P
P/17
لارا:ممنونم. هرچقدر که پول بخواهید من بهتون میدم،فقط حال همسرم خوب بشه
دکتر:میدونم،درک میکنم. قوی بمونید تا از ایشون محافظت کنید. من هم تموم تلاشم رو میکنم
(لارا)
از اتاق بیرون اومدم که پسر جوونی رو دیدم که روی صندلی انتظار نشسته بود. نزدیکش شدم. دستی به شونش زدم که تکون ریزی خورد.
لارا:بیدارتون کردم؟
سرش رو بلند کرد تا حرفش رو بزنه اما به خاطر تاریکی هوا و بیمارستان چهرش معلوم نبود اما صدای واضحی داشت.
:ببخشید،دیروقته و خوابم برده بود
لارا:متاسفم که بیدار شدین،اگه میشه باهم صحبتی داشته باشیم
باشه ای گفت و دنبالم راه افتاد. وارد محوطه شدیم. چراغ ها توی پیاده رو روشن شده بودن. حالا چهرش معلوم شد. خدای من!هردو تعجب کرده بودیم.
:خانم!
لارا:پس تو همون گارسونی
چه دیداری!
لارا:باور نکردنیه
:میدونم!
لارا:پسرجون آخه چطور تونستی همسرم رو پیدا کنی؟
به تته پته افتاد. انگار نمیدونست من کیم!
:خ...خانم...شما...ش...شما...عروس رئیس شرکت...ک...کاپارا...هس...تید؟
لارا:بله منم
:من به خاطر بی احترامی که به شما کردم متاسفم
خنده ای کردم.
لارا:چه بی احترامی؟اتفاقا شما پسر خیلی متشخصی هستین!
خجالت کشیده سرش رو پایین آورد. جدا از این حرف ها خیلی پسر شیرینی بود.
لارا:خببب...میتونم اسم این پسر متشخص رو بدونم؟
:البته،چرا که نه!
منتظر با چشم های براق نگاهش کردم.
:اسمم جونگ کوکه. جئون جونگ کوک!
لبخند مادرانه ای زدم.
لارا:ممنونم. هرچقدر که پول بخواهید من بهتون میدم،فقط حال همسرم خوب بشه
دکتر:میدونم،درک میکنم. قوی بمونید تا از ایشون محافظت کنید. من هم تموم تلاشم رو میکنم
(لارا)
از اتاق بیرون اومدم که پسر جوونی رو دیدم که روی صندلی انتظار نشسته بود. نزدیکش شدم. دستی به شونش زدم که تکون ریزی خورد.
لارا:بیدارتون کردم؟
سرش رو بلند کرد تا حرفش رو بزنه اما به خاطر تاریکی هوا و بیمارستان چهرش معلوم نبود اما صدای واضحی داشت.
:ببخشید،دیروقته و خوابم برده بود
لارا:متاسفم که بیدار شدین،اگه میشه باهم صحبتی داشته باشیم
باشه ای گفت و دنبالم راه افتاد. وارد محوطه شدیم. چراغ ها توی پیاده رو روشن شده بودن. حالا چهرش معلوم شد. خدای من!هردو تعجب کرده بودیم.
:خانم!
لارا:پس تو همون گارسونی
چه دیداری!
لارا:باور نکردنیه
:میدونم!
لارا:پسرجون آخه چطور تونستی همسرم رو پیدا کنی؟
به تته پته افتاد. انگار نمیدونست من کیم!
:خ...خانم...شما...ش...شما...عروس رئیس شرکت...ک...کاپارا...هس...تید؟
لارا:بله منم
:من به خاطر بی احترامی که به شما کردم متاسفم
خنده ای کردم.
لارا:چه بی احترامی؟اتفاقا شما پسر خیلی متشخصی هستین!
خجالت کشیده سرش رو پایین آورد. جدا از این حرف ها خیلی پسر شیرینی بود.
لارا:خببب...میتونم اسم این پسر متشخص رو بدونم؟
:البته،چرا که نه!
منتظر با چشم های براق نگاهش کردم.
:اسمم جونگ کوکه. جئون جونگ کوک!
لبخند مادرانه ای زدم.
- ۷۳۸
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط