پارت
پارت ۱۰
* تاج گلمو تموم کردم *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : تاج گلم خیلی خوشگل شده نه؟
کیان : اره خیلی قشنگه
رزت : من دیگه میرم
کیان : کجا؟
رزت : باید برم داخل انگاری مهمون داریم
کیان : باشه برو ، خداحافظ
رزت : خداحافظ ، میبینمت
* رفتم داخل ، داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابام رو دیدم *
رزت : بابا
کلود : بله
رزت : من هنوز اسمی ندارم
کلود : اوه..... خب انگاری گل رز دوست داری
رزت : خیلی
کلود : بیا
* رفتم دنبالش تو اتاق خودش *
کلود : بشین
* نشستم...... یه کتاب در اورد خوندش*
کلود : رزت
رزت : بله؟
کلود : اسمت رزته
* اینطوری اسمم انتخاب شد *
* رفتم داخل اتاق خودم در حالی که فیونا موهامو درست میکرد ازش سوال پرسیدم *
رزت : اسم رزت چجوری یه ذهن پدرم رسید
فیونا : من دستیار و صمیمی ترین دوست مادرت بودم اون همیشه اسم های بچه هاشو از توی یه کتاب انتخاب میکرد به علاوه همیشه بقیه مادرت رو رزت صدا میرکردن چون موهاش دقیقا رنگ گل رز بود و دقیقا عاشق گل رز بوده
همیشه هم میگفت دلم میخواست اسم یکی از بچه هام اسمشون رزت باشه ....
برای همین پدرت اسم شمارو گذاشت رزت
* از این داستان خیلی لذت بردم*
رزت : فیونا
فیونا : بله
رزت : اوم..... مهمونا کی هستن؟
فیونا : ارباب های جوان
رزت : برادراممممم؟
فیونا : بله
* تاج گلمو تموم کردم *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : تاج گلم خیلی خوشگل شده نه؟
کیان : اره خیلی قشنگه
رزت : من دیگه میرم
کیان : کجا؟
رزت : باید برم داخل انگاری مهمون داریم
کیان : باشه برو ، خداحافظ
رزت : خداحافظ ، میبینمت
* رفتم داخل ، داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابام رو دیدم *
رزت : بابا
کلود : بله
رزت : من هنوز اسمی ندارم
کلود : اوه..... خب انگاری گل رز دوست داری
رزت : خیلی
کلود : بیا
* رفتم دنبالش تو اتاق خودش *
کلود : بشین
* نشستم...... یه کتاب در اورد خوندش*
کلود : رزت
رزت : بله؟
کلود : اسمت رزته
* اینطوری اسمم انتخاب شد *
* رفتم داخل اتاق خودم در حالی که فیونا موهامو درست میکرد ازش سوال پرسیدم *
رزت : اسم رزت چجوری یه ذهن پدرم رسید
فیونا : من دستیار و صمیمی ترین دوست مادرت بودم اون همیشه اسم های بچه هاشو از توی یه کتاب انتخاب میکرد به علاوه همیشه بقیه مادرت رو رزت صدا میرکردن چون موهاش دقیقا رنگ گل رز بود و دقیقا عاشق گل رز بوده
همیشه هم میگفت دلم میخواست اسم یکی از بچه هام اسمشون رزت باشه ....
برای همین پدرت اسم شمارو گذاشت رزت
* از این داستان خیلی لذت بردم*
رزت : فیونا
فیونا : بله
رزت : اوم..... مهمونا کی هستن؟
فیونا : ارباب های جوان
رزت : برادراممممم؟
فیونا : بله
- ۴۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط