Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۹
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۹
او بدون آنکه حرفی بزند، بازوهای قدرتمندش را دور شانههای نحیف و لرزان هویون حلقه کرد و او را چنان محکم به سینه فشرد که انگار میخواست با گرمای بدنش، تمام آن یخهای لعنتی را که روح زنش را منجمد کرده بود، ذوب کند.
جیمین، آن مردِ سنگی و جدی که همیشه احساساتش را پشت نقاب غرور پنهان میکرد، حالا در مقابل هویون فرو ریخته بود. سرش را در گودی گردن او فرو برد و بوسهای عمیق و طولانی بر پوست سردش نشاند. نفسهای گرم جیمین روی گردن هویون پخش میشد، اما هویون... او هنوز در آن اتاق سردِ زیرزمینی گیر کرده بود.
شوک،
تعجب،
ترس،
وحشت،
همه این حس ها در وجود دختر جمع شده بودند
هویون در آغوش او مثل یک مجسمه سفت شده بود. چشمانش باز و بیحرکت به گوشهای زل زده بود. نیمی از وجودش غرق در شوکی خفقانآور بود هنوز ناباورانه به پنجهی دست راستش فکر میکرد که مثل یک تکه سنگِ سنگین از مچش آویزان بود و هیچ حسی نداشت. اما نیمی دیگر از وجودش، کانونِ آتشفشانی از خشم بود.
بغضی سنگین و چسبناک راه گلویش را سد کرد. او نمیخواست گریه کند، نمیخواست در مقابل جیمین ضعیف به نظر برسد، اما لرزش چانهاش دست خودش نبود. چانه اش میلرزید قطره اشکی داغ از گوشه چشمش چکید و روی پیراهن جیمین نشست، اما همزمان، انگشتان دست چپش را چنان در کمر جیمین فرو کرد که ناخنهایش پوست او را خراشید.
او در میان هقهقی که در گلویش خفه شده بود، با صدایی که از شدت خشم میلرزید، زمزمه کرد: من ..نابود شدم .. زندگیم خراب شد .... جیمی
جیمین او را از خودش جدا کرد، صورت هویون را با هر دو دست گرفت و با نگاهی نافذ که آمیزهای از عشق خالص و جدیتی ترسناک بود، به چشمهای لبریز از نفرت او خیره شد. هویون تنها اشک میریخت، جیمین پیشانیاش را به پیشانی هویون چسباند و با لحنی قاطع گفت: به من نگاه کن هویون...
اما دختر به هیچی گوش نمیداد فقط سر به نشانه نه تکون میداد و گریه میکرد صدای محکم جیمین در گوشش پیچید : به من نگاه کن. قسم میخورم، به همین دستای بیحست قسم میخورم که هرکسی که این کارو کرده تقاص هر ثانیهای که لرزیدی رو پس میده. من خودم بندبندِ انگشتای کسی که این کارو باهات کرده رو خرد میکنم
هویون در میان بازوان او، همزمان حس میکرد که دارد میسوزد و منجمد میشود. خشمش از نایون چنان با عشق جیمین ترکیب شده بود که او را به مرز جنون میبرد.
او بدون آنکه حرفی بزند، بازوهای قدرتمندش را دور شانههای نحیف و لرزان هویون حلقه کرد و او را چنان محکم به سینه فشرد که انگار میخواست با گرمای بدنش، تمام آن یخهای لعنتی را که روح زنش را منجمد کرده بود، ذوب کند.
جیمین، آن مردِ سنگی و جدی که همیشه احساساتش را پشت نقاب غرور پنهان میکرد، حالا در مقابل هویون فرو ریخته بود. سرش را در گودی گردن او فرو برد و بوسهای عمیق و طولانی بر پوست سردش نشاند. نفسهای گرم جیمین روی گردن هویون پخش میشد، اما هویون... او هنوز در آن اتاق سردِ زیرزمینی گیر کرده بود.
شوک،
تعجب،
ترس،
وحشت،
همه این حس ها در وجود دختر جمع شده بودند
هویون در آغوش او مثل یک مجسمه سفت شده بود. چشمانش باز و بیحرکت به گوشهای زل زده بود. نیمی از وجودش غرق در شوکی خفقانآور بود هنوز ناباورانه به پنجهی دست راستش فکر میکرد که مثل یک تکه سنگِ سنگین از مچش آویزان بود و هیچ حسی نداشت. اما نیمی دیگر از وجودش، کانونِ آتشفشانی از خشم بود.
بغضی سنگین و چسبناک راه گلویش را سد کرد. او نمیخواست گریه کند، نمیخواست در مقابل جیمین ضعیف به نظر برسد، اما لرزش چانهاش دست خودش نبود. چانه اش میلرزید قطره اشکی داغ از گوشه چشمش چکید و روی پیراهن جیمین نشست، اما همزمان، انگشتان دست چپش را چنان در کمر جیمین فرو کرد که ناخنهایش پوست او را خراشید.
او در میان هقهقی که در گلویش خفه شده بود، با صدایی که از شدت خشم میلرزید، زمزمه کرد: من ..نابود شدم .. زندگیم خراب شد .... جیمی
جیمین او را از خودش جدا کرد، صورت هویون را با هر دو دست گرفت و با نگاهی نافذ که آمیزهای از عشق خالص و جدیتی ترسناک بود، به چشمهای لبریز از نفرت او خیره شد. هویون تنها اشک میریخت، جیمین پیشانیاش را به پیشانی هویون چسباند و با لحنی قاطع گفت: به من نگاه کن هویون...
اما دختر به هیچی گوش نمیداد فقط سر به نشانه نه تکون میداد و گریه میکرد صدای محکم جیمین در گوشش پیچید : به من نگاه کن. قسم میخورم، به همین دستای بیحست قسم میخورم که هرکسی که این کارو کرده تقاص هر ثانیهای که لرزیدی رو پس میده. من خودم بندبندِ انگشتای کسی که این کارو باهات کرده رو خرد میکنم
هویون در میان بازوان او، همزمان حس میکرد که دارد میسوزد و منجمد میشود. خشمش از نایون چنان با عشق جیمین ترکیب شده بود که او را به مرز جنون میبرد.
- ۲.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط