{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر که شدم زندگی ام رنگ دگر شد

شاعر که شدم زندگی ام رنگ دگر شد
تا خواب و خوراکم غزل و سوز جگر شد

تا خواب نما شد دل من قافیه ها را
منشور غزل با دل دیوانه سحر شد

از سوز غزل بلبل صحرا شده شیدا
در دامنه ی زلف غزل شانه به سر شد

من صورت دلدار ندیدم به چمن لیک
پیمانه ی عمرم به فغان رفت و هدر شد

صد تیر زدی با مژه ات بر دل تنگم
هر بار ولی سینه ی غمدیده سپر شد

از سوز غزل سوخت دلم هر شب و هر روز
از داغ دلم باده ی صد ساله خبر شد
دیدگاه ها (۱)

شمع وشب ومن و حسرت دیدار؛ماه ومی و حرف ناگفته بسیاردفترم شعر...

ما ز جـام دوست ، مستی میکنیمخویش را فـارغ ز هستی میک...

از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهیاز فروپاشی یک شهر خبر می...

آمدی لیلی... ولی  دیر آمدیدلخوشی ها رفته، دلگیر آمدی آمدی لی...

شاعر که شدم زندگی ام رنگ دگر شد تا خواب و خوراکم غزل و سوز ج...

ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دلو آتش هجر جگر سوز تو دود افکن...

........چه کنم هرچه قلم ، نقش زند کاغذِ دلعاقبت زمزمه ای ...

عاشقانه

ماهِ روی تو که بر چهره ی مهتــاب نشستعشق همراهِ غــزل بر دلِ...

ماهِ روی تو که بر چهره ی مهتــاب نشست عشق همراهِ غــزل بر دل...

ماهِ روی تو که بر چهره ی مهتــاب نشست عشق همراهِ غــزل بر دل...

تقدیم یگانه همدم زندگیم❤❤ای لبت باده‌ فروش و دل من باده‌ پرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط