{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part10

part10
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی ترس اسم تو را صدا می‌زند»

انبار متروکه بوی فلز و بارون خیس می‌داد.
دود هنوز تو هوا بود…
و سه نفر روبه‌روی هم ایستاده بودن.
لی مین‌هو لبخند می‌زد، ولی این بار لبخندش مطمئن نبود.
چون جونگ‌کوک رسیده بود.
و وقتی جونگ‌کوک می‌رسید… فضا عوض می‌شد.
«فکر کردی این دفعه هم دیر می‌رسی؟»
مین‌هو با طعنه گفت.
جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.
«این دفعه دیگه قراره برنگردی.»
آریا گوشه‌ای ایستاده بود… قلبش تند می‌زد.
نه فقط از خطر…
از ترس اینکه یکی از این دوتا دیگه برنگرده.
مین‌هو آروم دستش رو بالا آورد.
«تو همیشه زیادی جدی می‌گیری… مخصوصاً چیزایی که از دست دادی.»
اسم «لیا» تو هوا سنگین شد.
جونگ‌کوک برای یک لحظه یخ زد.
و همین لحظه کافی بود.
درگیری شروع شد.
سریع. خشن. بی‌رحم.
صدای ضربه‌ها، شلیک‌ها، و نفس‌های بریده.
آریا عقب می‌رفت… ولی نمی‌دوید.
نمی‌تونست یکی رو انتخاب کنه که سقوط کنه.
ناگهان… صدای فریاد.
آریا.
یکی از افراد مین‌هو به سمتش رفت.
جونگ‌کوک دید.
همه چیز برایش متوقف شد.
بدون فکر… مسیرش رو عوض کرد.
و خودش رو انداخت جلو.
ضربه خورد.
اما آریا سالم موند.
سکوت کوتاه.
مین‌هو خشکش زد.
«هنوزم مثل قبل احمقی…»
جونگ‌کوک با نفس سنگین گفت:
«نه… این بار فرق داره.»
آریا جلو دوید.
«بس کن! لطفاً!»
برای اولین بار، صدایش لرزید… نه از ترس، از احساس.
مین‌هو عقب رفت…
و برای لحظه‌ای نگاهش تغییر کرد.
«تو هنوز همون اشتباه رو می‌کنی، جونگ‌کوک…»
بعد شلیک کرد.
همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.
جونگ‌کوک خودش رو کشید جلو…
و ضربه رو گرفت.
سکوت.
آریا جیغ نزد…
فقط دنیاش ایستاد.
جونگ‌کوک افتاد… ولی قبلش نگاهش کرد.
آروم.
واقعی.
«نترس…»
مین‌هو عقب رفت، شوکه.
این بار دیگه جنگ رو کنترل نکرده بود.
و فرار کرد.
آریا کنار جونگ‌کوک زانو زد.
دست‌هاش می‌لرزید.
«نه… نه… نگاه کن به من…»
جونگ‌کوک لبخند خیلی کم‌رنگی زد.
«گفتم… فرق داره…»
✨ ادامه ✨
دیدگاه ها (۰)

part9🖤 «دخترِ خیابان بارونی – فاصله‌ای که نجات می‌دهد یا می...

part8 «دخترِ خیابان بارونی – حقیقتی که زخمی می‌کنه»بارون تن...

چندپارتی جونگ کوک پارت چهارمچند روزی آروم گذشت. جونگ کوک می‌...

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط