I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:27
(ویو:میرا)
و یه دفعه تهیونگ با یه استایل مافیایی کاملا مشکی...
و چشمانی که پر از خشم و عصبانیت بود...
همراهش هم دوتا چمدون بود...
_:دوباره دعواتون شده؟؟؟
سری به معنای تایید تکون داد...
🐻:مزاحم که نیستم؟؟؟
_:نه.
و نگاهی به من انداخت...
🐻:سلام میرا.
و با همون لحن آروم همیشگیم بهش گفتم...
+:سلام.
امیدوارم مشکلت زودتر حل بشه.
سرش با آخرین جمله ام اومد پایین...
🐻:امیدوارم...
و بعدش رفت سمت اتاقش که تو طبقه ی مهمان ها بود...
نگاهم و دادم به کوک...
+:چیزی شده من خبر ندارم؟؟؟
_:نه عزیزم مسئله ی مهمی نیست.
فقط تهیونگ با خانواده اش مشکل داره...
و از بچگی هروقت که نمی خواست جو خونه رو تحمل کنه میاد اینجا.
+:آها.
لبخندی به رو لباش اومد...
و بلند شد...
یه دفعه ای رفتم تو هوا...
چشمام چهار تا شد...
تو بغل کوک بودم...
_:حالا بهت ثابت شد که کوچولویی😁؟؟؟
آروم زدم رو شونه اش...
بعد با اخم مصنوعی گفتم:
+:تو زیاد بزرگی وگرنه من خوبم.
خنده ی ریزی با هم کردیم...
بعدش من رو همونطور برد بیرون تو حیاط...
با یه میز پر از غذا مواجه شدم...
_:شروع کنیم؟؟؟
+:شروع کنیم☺️.
من رو از بغلش آورد پایین...
صندلی رو برام عقب کشید...
و نشستم روش...
چند دقیقه بعد غذامون تموم شد...
+:ممنون خوشمزه بود😁.
_:نوش جونت یاقوت☺️.
خمیازه ای کشیدم...
_:بیا بریم بهت اتاقم و نشون بدم...
لباساتم عوض کن و بعدش بگیر بخواب پرنسس.
+:ولی منکه لباس ندارم...
بعدشم من تو اتاقت بخوابم تو می خوای کج...
_:پیش تو...
تو بغلت.
و اینکه لباس هم برات خریدم...
تو کمده هر کدومش که دوست داری بردار بپوش.
نمی دونم چرا ولی خنده ای رو لبام اومد...
+:ممنونم سایه...
خیلی زحمت کشیدی.
_:سایه؟؟؟
+:آره سایه.
_:چرا؟؟؟
_:چون مثل سایه همیشه پیشمی و ازم مراقبت می کنی و بهم توجه می کنی.
_:میشه دوباره بگیش؟؟؟
چون خیلی خوشم اومد...
مخصوصا وقتی که از زبون تو شنیدمش🤩🤩🤩.
دوباره خمیازه ای کشیدم و گفتم:
+:خستمه سایه.
خنده ای خرگوشی کرد و گفت:
_:باشه یاقوت😁.
و بلند شدیم...
داشتیم از راه پله ها می رفتیم بالا که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:27
(ویو:میرا)
و یه دفعه تهیونگ با یه استایل مافیایی کاملا مشکی...
و چشمانی که پر از خشم و عصبانیت بود...
همراهش هم دوتا چمدون بود...
_:دوباره دعواتون شده؟؟؟
سری به معنای تایید تکون داد...
🐻:مزاحم که نیستم؟؟؟
_:نه.
و نگاهی به من انداخت...
🐻:سلام میرا.
و با همون لحن آروم همیشگیم بهش گفتم...
+:سلام.
امیدوارم مشکلت زودتر حل بشه.
سرش با آخرین جمله ام اومد پایین...
🐻:امیدوارم...
و بعدش رفت سمت اتاقش که تو طبقه ی مهمان ها بود...
نگاهم و دادم به کوک...
+:چیزی شده من خبر ندارم؟؟؟
_:نه عزیزم مسئله ی مهمی نیست.
فقط تهیونگ با خانواده اش مشکل داره...
و از بچگی هروقت که نمی خواست جو خونه رو تحمل کنه میاد اینجا.
+:آها.
لبخندی به رو لباش اومد...
و بلند شد...
یه دفعه ای رفتم تو هوا...
چشمام چهار تا شد...
تو بغل کوک بودم...
_:حالا بهت ثابت شد که کوچولویی😁؟؟؟
آروم زدم رو شونه اش...
بعد با اخم مصنوعی گفتم:
+:تو زیاد بزرگی وگرنه من خوبم.
خنده ی ریزی با هم کردیم...
بعدش من رو همونطور برد بیرون تو حیاط...
با یه میز پر از غذا مواجه شدم...
_:شروع کنیم؟؟؟
+:شروع کنیم☺️.
من رو از بغلش آورد پایین...
صندلی رو برام عقب کشید...
و نشستم روش...
چند دقیقه بعد غذامون تموم شد...
+:ممنون خوشمزه بود😁.
_:نوش جونت یاقوت☺️.
خمیازه ای کشیدم...
_:بیا بریم بهت اتاقم و نشون بدم...
لباساتم عوض کن و بعدش بگیر بخواب پرنسس.
+:ولی منکه لباس ندارم...
بعدشم من تو اتاقت بخوابم تو می خوای کج...
_:پیش تو...
تو بغلت.
و اینکه لباس هم برات خریدم...
تو کمده هر کدومش که دوست داری بردار بپوش.
نمی دونم چرا ولی خنده ای رو لبام اومد...
+:ممنونم سایه...
خیلی زحمت کشیدی.
_:سایه؟؟؟
+:آره سایه.
_:چرا؟؟؟
_:چون مثل سایه همیشه پیشمی و ازم مراقبت می کنی و بهم توجه می کنی.
_:میشه دوباره بگیش؟؟؟
چون خیلی خوشم اومد...
مخصوصا وقتی که از زبون تو شنیدمش🤩🤩🤩.
دوباره خمیازه ای کشیدم و گفتم:
+:خستمه سایه.
خنده ای خرگوشی کرد و گفت:
_:باشه یاقوت😁.
و بلند شدیم...
داشتیم از راه پله ها می رفتیم بالا که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۶۱
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط