{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این رسمش نبود ...

این رسمش نبود ...

گاهی صورت پدر و مادرت را تبدیل به دفتر نقاشی ات میکنی ...
با مداد چین و چروک ، صورتشان را خط می اندازی ...
چشم که باز میکنی ، میفهمی که هیچ پاک کنی نیست که آنها را پاک کند ...
این رسمش نبود که عشق بی حد آنها را اینگونه پاسخ دهی ...

حواست کجاست ؟؟؟
دستانشان را دیده ای ؟ همان دستانی که روزی تو را نوازش می کرد ،
حالا تبدیل به دفتر خط خطی های تو شده است ...
این رسمش نبود ...
دیدگاه ها (۱)

. سال ها گذشت ....فهمیدم همیشه اونی که میخوای نمیشه...!فهمید...

کاش روزی تلفنم زنگ بخورد گوشی را جواب بدهم و تمام آروزهایم م...

باورکن....درتقدیر هر انسانی معجزه ای از طرف خدا تعیین شده که...

✒ انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش:پدر عزیزم من به خوبی می...

وقتی ساعت از دوازده شب میگذره سرت درد می‌کنه و خسته ای اما ی...

حکیم بزرگ ژاپنی روی شنها نشسته و در حال مراقبه بود مردی به ا...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۶ | سارارینا چند ثانیه فقط به پله‌ها خیره م...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش سوم_اشک های داغ را عقب می‌رانم"تو خیلی بهت...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط