فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۳ ﴾
باربد در حالی که به آراد خیره شده بود، پوزخند تلخی زد و گفت: فکر کردی اگه منو کنار بزنی، میتونی فرشتهی نجاتش باشی؟ آنیا، این آدم هم بهتر از من نیست... همهی ما داریم توی یه دنیای کثیف زندگی میکنیم.
آنیا با ناباوری نگاهی به آراد انداخت، اما قبل از اینکه آراد بخواهد دفاع کند، نامجون گوشیاش را بیرون آورد و فیلمی را برای آنیا پخش کرد. در فیلم، آراد در حال خوشگذرانی و رابطه با دخترهای مختلف بود؛ صحنههایی که نشان میداد تمام آن دلسوزیها و مهربانیهای اخیرش فقط یک بازی برای به دست آوردن آنیا بوده است.
آنیا با دیدن فیلم، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد، چند قدم عقب رفت. باربد و آراد به جان هم افتادند؛ مشت بود که بینشان رد و بدل میشد و فریادهایشان فضای خانه را پر کرده بود.
آنیا، در حالی که دستش را روی گوشهایش گذاشته بود تا صدای دعوای آنها را نشنود، به سمت پلهها دوید. او روی اولین پله ایستاد، برگشت و با صدایی که از ته چاه میآمد فریاد زد: بسه! تمومش کنید! هر دوتون مثل هم هستید... هر دوتون لجنید! حالم از همهتون به هم میخوره!
او خواست با سرعت از پلهها بالا برود تا خودش را در اتاقی حبس کند، اما ناگهان چشمانش سیاهی رفت. فشارِ عصبیِ این همه خیانت، بدنش را از پا درآورد. پایش لغزید و با شدت از روی پلهها به پایین پرتاب شد.
صدای برخوردِ بدنِ او با زمین، دعوای باربد و آراد را در نطفه خفه کرد. آنیا با شکم روی زمین افتاد. باربد با وحشت فریاد زد: آنیاااا!
به سمتش دوید. در همان لحظه، ملافهی روشن آنیا خیس شد. کیسه آب پاره شده بود و خون، آرام آرام روی سرامیکهای سرد خانه پخش میشد. آنیا در حالی که چشمانش نیمهباز بود، لبهایش لرزید و بیهوش شد. باربد، لرزان لرزان سر او را در آغوش گرفت و در حالی که دستش از خونِ آنیا رنگین شده بود، با فریاد از نامجون خواست که آمبولانس خبر کند...
......
جایزه ببخشید دیر شد اینترنت خراب شده بود
باربد در حالی که به آراد خیره شده بود، پوزخند تلخی زد و گفت: فکر کردی اگه منو کنار بزنی، میتونی فرشتهی نجاتش باشی؟ آنیا، این آدم هم بهتر از من نیست... همهی ما داریم توی یه دنیای کثیف زندگی میکنیم.
آنیا با ناباوری نگاهی به آراد انداخت، اما قبل از اینکه آراد بخواهد دفاع کند، نامجون گوشیاش را بیرون آورد و فیلمی را برای آنیا پخش کرد. در فیلم، آراد در حال خوشگذرانی و رابطه با دخترهای مختلف بود؛ صحنههایی که نشان میداد تمام آن دلسوزیها و مهربانیهای اخیرش فقط یک بازی برای به دست آوردن آنیا بوده است.
آنیا با دیدن فیلم، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد، چند قدم عقب رفت. باربد و آراد به جان هم افتادند؛ مشت بود که بینشان رد و بدل میشد و فریادهایشان فضای خانه را پر کرده بود.
آنیا، در حالی که دستش را روی گوشهایش گذاشته بود تا صدای دعوای آنها را نشنود، به سمت پلهها دوید. او روی اولین پله ایستاد، برگشت و با صدایی که از ته چاه میآمد فریاد زد: بسه! تمومش کنید! هر دوتون مثل هم هستید... هر دوتون لجنید! حالم از همهتون به هم میخوره!
او خواست با سرعت از پلهها بالا برود تا خودش را در اتاقی حبس کند، اما ناگهان چشمانش سیاهی رفت. فشارِ عصبیِ این همه خیانت، بدنش را از پا درآورد. پایش لغزید و با شدت از روی پلهها به پایین پرتاب شد.
صدای برخوردِ بدنِ او با زمین، دعوای باربد و آراد را در نطفه خفه کرد. آنیا با شکم روی زمین افتاد. باربد با وحشت فریاد زد: آنیاااا!
به سمتش دوید. در همان لحظه، ملافهی روشن آنیا خیس شد. کیسه آب پاره شده بود و خون، آرام آرام روی سرامیکهای سرد خانه پخش میشد. آنیا در حالی که چشمانش نیمهباز بود، لبهایش لرزید و بیهوش شد. باربد، لرزان لرزان سر او را در آغوش گرفت و در حالی که دستش از خونِ آنیا رنگین شده بود، با فریاد از نامجون خواست که آمبولانس خبر کند...
......
جایزه ببخشید دیر شد اینترنت خراب شده بود
- ۶۷
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط