{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دستت ساعت را باز می کنی,

از دستت ساعت را باز می کنی,

و دستانم زمان را از دست می دهند....

ولیعصر را دور می زنی,

خیابان، پیشِ رویم بلند می شود....

راه را از سرِ راه ام بر می دارد,

شعرها سیاه می شوند....

کاغذها درخت,

و جرقه های کوچک، به کشتی هاشان بر می گردند...

دریا، اشک، برمی گردد به چشمانم....

حرف ها نگفته,

شعرها مرده....

کسی از سیاهی دست دراز می کند,

تا گره ی طناب کشتی ها را به اسکله ی سینه ام ببندد....
دیدگاه ها (۴)

در سکوت، صدایی لاغر، مثلِ ران های مرگ.... بر تختی از بیمار...

مرهمِ درد خیره شدن هایت, نه حــــــــرف های من بود, نه دست...

به تو وابسته شدم و تنهایی پیشِ رویم سکوت می کند.... سر می ک...

بي هيچ سلاحي، روي صندلي ام مي نشينم.... و صداي كليد را مي ...

«پس همه اش دروغ بود؟»....p2...... «تو منو به بازی دادی…؟»ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط