I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:26
(ویو:میرا)
هنوز قدم دیگه ای برنداشته بودیم که...
صدای زنی از بالای پله ها اومد...
خودش هم با دو میومد سمتمون...
مامان کوک:پسرم این کیه که با خودت آوردی عمارت...
می دونی اگه یونا و خالت بفهمن چقدر ناراحت میشن؟؟؟
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
م.ک:فک نکن با این حرکاتت می تونی پسر من و رام خودت کنی دختر جون.
دیدم که کوک عصبانیه...
پس برای اینکه دعوا نکنه که بیشتر از این اذیت نشه...
خودم دست به کار شدم...
سری به نشانه ی احترام خم کردم و لب زدم:
+:سلام خانم.
ممنونم منم خوبم.
حالتون چطوره؟؟؟
من مین میرا هستم...
و از آشناییتون خوشبختم☺️.
کوک فکر نمی کردم که مادرت انقدر زیبا باشه.
کوک خودش هم جلوی خنده و لبخندش رو گرفت...
_:بله همینطوره.
مامان کوک که از تعجب زیاد شاخ در آورده بود...
بدون هیچ حرفه دیگه برگشت به سمت اتاقش...
کوک خنده های مردونش شروع شد...
می خواست جلوی خودش رو بگیره ولی نمی تونست...
منم فقط لبخند می زدم...
بعد از اینکه خنده اش تموم شد...
دسته ای از موهام و زد پشت گوشم...
و بهم لبخند زد و گفت:
_:حرکت غیر منتظره ای بود یاقوت کوچولو.
+: کوچولو؟؟؟
_:آره کوچولو.
+:یا من بیست سالمه ها.
_:ولی کوچولویی هنوز.
لحنم و بچه گونه کردم...
+:باشه عمویی شما درست میگین.
و خنده ی ریزی کرد...
رفتیم رو مبل نشستیم و به خدمتکار دستور داد که جعبه ی کمک های اولیه رو بیاره...
وقتی که آورد،درش رو باز کرد و وسایل مورد نیازش رو بیرون آورد...
پنبه رو الکلی کرد و گفت:
_:اگه دردت گرفت حتما بگو.
باشه؟؟؟
+:باش☺️.
و شروع کرد...
سوزش داشت...
ولی قابل تحمل بود...
بعد از چند دقیقه بانداژ رو گره زد...
دستمو بوسید...
_:دیگه به خودت آسیب نزن یاقوت.
+:تو دیگه اونقدر عصبانی نشو.
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_:چشم حتما.
که صدای زنگ در به صدا در اومد...
یعنی این وقت شب کی میاد؟؟؟
جفتمون با نگاه های کنجکاو داشتیم به در نگاه می کردیم...
که در باز شد...
و یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:26
(ویو:میرا)
هنوز قدم دیگه ای برنداشته بودیم که...
صدای زنی از بالای پله ها اومد...
خودش هم با دو میومد سمتمون...
مامان کوک:پسرم این کیه که با خودت آوردی عمارت...
می دونی اگه یونا و خالت بفهمن چقدر ناراحت میشن؟؟؟
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
م.ک:فک نکن با این حرکاتت می تونی پسر من و رام خودت کنی دختر جون.
دیدم که کوک عصبانیه...
پس برای اینکه دعوا نکنه که بیشتر از این اذیت نشه...
خودم دست به کار شدم...
سری به نشانه ی احترام خم کردم و لب زدم:
+:سلام خانم.
ممنونم منم خوبم.
حالتون چطوره؟؟؟
من مین میرا هستم...
و از آشناییتون خوشبختم☺️.
کوک فکر نمی کردم که مادرت انقدر زیبا باشه.
کوک خودش هم جلوی خنده و لبخندش رو گرفت...
_:بله همینطوره.
مامان کوک که از تعجب زیاد شاخ در آورده بود...
بدون هیچ حرفه دیگه برگشت به سمت اتاقش...
کوک خنده های مردونش شروع شد...
می خواست جلوی خودش رو بگیره ولی نمی تونست...
منم فقط لبخند می زدم...
بعد از اینکه خنده اش تموم شد...
دسته ای از موهام و زد پشت گوشم...
و بهم لبخند زد و گفت:
_:حرکت غیر منتظره ای بود یاقوت کوچولو.
+: کوچولو؟؟؟
_:آره کوچولو.
+:یا من بیست سالمه ها.
_:ولی کوچولویی هنوز.
لحنم و بچه گونه کردم...
+:باشه عمویی شما درست میگین.
و خنده ی ریزی کرد...
رفتیم رو مبل نشستیم و به خدمتکار دستور داد که جعبه ی کمک های اولیه رو بیاره...
وقتی که آورد،درش رو باز کرد و وسایل مورد نیازش رو بیرون آورد...
پنبه رو الکلی کرد و گفت:
_:اگه دردت گرفت حتما بگو.
باشه؟؟؟
+:باش☺️.
و شروع کرد...
سوزش داشت...
ولی قابل تحمل بود...
بعد از چند دقیقه بانداژ رو گره زد...
دستمو بوسید...
_:دیگه به خودت آسیب نزن یاقوت.
+:تو دیگه اونقدر عصبانی نشو.
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_:چشم حتما.
که صدای زنگ در به صدا در اومد...
یعنی این وقت شب کی میاد؟؟؟
جفتمون با نگاه های کنجکاو داشتیم به در نگاه می کردیم...
که در باز شد...
و یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۰۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط