کردم. اولین بار؟ اخ..

اولین بار بود مشروب سال ١٥٣٤ رو میخوردم.. این

خيلي خالص و سنگین بود.. تلخ و برنده..

به زور گفتم اره..مزه زهرمار میداد..

جرعه اي خورد و خیره بهم گفت:معلومه.. زل زدم تو چشماش

نگاه ازم کند و بطري رو کنار گذاشت..

خيلي خوشحال شدم که زیاد نخورد..

ايني که من خوردم یه ذره بیشترش فیل رو به ببر تبدیل میکنه..

اصلا دوست نداشتم با یه مست یه جا حبس شده باشم..

نفس عمیقی کشیدم و به روبروم خیره شدم.

کی صبح میشه ما از اینجا خلاص شیم؟ به فکر البرت و امیلي افتادم و نگاش کردم و گفتم:چقدر این دوتا عضو خانواده جناب عالي نامردن..الان به راحتي در خواب خوش به سر میبرن

جدي گفت: رو اون بچه که اصلا نمیشد حساب کرد..انقدر

اتیش میسوزونه هیچ جا رو نمیتونه ببينه ولي اميلي.. نرم خندیدم و گفتم اتیش؟ واقعا اتیش واژه کمیه واسه

توصيف أن يحه وقت داشته جا داشت را

|||نرم خندیدم و گفتم اتیش؟ واقعا اتیش واژه کمیه واسه توصیف این بچه.. وقتی داشتم میومدم اینجا داشت با دندوناي تيزش به خدمتکار رو دنبال میکرد..

تند نگام کرد و گفت:واقعا؟

خندیدم و گفتم: واقعا .. فک کنم تا الان خدمتکاره رو تکه تکه کرده..

از تصورش یه دفعه زدم زیر خنده.

لبخند زد و بدون نگاه کردن بهم سرشو به تاسف تكون داد و زیرلب گفت این بچه اصلا هیچیش شبیه آدمیزاد نیست..

زانوهامو بغل کردم و نگاهم رو چرخوندم که خورد به

انگشترش.. يه چيزي درباره اش وجود داره..

یه چیزی که حسش میکنم اما نمیفهممش... اروم گفتم انگشترت. خيلي قشنگه.. يه جوري

بي حرف نگاهش رو کشید رو انگشترش.

مشكوك گفتم: دادي برات ساختنش؟ جدي

گفت:نه..یه جورايي..خاصه..

اخم باريکي کرد و لباشو جمع کرد و گفت: ارثیه خانوادگیه.. ابرو بالا انداختم و سر تکون دادم و گفتم:میتونم ببینمش؟

و دستم رو بردم سمتش که سریع دستش رو عقب کشید اما قبل عقب کشیدن انگشتم برخورد خيلي خيلي كوچيك و کوتاهی با انگشترش پیدا کرد که حس کردم انگشتم اتیش گرفت.

شوکه چشمامو گرد کردم و انگشتم رو عقب کشیدم. انگار اصلا متوجه شوك و تعجبم نشد و جدي گفت:گفتم
خانوادگي و قديميه..

فقط... فقط میخواستم ببینمش

اشتیاقم بیشتر شده بود و گفتم میشه یه لحظه درش بیارین؟

اخم غليظي كرد و گفت نه..چیز دیگه اي نداري بهش پیله

کني؟ چقدر امروز حرف ميزني و سوال ميکني؟ صبي

گفت: به جاي اين همه فضولي بخواب..البته اگه باز

قرار نیست با کابوس بپري.. با حرص نگاه ازش کندم.

چندین دقیقه طولاني سكوت رنج اوري بينمون حكم فرما

شد.‌دیگه طاقت نداشتم. نگاش کردم. بیدار بود.

اروم گفتم صبح کارگرا کي ميان؟

وی-صبح خيلي زود..زياد نمونده..
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 39نكني و حنجره خودتم پاره نکني؟ عصبي :گفتم چ...

جادویی عشق part 38,,بفهمه ته باغ چه خبره و آقا و تلن گیر کرد...

جادویی عشق part 37 چرا من مدام باید خواب این مرد رو ببینم؟؟ ...

جادویی عشق part 28 و يه تيكه كيك جلوي دهنش بردم. نخورد. اخم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط