بازمانده

بازمانده
پارت ۶
لبم روی لبش قرار گرفت مطمئن نبودم که بزاره ببوسمش چون همیشه پسم میزد ولی امروز این اتفاق نیوفتاد اونم همراهی کرد بالاخره تونستیم رفع دلتنگی کنیم، ازهم جدا شدیم، که تازه چشمم به یونا خورد که صورتش مث گج سفید بود و دیگه مث قبل مغرور به‌نظر نمی‌رسد.
کوک:یونا!
به‌ هردو شون اشاره کردم و ادامه حرفم رو گفتم:شما دوتا یجا، تو یه خونه، اصلا ممکنه!
یوری دستم رو کشید تا دوباره لوازم که از جلو در برداشته بودند رو جلو در بزارم، یخچال که سنگین به‌نظر می‌رسید رو جابجا کردیم ولی دور از تفکراتم اصلا سنگین نبودم، درش رو باز کردم جز چند باطری آب چیزی توش وجود نداشت...
یوری:چطور پيدامون کردی؟
دست به سینه کنار یونا ایستاده بود، نزدیک‌شون رفتم و دستم رو بین موهاش قرار دادم:معجزه، برام معجزه اتفاق افتاد...
سرش رو عقب بُرد تا دستم از لای موهاش بیرون بیاد...به حرکاتش لبخند زدم و گفتم:الانم قهری...
به یکباریه ابهت که داشت بهم ریخت و روی دو زانو افتاد زمین، صدا هق‌هقش تو خونه پیچید...هم‌زمان هم اشک میرخت و هم حرف میزد.
یوری:کثافت، عوضی، ازت متنفرم، لعنت بهت.....
دستم رو روی شونه‌‌ش گذاشتم تا آروم بشه ولی پسم زد.
یوری:تو تنها کسیِ که برام باقی موندی، چجوری میتونم باهات قهر باشم لعنتی...
با مشت‌های بی‌جونش به جونم افتاده بود و سینه‌م رو کیسه بوکسش ساخته بود، مچ هردو دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و سخت بغلش کردم، ما چهار‌سال بود همو می‌شناختیم، اولین دیدارمون تو روز بارونیِ اتفاق افتاده بود هردو کسیو نداشتیم و اون آشنایی تا الان ادامه پیدا کرده بود، برای هم راز‌نگهدار و نیمه وجود هم بودیم، حس تو وجود‌مون باعث شده بود تا بدون هم حتی ثانیه‌ای طاقت نتونیم.
کوک:معذرت میخوام یوری، قول میدم دیگه هیچوقت حتی برای یه ثانیه ترکت نکنم، قول میدم.
........
هیچ خبری از فرمانده نبود به این خیال بودم که نکنه با ماشین در رفته باشه و حتی اون حرفاش دروغ بوده، پنجره رو باز کرده بودم و دوطرف رو نگاه می‌کردم، داشتم فحشش میدادم که یه ماشین دیدم، زمانیکه نزدیک‌تر شد همون ماشین بود، درست خودش بود.
کوک:یچیزی بدین که پرتش کنم پایین، عجله کنین...
سرم رو چرخوندم که چشمم به لامپ روی میز خورد سریع برداشتم و از پنجره به سمت خیابان که چندمتر باهامون فاصله داشت پرت کردم و امیدوار نبودم به خیابان برسه ولی صداش میتونست توجه فرمانده رو به این سمت جلب کنه.
یوری:چیکار کردی!
کوک:اونجا...
با دستم اشاره به فرمانده که داشت نگاه‌مون می‌کرد کردم.
کوک:ما نجات پیدا کردیم....
فرمانده با دستش اشاره کرد که بیایم پایین سرم رو تکون دادم و داخل خونه شدم.
کوک:عجله کنین باید بریم

غلط املایی بود معذرت 🎀
دیدگاه ها (۴)

بازمانده ادامه پارت ۶کوک:لوازم که بهش نیاز دارین رو بردارین ...

بازمانده پارت ۷تهیونگ:یکی بهم گفت ساکت باشم..مین‌جی:میشه تمو...

بازمانده ادامه پارت ۵ چون در کسری از ثانیه قبل ازاینکه بیتون...

بازمانده ادامه پارت ۵جونگ‌کوک:اگه نتونستین دوباره اینجا برگر...

یونا :از حرف های کوک ترسیدم که یهو در ماشین باز کرد دستم گرف...

ویو یونا :یهو رفتم پایین که پسر عمم دیدم وای خدا این اینجا چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط