بازمانده
بازمانده
ادامه پارت ۶
کوک:لوازم که بهش نیاز دارین رو بردارین باید بریم...
یونا:قراره کجا بریم، پناهگاه!
کوک:آره درموردش که گفتم اون بهممون کمک میکنه.
یوری:پس منتظر چی هستی عجله کن باید بریم.
روی میزی ملافه و پتوهایی که تو کمد بود رو بهم گیره زدم و از پنجره پایین انداختم، کوتاه بود ولی نه در حدی که نتونیم ازش پایین بشیم.
کوک:من میرم، بعدش شما بیان
دستم رو دوری ملافه پیچیدم و آروم آروم پایین رفتم، با رسیدن به پایین اشاره کردم که میتونن بیان، دنبال یه وسیله دفاع تو حیاط میگشتم که چشمم به شلنگ خورد برداشتمش و به فرمانده برای جنگيدن با اون لاشخورها کمک شدم، فقط میتونست چندلحظهای گیجشون کنه چون شلنگ چیزی نبود که بیتونه اونارو از پا درآره.
تهیونگ:رانندگی بلدن
کوک:آره آره یوری میتونه رانندگی کنه
تهیونگ:پس بهش بگو صندلی راننده بشینه.
چون تعداد زامبیها هرلحظه بیشتر میشد جنگيدن با اونا در توان ما نبود، باید به راه فرارمون فکر میکردیم، با پایین اومدم یونا بهش گفتم سریع تو ماشین بشينه و زمانیکه یوری پایین اومد گفتم
کوک:یوری تو باید رانندگی کنی
یوری:م..من، ولی م..ن که......
وسط حرفش پریدم و گفتم:میتونی عجله کن قبل اینکه خورده بشیم باید فرار کنیم.
ماشین روشن شد و فرمانده بهم گفت باید برم، داخل ماشین نشستم و ماشین آروم شروع به حرکت کرد در ماشین برای نشستن فرمانده باز بود و اونم بعد از حرکت ماشین با دویدن سعی کرد خودش رو به ماشین برسونه که خوشبختانه تونست بعد از نشستنش سرعت ماشین هم بیشتر شد و ترس منم، یوری بلد نبود رانندگی کنه اون فقط میدونست گاز کدومه ترمز کدومه ولی جز این دیگه راهی نبود.
کوک:یوری بیا جاهامون رو عوض کنیم.
فرمانده که صندلی عقب نشسته بود گفت:تو دروغ گفتی و اون رانندگی بلد نیست
شرمنده سرم رو سمتش برگردوندم و گفتم:خب دیگه راهی نبود...
تهیونگ:اگه به کشتنمون بده!
یوری با عصبانیت در جواب فرمانده گفت:مُردن به دست من بهتر از خورده شدن توسط اوناست
تهیونگ:هی پسر دوست دخترت خیلی پرورعه..
یوری:فک نکن چون لباس نظامی تنته بهت احترام ميزارم.
کوک:یوری اون یه فرماندهست و طرز صحبت تو با اون اشتباه.
یوری:پس بهش بگو ساکت بشه...
کوک:فرمانده لطفا...
به مینجی که آروم پاهاشو رو تو خود جمع کرده بود خیره شدم، داشت درد میکشید نیاز داشت تا یکی در آغوش بگیردش تا آروم بشه، سنش اونقدر نبود تا با همچون بحرانی دستو پنجه نرم کنه، براش خطرناک بود و دردناک.
یوری:الان کجا میریم!
کوک:فرمانده آدرس پناهگاه...
تهیونگ:یکی بهم گفت ساکت باشم.
غلط املایی بود معذرت 🎀
خب اینم ازاین این چند روزی که نبودم رو جبران کردم:) امیدوارم خوشتون اومده باشه و نظرتون رو حتما راجعبهش بگین💖
ادامه پارت ۶
کوک:لوازم که بهش نیاز دارین رو بردارین باید بریم...
یونا:قراره کجا بریم، پناهگاه!
کوک:آره درموردش که گفتم اون بهممون کمک میکنه.
یوری:پس منتظر چی هستی عجله کن باید بریم.
روی میزی ملافه و پتوهایی که تو کمد بود رو بهم گیره زدم و از پنجره پایین انداختم، کوتاه بود ولی نه در حدی که نتونیم ازش پایین بشیم.
کوک:من میرم، بعدش شما بیان
دستم رو دوری ملافه پیچیدم و آروم آروم پایین رفتم، با رسیدن به پایین اشاره کردم که میتونن بیان، دنبال یه وسیله دفاع تو حیاط میگشتم که چشمم به شلنگ خورد برداشتمش و به فرمانده برای جنگيدن با اون لاشخورها کمک شدم، فقط میتونست چندلحظهای گیجشون کنه چون شلنگ چیزی نبود که بیتونه اونارو از پا درآره.
تهیونگ:رانندگی بلدن
کوک:آره آره یوری میتونه رانندگی کنه
تهیونگ:پس بهش بگو صندلی راننده بشینه.
چون تعداد زامبیها هرلحظه بیشتر میشد جنگيدن با اونا در توان ما نبود، باید به راه فرارمون فکر میکردیم، با پایین اومدم یونا بهش گفتم سریع تو ماشین بشينه و زمانیکه یوری پایین اومد گفتم
کوک:یوری تو باید رانندگی کنی
یوری:م..من، ولی م..ن که......
وسط حرفش پریدم و گفتم:میتونی عجله کن قبل اینکه خورده بشیم باید فرار کنیم.
ماشین روشن شد و فرمانده بهم گفت باید برم، داخل ماشین نشستم و ماشین آروم شروع به حرکت کرد در ماشین برای نشستن فرمانده باز بود و اونم بعد از حرکت ماشین با دویدن سعی کرد خودش رو به ماشین برسونه که خوشبختانه تونست بعد از نشستنش سرعت ماشین هم بیشتر شد و ترس منم، یوری بلد نبود رانندگی کنه اون فقط میدونست گاز کدومه ترمز کدومه ولی جز این دیگه راهی نبود.
کوک:یوری بیا جاهامون رو عوض کنیم.
فرمانده که صندلی عقب نشسته بود گفت:تو دروغ گفتی و اون رانندگی بلد نیست
شرمنده سرم رو سمتش برگردوندم و گفتم:خب دیگه راهی نبود...
تهیونگ:اگه به کشتنمون بده!
یوری با عصبانیت در جواب فرمانده گفت:مُردن به دست من بهتر از خورده شدن توسط اوناست
تهیونگ:هی پسر دوست دخترت خیلی پرورعه..
یوری:فک نکن چون لباس نظامی تنته بهت احترام ميزارم.
کوک:یوری اون یه فرماندهست و طرز صحبت تو با اون اشتباه.
یوری:پس بهش بگو ساکت بشه...
کوک:فرمانده لطفا...
به مینجی که آروم پاهاشو رو تو خود جمع کرده بود خیره شدم، داشت درد میکشید نیاز داشت تا یکی در آغوش بگیردش تا آروم بشه، سنش اونقدر نبود تا با همچون بحرانی دستو پنجه نرم کنه، براش خطرناک بود و دردناک.
یوری:الان کجا میریم!
کوک:فرمانده آدرس پناهگاه...
تهیونگ:یکی بهم گفت ساکت باشم.
غلط املایی بود معذرت 🎀
خب اینم ازاین این چند روزی که نبودم رو جبران کردم:) امیدوارم خوشتون اومده باشه و نظرتون رو حتما راجعبهش بگین💖
- ۹.۶k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط