جنون مافیا
جنون مافیا
☆part4S1☆
جیمو: منظورتون چیه که باید یکیو انتخاب بکنه
م کوک: متوجهم که کوک و تو همو دوست دارید ولی این تصمیمیه که پدربزرگ گرفته و اون همیشه مصممه...هیچجوره راضی نمیشه
ویو کوک
از وقتی پدربزرگ این تصمیمو گرفته کلافه ام.. من عاشق جیموام..اخه ودفاخ چه ازدواجی این وسط من حتی حوصله خودمو ندارم چه برسه به زندگی مشترک با یه دختر!
کوک:مامان ولی خودتون گفتین درستش میکنید من وقت ازدواج و این کارارو ندارم
م کوک: همینه که هست پسرم... هزاران بار تلاش بر لغوش کردم ولی نشد
الانم که فکر میکنم حق با پدرته.. باید به این خانواده وارث بدی و تمام.
کیفشو برداشت و از خونه خارج شد و بعد جیمو هم بعد از کلی غر زدن رفت
با عصبانیت به سمت دفتر کارم رفتم...
چند دقیقه بعد
هیونجین:جونگکوک
کوک: بیا
هیونجین: بیا اینا چیزایی که میخواستی..البته دیگه کارش در دسترس نیست
کوک: خیلی خب ممنون.. بقیشو حل میکنم
....
سوجین: اووو دختر کاشکی بود ای حیف
سوا:بعدم باید پوزخندای اون تهیو....
اجوما: پاشید ببینم اینجا چی دارید پچ پچ میکنید
سوجین: ببخشید اجوما جونم..الان میریم سر کارمون
اجوما: کم نمک بریز دختر
سوا:*خنده*
اجوما: راستی سوا امروز برو دفتر اربابو تمیز کن
خدمتکار شخصی ارباب اخراج شده.. تو امروزو برو تمیز کن
با چیزی که اجوما گفت کل بدنم مور مور شد.. ایوای الان اون دیو قندیل بسترو باید ببینم.. یعنی چجوری میخواد نگاهم کنی
ایخدا این همه ادم..
سوا: ب..بله
با تردید و ترس زیاد رفتم دم در دفترش...ادرنالین تو رگام اوج گرفته بود...با لرزش در زدم
جونگکوک:....
ای خب مگه کریی
دوباره در زدم و نفسمو دادم بیرون
جونگکوک:... بیا
وقتی درو باز کردم دیدم عینک زده و هیچگونه توجهی بهم نکرد...قندیل بسته
سوا: ب.. بخشید ارباب برای تکیز کردن اتاقتون اومدن
جونگکوک: ...به نفعته کارتو درست انجام بدی
بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت کمدش رفتم.. تقریبا پشتم بهش بود و داشتم تمیز میکردم...
اتاق کوچیکی بود ولی خیلی چیز و میز داشت
بعد از تمیز کردن کل اتاق تقریبا کارم تموم بود و برگشتم تا وسایلمو جمع کنم که با چیزی که دیدم انگار اختیاری نداستم و فقط میخواستم محو بشم.. او... اون داشت دکمه های پیرهنشو در میورد
وقتی بهم نگاه کرد که عین وزق بهش زل زدم سریع دستامو روی چشام گذاشتم و هینی کشیدم
یه تیشرت پوشید که صبح تنش بود... عضلاتش اندازه سر من بود
جونگکوک: پوزخند*
نکنه اینا همشون فقط پوزخند بلدن.. معلومه اصن خندیدن نمیشناسن
به سمت در رفت و با لحن سردش قت
جونگکوک: بهتره بیای بیرون چون بعدش مجبور میشم تا شب اینجا زندانیت کنم
سوا: عا....بله.
سریع قدم برداشتم و رفتم بیرون...
درو قفل کرد و رفت سمت اتاق خوابش
ولی چرا قفل کردش.. عجیبه... همه چیز توی این عمارت عجیبه حتی ادماش
....
☆part4S1☆
جیمو: منظورتون چیه که باید یکیو انتخاب بکنه
م کوک: متوجهم که کوک و تو همو دوست دارید ولی این تصمیمیه که پدربزرگ گرفته و اون همیشه مصممه...هیچجوره راضی نمیشه
ویو کوک
از وقتی پدربزرگ این تصمیمو گرفته کلافه ام.. من عاشق جیموام..اخه ودفاخ چه ازدواجی این وسط من حتی حوصله خودمو ندارم چه برسه به زندگی مشترک با یه دختر!
کوک:مامان ولی خودتون گفتین درستش میکنید من وقت ازدواج و این کارارو ندارم
م کوک: همینه که هست پسرم... هزاران بار تلاش بر لغوش کردم ولی نشد
الانم که فکر میکنم حق با پدرته.. باید به این خانواده وارث بدی و تمام.
کیفشو برداشت و از خونه خارج شد و بعد جیمو هم بعد از کلی غر زدن رفت
با عصبانیت به سمت دفتر کارم رفتم...
چند دقیقه بعد
هیونجین:جونگکوک
کوک: بیا
هیونجین: بیا اینا چیزایی که میخواستی..البته دیگه کارش در دسترس نیست
کوک: خیلی خب ممنون.. بقیشو حل میکنم
....
سوجین: اووو دختر کاشکی بود ای حیف
سوا:بعدم باید پوزخندای اون تهیو....
اجوما: پاشید ببینم اینجا چی دارید پچ پچ میکنید
سوجین: ببخشید اجوما جونم..الان میریم سر کارمون
اجوما: کم نمک بریز دختر
سوا:*خنده*
اجوما: راستی سوا امروز برو دفتر اربابو تمیز کن
خدمتکار شخصی ارباب اخراج شده.. تو امروزو برو تمیز کن
با چیزی که اجوما گفت کل بدنم مور مور شد.. ایوای الان اون دیو قندیل بسترو باید ببینم.. یعنی چجوری میخواد نگاهم کنی
ایخدا این همه ادم..
سوا: ب..بله
با تردید و ترس زیاد رفتم دم در دفترش...ادرنالین تو رگام اوج گرفته بود...با لرزش در زدم
جونگکوک:....
ای خب مگه کریی
دوباره در زدم و نفسمو دادم بیرون
جونگکوک:... بیا
وقتی درو باز کردم دیدم عینک زده و هیچگونه توجهی بهم نکرد...قندیل بسته
سوا: ب.. بخشید ارباب برای تکیز کردن اتاقتون اومدن
جونگکوک: ...به نفعته کارتو درست انجام بدی
بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت کمدش رفتم.. تقریبا پشتم بهش بود و داشتم تمیز میکردم...
اتاق کوچیکی بود ولی خیلی چیز و میز داشت
بعد از تمیز کردن کل اتاق تقریبا کارم تموم بود و برگشتم تا وسایلمو جمع کنم که با چیزی که دیدم انگار اختیاری نداستم و فقط میخواستم محو بشم.. او... اون داشت دکمه های پیرهنشو در میورد
وقتی بهم نگاه کرد که عین وزق بهش زل زدم سریع دستامو روی چشام گذاشتم و هینی کشیدم
یه تیشرت پوشید که صبح تنش بود... عضلاتش اندازه سر من بود
جونگکوک: پوزخند*
نکنه اینا همشون فقط پوزخند بلدن.. معلومه اصن خندیدن نمیشناسن
به سمت در رفت و با لحن سردش قت
جونگکوک: بهتره بیای بیرون چون بعدش مجبور میشم تا شب اینجا زندانیت کنم
سوا: عا....بله.
سریع قدم برداشتم و رفتم بیرون...
درو قفل کرد و رفت سمت اتاق خوابش
ولی چرا قفل کردش.. عجیبه... همه چیز توی این عمارت عجیبه حتی ادماش
....
- ۱.۹k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط