{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P/19
:خانم کیم؟
((از کجا من رو میشناسه؟))اولین سوالی که در ذهن سولار نقش گرفت اما چهره ی شاهزاده ی ما انقدر جذاب و مسحور بود که حتی یک کلام هم از دهنش خارج نشد!
:فکر کنم باید خودم رو معرفی کنم
همچنان محوش بود که شاهزاده خنده ای کرد و گفت:من،پسر رئیس جمهور هستم!حالا شکه شده بود و هین بلندی کشید.
سولار:یعنی...شما...پسر...یعنی...پسر...رئیس جمهور...شما...یعنی
انگشت اشاره اش رو روی بینی سولار آروم کشید. سرش رو کنار گوش سولار برد و آروم زمزمه کرد.
:درسته!
گرمای صداش و برخورد لب هاش هنگام صحبت به گوش سولار اون رو بدجور هوایی می کرد. انگار که شاهزاده ی ما نقطه ضعف ملکه رو میدونست!
سولار:م...میشه...بری...کنار...لطفا!
نیشخندی زد و اومد کنار. سولار پوف کلافه ای کشید و سرش رو اینور و اونور کرد. لبش رو تر کرد و گفت:بهتره بریم داخل. سری به نشونه ی موافقت تکون داد و پشت سر شاهزاده ی یهویی راه افتاد. وسط راه پله ها بودن.
سولار:میتونم،یه سوال بپرسم؟
:البته
سولار:چرا اومدین اینجا؟مشکلی براتون پیش اومده قربان؟
خانواده ی رئیس جمهور لطف زیادی در طی این سال ها به خاندان کیم کرده بود. وقتی که جد سولار شرکت کاپارا رو تاسیس کرد اونا با تمام وجود ازش حمایت کردن تا به اینجا برسه. حالا اونا به بزرگترین شرکت تجاری دنیا تبدیل شده بودن. اگه جد سولار کیم بزرگ پیشقدم نمیشد معلوم نبود که الان سرنوشت با اونا چیکار میکرد!
:خب،برای کاری اومدم
سولار:چه کاری؟
از حدش گذشته بود.
:به تو ربطی نداره!
(خدایا توبه میکنم دیگه نمیکنم ولی خب یکمش به جایی بر نمیخوره!)
:وای سرم!
سولار:قربان حالتون خوبهههه؟
:داد نزن دختره ی احمق!
سولار:می خواین پرستار خبر کنم؟
:نه،فقط یکم سرم رو ماساژ بده...
دیدگاه ها (۰)

P/20سولار:خیلی خب،اینجا بشینیداشاره اش به صندلی بغل دستش بود...

P/21(Rose)حالا قضیه برای همه روشن شده بود. حال یونگ شی خوب ش...

P/18 لارا:پسرم!خانوادت نگران میشن،آخه چرا هنوز اینجایی؟!جونگ...

P/17لارا:ممنونم. هرچقدر که پول بخواهید من بهتون میدم،فقط حال...

پارت دوم:آشوب هایی در میان ما(Rose)جئون جونگ کوک،پسری که به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط