#عشق_سمی #پارت_اول
#عشق_سمی #پارت_اول
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
نزدیکای صحر ساعت ۶ صبح بود، پسرک روی صندلی نشسته بود و اشک میریخت و گاهی از سرمای صبح به خودش میومد. بدون اجازه و یواشکی وارد حیاط شده بود فقط برای اینکه کمی گریه کنه و خلوت کنه برای بهتری حال خودش... مدام "چرا" هایی توی ذهنش میومد. چرا باید به عنوان بدهی پدرش توی این عمارت بی رحم مین میومد؟ چرا انقدر ضعیف بود؟ چون فقط پسری کوچولو و ظریف بود باید زجر بکشه و درس نخونه؟ موهای بلوندش روی شونه اش افتاده بود و گاهی با اشک هاش خیس میشدن. که ناگهان دستی روی شونه اش نشست. پسرک یلحظه لرزید. واضح بود این بوی عطر...
یونگی بود!
صورتش رو نزدیک گوش پسرک برد طوری که نفس هاش به گوشش برخورد میکرد و گفت:
_ عه جوجه تو اینجایی؟ فکر کردم انقدر ضعیفی که نتونی در برابر سرما دوام بیاری!
جیمین اشک ریخت و ناخوداگاه دست یونگی رو کنار زد و اروم گفت:
_ بهم... دست نزن!
سکوت برقرار شد ولی بعد با تکخنده یونگی شکسته شد. یونگی ایندفعه دستش رو محکم تر روی شونه پسرک گذاشت و لب زد:
_ اوه، شجاع شدی! فکر نمیکردم بتونی در برابر اربابت این رفتار رو نشون بدی... باید یادت بدم که جسارت، جاسوسی و گوش نکردن به اربابت چه عواقبی داره. باید یاد بگیری توی این عمارت و دنیای بی رحم ضعیف بودن و گریه نتیجه ای نداره...
یونگی بلند شد و چند قدم عقب رفت. دست به سینه شد و با اشاره به حوض وسط حیاط، که از شدت سردی اب و هوا لبه هاش یخ بسته بود، با خونسردی چیزی گفت که جیمین از شدت تعجب بدنش خشک و چشمای خیسش کامل باز شده بود:
_ برو توی حوض، همین حالا. حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم، میدونی وقتی عصبی بشم چه فکرای خطرناکی به ذهنم میرسه...
شرایط پارت بعد: ۱۰ لایک، ۱۰ کامنت و ۳ ری پست🔥
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
نزدیکای صحر ساعت ۶ صبح بود، پسرک روی صندلی نشسته بود و اشک میریخت و گاهی از سرمای صبح به خودش میومد. بدون اجازه و یواشکی وارد حیاط شده بود فقط برای اینکه کمی گریه کنه و خلوت کنه برای بهتری حال خودش... مدام "چرا" هایی توی ذهنش میومد. چرا باید به عنوان بدهی پدرش توی این عمارت بی رحم مین میومد؟ چرا انقدر ضعیف بود؟ چون فقط پسری کوچولو و ظریف بود باید زجر بکشه و درس نخونه؟ موهای بلوندش روی شونه اش افتاده بود و گاهی با اشک هاش خیس میشدن. که ناگهان دستی روی شونه اش نشست. پسرک یلحظه لرزید. واضح بود این بوی عطر...
یونگی بود!
صورتش رو نزدیک گوش پسرک برد طوری که نفس هاش به گوشش برخورد میکرد و گفت:
_ عه جوجه تو اینجایی؟ فکر کردم انقدر ضعیفی که نتونی در برابر سرما دوام بیاری!
جیمین اشک ریخت و ناخوداگاه دست یونگی رو کنار زد و اروم گفت:
_ بهم... دست نزن!
سکوت برقرار شد ولی بعد با تکخنده یونگی شکسته شد. یونگی ایندفعه دستش رو محکم تر روی شونه پسرک گذاشت و لب زد:
_ اوه، شجاع شدی! فکر نمیکردم بتونی در برابر اربابت این رفتار رو نشون بدی... باید یادت بدم که جسارت، جاسوسی و گوش نکردن به اربابت چه عواقبی داره. باید یاد بگیری توی این عمارت و دنیای بی رحم ضعیف بودن و گریه نتیجه ای نداره...
یونگی بلند شد و چند قدم عقب رفت. دست به سینه شد و با اشاره به حوض وسط حیاط، که از شدت سردی اب و هوا لبه هاش یخ بسته بود، با خونسردی چیزی گفت که جیمین از شدت تعجب بدنش خشک و چشمای خیسش کامل باز شده بود:
_ برو توی حوض، همین حالا. حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم، میدونی وقتی عصبی بشم چه فکرای خطرناکی به ذهنم میرسه...
شرایط پارت بعد: ۱۰ لایک، ۱۰ کامنت و ۳ ری پست🔥
- ۱.۹k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط