{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FORCED LOVE

FORCED LOVE
Part:8
───

[طبقه‌ی دوم. دفتر پارک جونگ-هو.]

من رو هل دادند داخل اتاق. پارک پشت میزش نشسته بود و سیگاری توی دستش داشت. تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود. وقتی من رو دید، چشمانش گشاد شد. ولی هیچ حرکتی نکرد. فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و دوباره به پارک برگشت.

پارک لبخند زد. لبخندی که مثل خزنده بود. «خانم پارک. یا بهتره بگم... خانم الینا؟»

قلبم یخ کرد. اسم واقعیم رو می‌دونست.

پارک سیگارش رو خاموش کرد.
«فکر کردی نمی‌فهمم؟ توی این خونه، همه‌چی رو می‌بینم. تو و شوهرِ خوبت... یا بهتره بگم همکارت...»

نگاهی به تهیونگ انداخت. تهیونگ هنوز همون‌طور ایستاده بود. صورتش هیچ واکنشی نداشت.

پارک ادامه داد:
«کاپیتان لی رو خوب می‌شناسم. چند ساله دنبال منه. فکر می‌کردم اینبار فرستاده‌ش رو بهتر انتخاب کنه. ولی می‌بینم که...»

نگاهش به من دوخته شد.
«اشتباه کردید، خانم الینا. حالا دیگه راهِ برگشتی ندارید.»

تهیونگ یه قدم جلو گذاشت. با صدای سردی که حتی من هم لرزیدم، گفت:
_« آقای پارک ، اون رو بذار بره. من کسی هستم که با شما حرف زدم. من مسئول این ماموریتم.»

پارک نگاهش کرد.
«چه فداکاریِ زیبایی. ولی نه، عزیزم. همسرِ شما خیلی زرنگ‌تر از اونیه که فکر می‌کردم. پس...»

دستش رو بالا گرفت. محافظ‌ها من رو گرفتند و هل دادند به سمت در.

با عصبانیت گفتم:
+«دست‌ات رو از من بردار!»

ولی هیچکس گوش نداد.

آخرین چیزی که دیدم، نگاه تهیونگ بود. نگاهی که پر بود از چیزی که تا حالا ندیده بودم. نه سرد، نه خنثی. پر از خشم. پر از عذاب. پر از نگرانی.

و بعد، در پشت سرم بسته شد.

───

من رو بردند توی اتاقی تاریک. بدون پنجره. با یه تخت فلزی و یه چراغ کوچک روی سقف. درِ فلزی پشت سرم قفل شد.

با دستام دیوارها رو بررسی کردم. هیچ راه فراری نبود.

روی تخت نشستم و به سقف خیره شدم.

چند دقیقه بعد، صدای پا شنیدم. در باز شد. و تهیونگ وارد شد.

با تعجب گفتم:
+«چطور اومدی؟!»

تهیونگ در رو بست و به سمتم اومد. با صدای پایینی گفت: _«گفتم نمی‌ذارم چیزیت بشه.»

+«ولی پارک...»

_«پارک فکر می‌کنه داره با من مذاکره می‌کنه. چند دقیقه وقت داریم. باید بریم.»

نگاهش کردم.
+«کجا؟»

تهیونگ دستش رو دراز کرد به سمت من.
_ «با من بیا. و اعتماد کن.»

به دستش نگاه کردم. به چشمانش که دیگه سرد نبودن. به صورتی که برای اولین بار، چیزی غیر از خونسردی توش دیده می‌شد.

دستم رو گذاشتم توی دستش.

و با هم دویدیم سمت تاریکی ولی...

[[فک کنم امروز نتونم دیگه پارت بزارم ولی بازم تلاش خدمو میکنم.]]
دیدگاه ها (۱)

FORCED LOVEPart:9───ولی تاریکی، راهِ ما نبود. پارک جونگ-هو ه...

FORCED LOVEPart:7───سالن پر از آدم بود. موسیقی آرام پخش می‌ش...

ادامه...[شب مهمونی.]ساعت ۷ شب. آپارتمان پر از سکوت بود. لباس...

FORCED LOVEPart:3───روز سوم تمرین بود.تهیونگ صبح زود در اتاق...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط