سکوت پیست
سکوت پیست
Part:³⁰
(ویو مری)
با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم
لعنتی سرم داره میترکه
نگاهی به دورو ورم انداختم
خونه نبودم
یجای جدید بود
ترسی به جونم افتاد
چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد لعنتی
آروم از روی تخت بلد شدم و در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون
بوی خیلی خوبی میومد
انگار یکی داشت غذا میپخت
اتاق طبقه بالا بود و بو از طبقه پایین میومد
رفتم پایین که با ی مرد روبه رو شدم!
پشتش به من بود و چهرش مشخص نمیشد
آروم رفتم جلو و پشت سرش وایسادم که یهو چرخید سمتم
+جونگ کوک(تعجب)
_بالاخره بیدار شدی
+م. من اینجا چکار میکنم
اصلا اینجا کجاست
_پس چیزی از دیشب یادت نمیاد!
+لعنتی
من دیشب خونه نرفتم
پدرم!(ترس)
+گو. گوشیم کجاست؟
_روی میزه
سریع رفتم گوشیمو برداشتم که با ۸۹ تا زنگ و ۶۷ تا پیام مواجه شدم
لعنتی
جنی و این یوپ و بقیه بچه ها
از جمله پدرم خیلی بهم زنگ زده بودن
رفتم توی چت پدرم و یکی از پیاماش رو خوندم
″دختره هر.. زه فقط دستم بهت برسه میکشمت کدوم گوری رفتی که جواب تلفنت رو نمیدی″
نفسم توی سینم حبس شده بود
انگار ی سطل آب یخ ریخته بودن روم
+م. من باید برم
_صبحونه بخور بعد میرسونمت
+نه نه همین الان باید برم
خودم میرم لازم نیست تو برسونیم
خدانگهدار
و بدون اینکه بزارم حرفی بزنه دویدم سمت در که با ی حیاط بزرگ مواجه شدم
خیلی قشنگ بود✨
نگاهی به عمارت کردم
خیلی باشکوه بود
تازه متوجه زیبایی های داخلیش هم شدم معرکه بود
ی عمارت بی نقص!
بیخیال این چیزا شدم و سریع ی تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه...
شرایط پارت بعد:
فالورام بشه ۱۴۰ :)
Part:³⁰
(ویو مری)
با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم
لعنتی سرم داره میترکه
نگاهی به دورو ورم انداختم
خونه نبودم
یجای جدید بود
ترسی به جونم افتاد
چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد لعنتی
آروم از روی تخت بلد شدم و در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون
بوی خیلی خوبی میومد
انگار یکی داشت غذا میپخت
اتاق طبقه بالا بود و بو از طبقه پایین میومد
رفتم پایین که با ی مرد روبه رو شدم!
پشتش به من بود و چهرش مشخص نمیشد
آروم رفتم جلو و پشت سرش وایسادم که یهو چرخید سمتم
+جونگ کوک(تعجب)
_بالاخره بیدار شدی
+م. من اینجا چکار میکنم
اصلا اینجا کجاست
_پس چیزی از دیشب یادت نمیاد!
+لعنتی
من دیشب خونه نرفتم
پدرم!(ترس)
+گو. گوشیم کجاست؟
_روی میزه
سریع رفتم گوشیمو برداشتم که با ۸۹ تا زنگ و ۶۷ تا پیام مواجه شدم
لعنتی
جنی و این یوپ و بقیه بچه ها
از جمله پدرم خیلی بهم زنگ زده بودن
رفتم توی چت پدرم و یکی از پیاماش رو خوندم
″دختره هر.. زه فقط دستم بهت برسه میکشمت کدوم گوری رفتی که جواب تلفنت رو نمیدی″
نفسم توی سینم حبس شده بود
انگار ی سطل آب یخ ریخته بودن روم
+م. من باید برم
_صبحونه بخور بعد میرسونمت
+نه نه همین الان باید برم
خودم میرم لازم نیست تو برسونیم
خدانگهدار
و بدون اینکه بزارم حرفی بزنه دویدم سمت در که با ی حیاط بزرگ مواجه شدم
خیلی قشنگ بود✨
نگاهی به عمارت کردم
خیلی باشکوه بود
تازه متوجه زیبایی های داخلیش هم شدم معرکه بود
ی عمارت بی نقص!
بیخیال این چیزا شدم و سریع ی تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه...
شرایط پارت بعد:
فالورام بشه ۱۴۰ :)
- ۳۴۹
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط