{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~


هر دو کمی ساکت بودن که این سکوت توسط جیمین شکسته شد و بدون اینکه نگاهش کنه لب زد:


_ استاکر کوچولو من حوصله‌ی مزاحمت رو ندارم...پس برگرد و برو خونه ات


جِما بی خیال پوزخندی زد و به محض اینکه جیمین کلید رو تو در چرخوند و با فکر اینکه اون مزاحم کوچولو رفته خواست وارد خونه اش بشه.

که ناگهان کسی به شونه اش ضربه‌ ای زد و وارد خونه اش شد.


جیمین با تعجب به دختر نگاهی انداخت که بی هوا سرش رو پایین انداخته بود و وارد خونه اش شده بود.

اخمی کرد و در رو پشت سرش بست.

بی حوصله جلو رفت و خودش رو روی کاناپه ولو کرد و بعد اینکه چشماشو بست جدی لب زد:


_ از خونه ام گمشو بیرون


جِما بی تفاوت به لحن و جمله اش روی مبلِ روبرویش نشست و به چشمای بسته اش خیره شد.

حتی از اون فاصله پلک های بلند و زیباش، اخم ظریفِ بین ابرو هاش که از جذابیتش کم نمیکرد، لب های گوشتی و بی رنگش که آدم رو وسوسه میکرد، و اون موهای قشنگ بِلوندش هوش از سرِ هر کسی می‌برد. تو دید بود


ناخواسته لبخندی زد و بیشتر بهش خیره شد.


اما جیمین که انگار زیر زربین بود، کلافه چشماشو باز کرد و سرش رو سمت دختر چرخوند که جِما فورا لبخندش رو خورد و بهش زل زد:


_ نمیخوای یه تکونی به اون پشتت بدی؟


جِما چشمش رو در حدقه چرخوند و گفت:

_ همیشه انقدر با خانوما بی ادبی؟

جیمین یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:

_ با اونایی که بی اجازه وارد خونه ام میشن..اره

دختر دست به سینه شد:

_ شاید اگه یکم خوش‌ برخوردتر بودی، مجبور نمیشدم به زور بیام.

جیمین نگاه خنثی ای بهش انداخت:

_ شاید اگه عقلت بیشتر بود، نمیومدی.

جِما پوزخندش جمع شد:

_ همیشه اینجوری جواب میدی؟


جیمین بالافاصله جواب داد:

_ آره

جِما کلافه نفسش رو بیرون داد، نمیدونست چرا انقدر گاردش رو بالا نگه‌ داشته بود :


_ فقط دارم سعی میکنم بشناسمت.


جیمین بدون اینکه نگاهش کنه گفت:


_ وقتتو تلف میکنی.


و بعد اتمام جمله اش از روی مبل بلند شد و سمت آشپزخونه رفت.
دختر خیره به رفتنش زل زد، اصلا نمیشد دو کلمه با این پسر حرف زد؟


جیمین بطریِ شیشه‌ ایِ کوچیکِ آب رو از داخل یخچال برداشت و بین لب هاش گذاشت.

دختر خیره به سیبک گلوش که با هر قلوپ بالا پایین میشد چشم دوخته بود.

پسر بطری رو روی جزیره‌ی آشپزخونه گذاشت و بی آنکه نگاهش کنه جدی تر لب زد:

_ تو کی هستی؟

جِما با سوال یهویی اش جا خورد:


_ قبلا که گفتم، ما باهم همکلاسی بودیم


جیمین بالاخره نگاهش کرد و سرد گفت:

_ و انتظار داری باور کنم؟

دختر سرش رو به چپ و راست تکون داد و لب زد:

_ مجبور نیستی...اما من جز حقیقت چیزی نگفتم

پسر دستی به موهاش کشید و کلافه گفت:


_ من امروز واقعا خستم خب؟...حالا تا حوصله ام بیشتر از این سر نرفته برو بیرون.


جِما آهسته لبش رو گزید و آروم از جاش بلند شد، اون واقعا دلش می‌خواست بیشتر به کراشِ دوران دبیرستانش نزدیک بشه.
اما اون انگار دورش رو با دیوار فولادینی پر کرده بود و قصد نداشت گاردش رو پایین بیاره.

پس بی حرف و کمی نا امید سمت در رفت و بالافاصله از خونه خارج شد.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۷۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۴۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~وقتی از خونه‌ی نامجون خارج شد، دست‌...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. نفس‌هاش تندتر و...

[ تناسخ زمان ] ۲۳ part جونگ‌کوک لبخندی کوتاه زد و سرش را تک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط