پارت هجدهم [فصل اول] | یک عصر متفاوت 🌸🏡
پارت هجدهم [فصل اول] | یک عصر متفاوت 🌸🏡
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
دانشآموزان یکییکی وسایلشان را جمع کردند و از کلاس بیرون رفتند، اما هنوز بیشترشان دربارهی پروژهی گروهی هفتهی آینده حرف میزدند.
امیل با هیجان کنار دامیان راه میرفت.
امیل: «رئیس! اگه با تو همگروه بشم، دیگه خیالم راحته!»
اوئن خندید.
اوئن: «آره، فقط باید اسممون رو روی برگه بنویسیم، بقیهش رو رئیس انجام میده!»
دامیان اخم کوچکی کرد.
دامیان: «هر کسی باید سهم خودش رو انجام بده.»
لئو که کیفش را روی دوشش انداخته بود، لبخند زد.
لئو: «پس یعنی اگه با فورجر همگروه بشی، کمکش میکنی؟»
دامیان لحظهای مکث کرد.
دامیان: «...سؤال احمقانه نپرس.»
امیل و اوئن با شیطنت به هم نگاه کردند.
امیل: «یعنی جوابش "آره" بود؟ 😏»
دامیان: «نه!»
همه خندیدند.
همان زمان... خانهی فورجرها 🏡
درِ خانه باز شد.
آنیا با هیجان وارد شد و کیفش را روی زمین گذاشت.
آنیا: «بابا! مامان! آنیا برگشت!»
یور از آشپزخانه بیرون آمد.
یور: «خوش اومدی، آنیا! امروز نتیجهی امتحانها اعلام شد، درسته؟»
آنیا با ذوق برگهاش را بالا گرفت.
آنیا: «آنیا قبول شد! 🥜✨»
یور با خوشحالی دست زد.
یور: «آفرین! من بهت افتخار میکنم!»
در همان لحظه، لوید هم از اتاق کارش بیرون آمد.
لوید برگه را گرفت و با دقت نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند آرامی زد.
لوید: «نسبت به دفعهی قبل خیلی پیشرفت کردی.»
چشمهای آنیا برق زد.
آنیا: «واقعاً؟!»
لوید دستش را روی سر او گذاشت.
لوید: «آره. مهمتر از نمره، اینه که واقعاً تلاش کردی.»
💭 ذهن لوید: "برای عملیات استریکس هم این پیشرفت خبر خوبیه... اما از همه مهمتر اینه که آنیا داره به خودش اعتماد پیدا میکنه."
آنیا ذهنش را خواند.
💭 ذهن آنیا: "بابا اول به خودِ آنیا فکر کرد... بعد به عملیات!" 🌸
لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
یور ظرف کوچکی روی میز گذاشت.
یور: «برای جشن قبولی، کیک درست کردم!»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «وای!»
لوید نگاهی به کیک انداخت.
ظاهرش کمی... عجیب بود.
💭 ذهن لوید: "امیدوارم فقط ظاهرش عجیب باشه..."
آنیا ذهنش را خواند.
💭 ذهن آنیا: *"بابا داره دعا میکنه مسموم نشیم... 🥜"
آنیا با خنده گفت:
آنیا: «مامان! این دفعه لطفاً کسی رو نکش!»
یور هول شد.
یور: «اِه؟! ن... نه! فقط کیکه!»
لوید خندهاش گرفت.
فضای خانه پر از آرامش شد.
همان شب... خانهی دزموندها 🏛️
خانهی بزرگ و مجلل خانوادهی دزموند، مثل همیشه در سکوت فرو رفته بود.
دامیان آرام وارد شد.
پیشخدمت کیفش را گرفت.
پیشخدمت: «خوش اومدید، ارباب جوان.»
دامیان فقط سری تکان داد.
چند دقیقه بعد، در سالن بزرگ خانه...
مادرش، ملیندا دزموند، روی مبل نشسته بود و مشغول نوشیدن چای بود.
با دیدن دامیان لبخند گرمی زد.
ملیندا: «دامیان، امروز نتیجهی امتحانت اعلام شد، نه؟»
دامیان برگه را به او داد.
ملیندا نگاهی به نمره انداخت.
چشمهایش از خوشحالی برق زد.
ملیندا: «نود و هشت؟ فوقالعادهست!»
او دامیان را در آغوش گرفت.
ملیندا: «بهت افتخار میکنم.»
دامیان کمی جا خورد.
بعد آرام گفت:
دامیان: «...ممنون، مادر.»
اما...
نگاهش ناخودآگاه به صندلی خالیِ انتهای سالن افتاد.
💭 ذهن دامیان: "اگه پدر هم اینجا بود..."
"آیا اون هم ازم تعریف میکرد؟"
ملیندا نگاهش را دنبال کرد.
لبخندش کمی محو شد.
ملیندا: «پدرت امروز جلسهی مهمی داره...»
دامیان فقط آرام سر تکان داد.
دامیان: «میدونم.»
اما ته دلش...
احساس عجیبی داشت.
شب... خانهی فورجرها 🌙
آنیا قبل از خواب، روی تختش دراز کشیده بود.
به خرس عروسکیاش نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم امروز خوشحال بود که آنیا قبول شد..."
"و هفتهی بعد پروژهی گروهی..."
لبخند شیطنتآمیزی زد.
آنیا: «اگه آنیا با پسر دوم همگروه بشه... عملیات استریکس یه قدم جلو میره! 🥜✨»
در اتاق کناری...
لوید پروندهای را روی میز باز کرد.
روی جلدش نوشته شده بود:
Operation Strix
لوید آهسته گفت:
«مرحلهی بعدی... باید با دقت پیش بره.»
او هنوز خبر نداشت...
که پروژهی گروهی آکادمی ادن، قرار است خیلی زود مسیر این مأموریت را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
دانشآموزان یکییکی وسایلشان را جمع کردند و از کلاس بیرون رفتند، اما هنوز بیشترشان دربارهی پروژهی گروهی هفتهی آینده حرف میزدند.
امیل با هیجان کنار دامیان راه میرفت.
امیل: «رئیس! اگه با تو همگروه بشم، دیگه خیالم راحته!»
اوئن خندید.
اوئن: «آره، فقط باید اسممون رو روی برگه بنویسیم، بقیهش رو رئیس انجام میده!»
دامیان اخم کوچکی کرد.
دامیان: «هر کسی باید سهم خودش رو انجام بده.»
لئو که کیفش را روی دوشش انداخته بود، لبخند زد.
لئو: «پس یعنی اگه با فورجر همگروه بشی، کمکش میکنی؟»
دامیان لحظهای مکث کرد.
دامیان: «...سؤال احمقانه نپرس.»
امیل و اوئن با شیطنت به هم نگاه کردند.
امیل: «یعنی جوابش "آره" بود؟ 😏»
دامیان: «نه!»
همه خندیدند.
همان زمان... خانهی فورجرها 🏡
درِ خانه باز شد.
آنیا با هیجان وارد شد و کیفش را روی زمین گذاشت.
آنیا: «بابا! مامان! آنیا برگشت!»
یور از آشپزخانه بیرون آمد.
یور: «خوش اومدی، آنیا! امروز نتیجهی امتحانها اعلام شد، درسته؟»
آنیا با ذوق برگهاش را بالا گرفت.
آنیا: «آنیا قبول شد! 🥜✨»
یور با خوشحالی دست زد.
یور: «آفرین! من بهت افتخار میکنم!»
در همان لحظه، لوید هم از اتاق کارش بیرون آمد.
لوید برگه را گرفت و با دقت نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند آرامی زد.
لوید: «نسبت به دفعهی قبل خیلی پیشرفت کردی.»
چشمهای آنیا برق زد.
آنیا: «واقعاً؟!»
لوید دستش را روی سر او گذاشت.
لوید: «آره. مهمتر از نمره، اینه که واقعاً تلاش کردی.»
💭 ذهن لوید: "برای عملیات استریکس هم این پیشرفت خبر خوبیه... اما از همه مهمتر اینه که آنیا داره به خودش اعتماد پیدا میکنه."
آنیا ذهنش را خواند.
💭 ذهن آنیا: "بابا اول به خودِ آنیا فکر کرد... بعد به عملیات!" 🌸
لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
یور ظرف کوچکی روی میز گذاشت.
یور: «برای جشن قبولی، کیک درست کردم!»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «وای!»
لوید نگاهی به کیک انداخت.
ظاهرش کمی... عجیب بود.
💭 ذهن لوید: "امیدوارم فقط ظاهرش عجیب باشه..."
آنیا ذهنش را خواند.
💭 ذهن آنیا: *"بابا داره دعا میکنه مسموم نشیم... 🥜"
آنیا با خنده گفت:
آنیا: «مامان! این دفعه لطفاً کسی رو نکش!»
یور هول شد.
یور: «اِه؟! ن... نه! فقط کیکه!»
لوید خندهاش گرفت.
فضای خانه پر از آرامش شد.
همان شب... خانهی دزموندها 🏛️
خانهی بزرگ و مجلل خانوادهی دزموند، مثل همیشه در سکوت فرو رفته بود.
دامیان آرام وارد شد.
پیشخدمت کیفش را گرفت.
پیشخدمت: «خوش اومدید، ارباب جوان.»
دامیان فقط سری تکان داد.
چند دقیقه بعد، در سالن بزرگ خانه...
مادرش، ملیندا دزموند، روی مبل نشسته بود و مشغول نوشیدن چای بود.
با دیدن دامیان لبخند گرمی زد.
ملیندا: «دامیان، امروز نتیجهی امتحانت اعلام شد، نه؟»
دامیان برگه را به او داد.
ملیندا نگاهی به نمره انداخت.
چشمهایش از خوشحالی برق زد.
ملیندا: «نود و هشت؟ فوقالعادهست!»
او دامیان را در آغوش گرفت.
ملیندا: «بهت افتخار میکنم.»
دامیان کمی جا خورد.
بعد آرام گفت:
دامیان: «...ممنون، مادر.»
اما...
نگاهش ناخودآگاه به صندلی خالیِ انتهای سالن افتاد.
💭 ذهن دامیان: "اگه پدر هم اینجا بود..."
"آیا اون هم ازم تعریف میکرد؟"
ملیندا نگاهش را دنبال کرد.
لبخندش کمی محو شد.
ملیندا: «پدرت امروز جلسهی مهمی داره...»
دامیان فقط آرام سر تکان داد.
دامیان: «میدونم.»
اما ته دلش...
احساس عجیبی داشت.
شب... خانهی فورجرها 🌙
آنیا قبل از خواب، روی تختش دراز کشیده بود.
به خرس عروسکیاش نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم امروز خوشحال بود که آنیا قبول شد..."
"و هفتهی بعد پروژهی گروهی..."
لبخند شیطنتآمیزی زد.
آنیا: «اگه آنیا با پسر دوم همگروه بشه... عملیات استریکس یه قدم جلو میره! 🥜✨»
در اتاق کناری...
لوید پروندهای را روی میز باز کرد.
روی جلدش نوشته شده بود:
Operation Strix
لوید آهسته گفت:
«مرحلهی بعدی... باید با دقت پیش بره.»
او هنوز خبر نداشت...
که پروژهی گروهی آکادمی ادن، قرار است خیلی زود مسیر این مأموریت را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۷۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط