「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88
✦.................................
تهیونگ هنوز به او نگاه میکرد؛ بیحرکت
آیلین بیتفاوت شانهای بالا انداخت
+ زیادی سخت میگیری فرمانده.
چندثانیه بعد تهیونگ بالاخره شیرینی را خورد بدون اینکه چیزی بگوید اما نگاهش هنوز روی دختر روبهرویش مانده بود؛ روی کسی که احتمالاً تنها آدمی بود که جرئت میکرد چنین کاری با او انجام بدهد... و زنده هم بماند.
[ حدود یک ساعت بعد ]
بشقابها جمع شدند، میز تمیز شد و خستگی آرامآرام خودش را نشان داد. آیلین آخرین ظرف را داخل سینک گذاشت بعد برگشت سمت تهیونگ.
+ اتاق مهمون آمادهست
تهیونگ نگاهش کرد
_ لازم نبود
+ بود
بعد بدون اینکه فرصت
مخالفت بیشتری به او بدهد، سمت راهرو رفت، جلوی یکی از اتاقها ایستاد. در را باز کرد
+ اینجا
اتاق ساده اما مرتب بود، همه چیز آماده. تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ ممنون
آیلین لبخند کوچکی زد
+ شب بخیر فرمانده
و قبل از اینکه جوابی بشنود، برگشت. سمت اتاق خودش رفت. چند ثانیه بعد صدای بسته شدن دو در، تقریباً همزمان داخل خانه پیچید.
و برای اولین بار بعد از آن روز طولانی...
خانه در سکوت فرو رفت
〔 صبح روز بعد | جزیره اولِئونگدو 🌊 〕
نور طلایی صبح از پنجرههای بزرگ ویلای ساحلی داخل میتابید
چندروز روز از شروع سفر گذشته بود. قرار بود برای همه استراحت باشد؛ اما با این جمع شلوغ، بیشتر شبیه یک میدان جنگ خانوادگی شده بود.
میز صبحانه تقریباً پر بود؛ اقای لی خانم کیم، اقای کیم خانم کیم، نامجون، سلین و لیندا دور میز نشسته بودند.
تنها سه نفر غایب بودند؛ لینا آیلین و تهیونگ.
خانم لی برای چندمین بار گوشی را کنار گوشش گذاشت چند ثانیه منتظر ماند بعد آهی کشید و تماس را قطع کرد.
خانم لی: باز جواب نداد.
اقای لی جرعهای از قهوهاش نوشید و شانه بالا انداخت
آقای لی: حتماً خوابه
خانم لی با نگرانی گوشی را روی میز گذاشت
خانم لی: از دیشب جواب نداده نگرانش میشم
مادر تهیونگ لبخند آرامی زد:
خانم کیم: نگران نباش... ساعت تازه هشته
آقای کیم سر تکان داد
آقای کیم: درسته... احتمالاً خوابیده
سلین همانطور که کره روی نانش میمالید خندید
سلین: اون اگه بخواد تا ظهرم میخوابه
نامجون فوراً تایید کرد:
نامجون: حقیقت محض
خانم لی این بار شماره لینا را گرفت. چند لحظه بعد تماس هم بیجواب ماند.
خانم لی: لینا هم جواب نمیده
سلین خندید:
سلین: خب معلومه الان نصف این نسل خوابن..بعد خودمون زنگ میزنیم
لیندا که از اول ساکت بود، لپش را روی دستش گذاشت و به بیرون خیره شد.
لیندا: دلم برای آیلین تنگ شده.
سلین با ناباوری نگاهش کرد
سلین: چهار روزه ندیدیش
لیندا خیلی جدی جواب داد:
لیندا: خب دلتنگ شدم دیگه
نامجون خندهاش گرفت، لیندا چند لحظه فکر کرد بعد ناگهان گفت:
لیندا: یه راه حل دارم
همه نگاهش کردند
لیندا: آیلین با تهیونگ ازدواج کنه اونوقت هر روز میبینمش
آب داخل گلوی پدر ایلین پرید.
آقای لی: سرف... سرف... چی گفتی؟!
خانم لی سریع لیوان آب را سمتش گرفت. خانم کیم خندهاش را پنهان کرد.
سلین تقریباً منفجر شده بود
سلین: منم موافقم
آقای لی با ناباوری به هر دو نگاه کرد
آقای لی: هیچکس نظر منو نمیخواد؟!
لیندا بیتوجه ادامه داد:
لیندا: به هم میان که
نامجون خندید.
نامجون: اینو از کجا نتیجه گرفتی؟
لیندا با اطمینان کامل گفت:
لیندا: حس ششم
سلین: منم همین حسو دارم.
آقای لی دستش را روی پیشانیاش گذاشت
آقای لی: خدایا...
خانم لی خندهاش گرفت.
خانم لی: شما دوتا از صبح شروع کردین؟
لیندا بیخیال شانه بالا انداخت:
لیندا: خب واقعاً به هم میان.
آقای لی: تهیونگ شونزده سال از آیلین بزرگتره.
سلین سریع گفت:
سلین: شونزده سال که چیزی نیست.
لیندا: دقیقاً.
آقای لی: برای شماها چیزی نیست!
آقای کیم این بار خندید.
آقای کیم: من فکر میکنم الان زیادی جلو رفتین.
خانم کیم هم با لبخند سر تکان داد
خانم کیم: هنوز بچهها خودشون چیزی نگفتن
سلین و لیندا همزمان گفتند:
سلین: فعلاً.
لیندا: فعلاً.
و همین باعث شد کل میز از خنده منفجر شود. تنها پدر ایلین بود که با قیافهای درمانده به جمع نگاه میکرد و احساس میکرد کنترل اوضاع را کاملاً از دست داده است.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88
✦.................................
تهیونگ هنوز به او نگاه میکرد؛ بیحرکت
آیلین بیتفاوت شانهای بالا انداخت
+ زیادی سخت میگیری فرمانده.
چندثانیه بعد تهیونگ بالاخره شیرینی را خورد بدون اینکه چیزی بگوید اما نگاهش هنوز روی دختر روبهرویش مانده بود؛ روی کسی که احتمالاً تنها آدمی بود که جرئت میکرد چنین کاری با او انجام بدهد... و زنده هم بماند.
[ حدود یک ساعت بعد ]
بشقابها جمع شدند، میز تمیز شد و خستگی آرامآرام خودش را نشان داد. آیلین آخرین ظرف را داخل سینک گذاشت بعد برگشت سمت تهیونگ.
+ اتاق مهمون آمادهست
تهیونگ نگاهش کرد
_ لازم نبود
+ بود
بعد بدون اینکه فرصت
مخالفت بیشتری به او بدهد، سمت راهرو رفت، جلوی یکی از اتاقها ایستاد. در را باز کرد
+ اینجا
اتاق ساده اما مرتب بود، همه چیز آماده. تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ ممنون
آیلین لبخند کوچکی زد
+ شب بخیر فرمانده
و قبل از اینکه جوابی بشنود، برگشت. سمت اتاق خودش رفت. چند ثانیه بعد صدای بسته شدن دو در، تقریباً همزمان داخل خانه پیچید.
و برای اولین بار بعد از آن روز طولانی...
خانه در سکوت فرو رفت
〔 صبح روز بعد | جزیره اولِئونگدو 🌊 〕
نور طلایی صبح از پنجرههای بزرگ ویلای ساحلی داخل میتابید
چندروز روز از شروع سفر گذشته بود. قرار بود برای همه استراحت باشد؛ اما با این جمع شلوغ، بیشتر شبیه یک میدان جنگ خانوادگی شده بود.
میز صبحانه تقریباً پر بود؛ اقای لی خانم کیم، اقای کیم خانم کیم، نامجون، سلین و لیندا دور میز نشسته بودند.
تنها سه نفر غایب بودند؛ لینا آیلین و تهیونگ.
خانم لی برای چندمین بار گوشی را کنار گوشش گذاشت چند ثانیه منتظر ماند بعد آهی کشید و تماس را قطع کرد.
خانم لی: باز جواب نداد.
اقای لی جرعهای از قهوهاش نوشید و شانه بالا انداخت
آقای لی: حتماً خوابه
خانم لی با نگرانی گوشی را روی میز گذاشت
خانم لی: از دیشب جواب نداده نگرانش میشم
مادر تهیونگ لبخند آرامی زد:
خانم کیم: نگران نباش... ساعت تازه هشته
آقای کیم سر تکان داد
آقای کیم: درسته... احتمالاً خوابیده
سلین همانطور که کره روی نانش میمالید خندید
سلین: اون اگه بخواد تا ظهرم میخوابه
نامجون فوراً تایید کرد:
نامجون: حقیقت محض
خانم لی این بار شماره لینا را گرفت. چند لحظه بعد تماس هم بیجواب ماند.
خانم لی: لینا هم جواب نمیده
سلین خندید:
سلین: خب معلومه الان نصف این نسل خوابن..بعد خودمون زنگ میزنیم
لیندا که از اول ساکت بود، لپش را روی دستش گذاشت و به بیرون خیره شد.
لیندا: دلم برای آیلین تنگ شده.
سلین با ناباوری نگاهش کرد
سلین: چهار روزه ندیدیش
لیندا خیلی جدی جواب داد:
لیندا: خب دلتنگ شدم دیگه
نامجون خندهاش گرفت، لیندا چند لحظه فکر کرد بعد ناگهان گفت:
لیندا: یه راه حل دارم
همه نگاهش کردند
لیندا: آیلین با تهیونگ ازدواج کنه اونوقت هر روز میبینمش
آب داخل گلوی پدر ایلین پرید.
آقای لی: سرف... سرف... چی گفتی؟!
خانم لی سریع لیوان آب را سمتش گرفت. خانم کیم خندهاش را پنهان کرد.
سلین تقریباً منفجر شده بود
سلین: منم موافقم
آقای لی با ناباوری به هر دو نگاه کرد
آقای لی: هیچکس نظر منو نمیخواد؟!
لیندا بیتوجه ادامه داد:
لیندا: به هم میان که
نامجون خندید.
نامجون: اینو از کجا نتیجه گرفتی؟
لیندا با اطمینان کامل گفت:
لیندا: حس ششم
سلین: منم همین حسو دارم.
آقای لی دستش را روی پیشانیاش گذاشت
آقای لی: خدایا...
خانم لی خندهاش گرفت.
خانم لی: شما دوتا از صبح شروع کردین؟
لیندا بیخیال شانه بالا انداخت:
لیندا: خب واقعاً به هم میان.
آقای لی: تهیونگ شونزده سال از آیلین بزرگتره.
سلین سریع گفت:
سلین: شونزده سال که چیزی نیست.
لیندا: دقیقاً.
آقای لی: برای شماها چیزی نیست!
آقای کیم این بار خندید.
آقای کیم: من فکر میکنم الان زیادی جلو رفتین.
خانم کیم هم با لبخند سر تکان داد
خانم کیم: هنوز بچهها خودشون چیزی نگفتن
سلین و لیندا همزمان گفتند:
سلین: فعلاً.
لیندا: فعلاً.
و همین باعث شد کل میز از خنده منفجر شود. تنها پدر ایلین بود که با قیافهای درمانده به جمع نگاه میکرد و احساس میکرد کنترل اوضاع را کاملاً از دست داده است.
- ۷۵۵
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط