FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:11
پلیس مخفی.
تهیونگ پیاده شد و درِ سمت من رو باز کرد.
_«بیا. کاپیتان لی منتظره.»
با عصبانیت پیاده شدم. ولی وقتی از ماشین بیرون اومدم، ساقِ پام تیر کشید. روی زمین افتادم.
تهیونگ سریع خم شد.
_«چی شد؟»
دستم رو گذاشتم روی ساقِ پام. دستم خیس شد. خون.
با تعجب به دستم نگاه کردم.
+«من... من زخمی شدم؟ کی؟»
تهیونگ نگاهم کرد. صورتم رو بررسی کرد و بعد نگاهش افتاد به پام.
_«توی دعوا... حتماً تیرِ یه محافظ به پات خورده. ولی نفهمیدی.»
در واقع، من نفهمیده بودم. آدرنالینِ اون لحظه، همهچی رو پوشونده بود.
تهیونگ بدون معطلی، من رو بلند کرد. با یه حرکت، من رو بغل گرفت و به سمت آسانسور برد.
با عصبانیت گفتم:
+«من رو زمین بذار! خودم میتونم!»
_«ساکت باش. میخوای خونریزی کنی تا بمیری؟»
و بهم نگاه کرد. نگاهی که دیگه نه سرد بود، نه خنثی. نگاهی که پر از چیزی بود که من نمیخواستم ببینمش.
پر از نگرانی.
───
طبقهی ۱۵. اتاق کاپیتان لی.
وقتی تهیونگ من رو توی اتاق گذاشت، کاپیتان لی از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد.
«الینا، خوبی؟»
با عصبانیت نگاهش کردم.
+«شما به من گفتید که فقط من و تهیونگ توی این ماموریت هستیم!»
کاپیتان لی نگاهم کرد. با خونسردی همیشگی.
«نه، من به شما گفتم که شما دو نفر توی مهمونی هستید. نگفتم کس دیگهای نیست.»
+«ولی...»
«الینا. اگه از اول بهت میگفتم که سوری اونجاست، نقشِ تو طبیعی نبود. تو باید باور میکردی که فقط خودتی. و همون باور، باعث شد پارک به تو شک نکنه.»
دهنم باز موند. نمیتونستم حرفی بزنم.
کاپیتان لی ادامه داد:
«تو کارت رو خوب انجام دادی. محموله رو پیدا کردی. و سوری هم کارش رو کرد. پارک الان توی بازداشتِ موقته. و تا فردا صبح، مدارکِ کافی برای محاکمهش جمع میشه.»
سکوت کردم. حرفی نداشتم برای گفتن.
کاپیتان لی نگاهی به پام انداخت.
«زخمت رو باید درمان کنی. تهیونگ، ببرش طبقهی ۱۴. دکتر اونجاست.»
تهیونگ من رو بلند کرد و برد بیرون. توی راهرو، کسی نبود. فقط ما دو تا.
وقتی رسیدیم به اتاقِ دکتر، تهیونگ من رو گذاشت روی تخت. دکتر شروع کرد به پاک کردن زخم. من به تهیونگ نگاه کردم. اون به در خیره بود.
وقتی دکتر رفت تا وسایل رو بیاره، تهیونگ برگشت به من. با صدای خشکی گفت:
_«چرا جلوی من پریدی؟»
نگاهش کردم.
+«چی؟»
_«توی خونهی پارک. وقتی محافظها به سمت ما اومدن. چرا جلوی من پریدی؟ چرا خودت رو سپر کردی؟»
سکوت. جوابی نداشتم.
تهیونگ سمتم اومد. چشمانش توی چشمانم خیره شده بود. _«الینا، تو از من متنفری. تو به من گفتی که از نقش بازی کردن متنفری. پس چرا... چرا جانِ خودت رو برام گذاشتی؟»
لبم رو گزیدم. سرم رو انداختم پایین.
+«نمیدونم. شاید... شاید چون حرفهای ام.»
تهیونگ هیچی نگفت. فقط به من نگاه کرد.
و بعد، با صدایی که کمی لرزید، گفت:
_«الینا... تو دروغ میگی.»
و اتاق رو ترک کرد.
───
تنها موندم توی اتاقِ دکتر. با زخمی که هنوز درد میکرد. و با حرفی که توی دلم مونده بود.
آره. دروغ میگفتم.
چون نمیدونستم چرا جلوی اون پریدم. ولی میدونستم که دیگه نمیتونم به خودم بگم که فقط حرفهای ام.
دستم رو گذاشتم روی سینهام. قلبم داشت تند تند میزد. نه از درد. نه از ترس. از چیز دیگهای.
و برای اولین بار، به خودم گفتم:
+«شاید... شاید من از اوت متنفر نیستم.»
ولی این فکر، ترسناکتر از هر گلولهای بود.
Part:11
پلیس مخفی.
تهیونگ پیاده شد و درِ سمت من رو باز کرد.
_«بیا. کاپیتان لی منتظره.»
با عصبانیت پیاده شدم. ولی وقتی از ماشین بیرون اومدم، ساقِ پام تیر کشید. روی زمین افتادم.
تهیونگ سریع خم شد.
_«چی شد؟»
دستم رو گذاشتم روی ساقِ پام. دستم خیس شد. خون.
با تعجب به دستم نگاه کردم.
+«من... من زخمی شدم؟ کی؟»
تهیونگ نگاهم کرد. صورتم رو بررسی کرد و بعد نگاهش افتاد به پام.
_«توی دعوا... حتماً تیرِ یه محافظ به پات خورده. ولی نفهمیدی.»
در واقع، من نفهمیده بودم. آدرنالینِ اون لحظه، همهچی رو پوشونده بود.
تهیونگ بدون معطلی، من رو بلند کرد. با یه حرکت، من رو بغل گرفت و به سمت آسانسور برد.
با عصبانیت گفتم:
+«من رو زمین بذار! خودم میتونم!»
_«ساکت باش. میخوای خونریزی کنی تا بمیری؟»
و بهم نگاه کرد. نگاهی که دیگه نه سرد بود، نه خنثی. نگاهی که پر از چیزی بود که من نمیخواستم ببینمش.
پر از نگرانی.
───
طبقهی ۱۵. اتاق کاپیتان لی.
وقتی تهیونگ من رو توی اتاق گذاشت، کاپیتان لی از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد.
«الینا، خوبی؟»
با عصبانیت نگاهش کردم.
+«شما به من گفتید که فقط من و تهیونگ توی این ماموریت هستیم!»
کاپیتان لی نگاهم کرد. با خونسردی همیشگی.
«نه، من به شما گفتم که شما دو نفر توی مهمونی هستید. نگفتم کس دیگهای نیست.»
+«ولی...»
«الینا. اگه از اول بهت میگفتم که سوری اونجاست، نقشِ تو طبیعی نبود. تو باید باور میکردی که فقط خودتی. و همون باور، باعث شد پارک به تو شک نکنه.»
دهنم باز موند. نمیتونستم حرفی بزنم.
کاپیتان لی ادامه داد:
«تو کارت رو خوب انجام دادی. محموله رو پیدا کردی. و سوری هم کارش رو کرد. پارک الان توی بازداشتِ موقته. و تا فردا صبح، مدارکِ کافی برای محاکمهش جمع میشه.»
سکوت کردم. حرفی نداشتم برای گفتن.
کاپیتان لی نگاهی به پام انداخت.
«زخمت رو باید درمان کنی. تهیونگ، ببرش طبقهی ۱۴. دکتر اونجاست.»
تهیونگ من رو بلند کرد و برد بیرون. توی راهرو، کسی نبود. فقط ما دو تا.
وقتی رسیدیم به اتاقِ دکتر، تهیونگ من رو گذاشت روی تخت. دکتر شروع کرد به پاک کردن زخم. من به تهیونگ نگاه کردم. اون به در خیره بود.
وقتی دکتر رفت تا وسایل رو بیاره، تهیونگ برگشت به من. با صدای خشکی گفت:
_«چرا جلوی من پریدی؟»
نگاهش کردم.
+«چی؟»
_«توی خونهی پارک. وقتی محافظها به سمت ما اومدن. چرا جلوی من پریدی؟ چرا خودت رو سپر کردی؟»
سکوت. جوابی نداشتم.
تهیونگ سمتم اومد. چشمانش توی چشمانم خیره شده بود. _«الینا، تو از من متنفری. تو به من گفتی که از نقش بازی کردن متنفری. پس چرا... چرا جانِ خودت رو برام گذاشتی؟»
لبم رو گزیدم. سرم رو انداختم پایین.
+«نمیدونم. شاید... شاید چون حرفهای ام.»
تهیونگ هیچی نگفت. فقط به من نگاه کرد.
و بعد، با صدایی که کمی لرزید، گفت:
_«الینا... تو دروغ میگی.»
و اتاق رو ترک کرد.
───
تنها موندم توی اتاقِ دکتر. با زخمی که هنوز درد میکرد. و با حرفی که توی دلم مونده بود.
آره. دروغ میگفتم.
چون نمیدونستم چرا جلوی اون پریدم. ولی میدونستم که دیگه نمیتونم به خودم بگم که فقط حرفهای ام.
دستم رو گذاشتم روی سینهام. قلبم داشت تند تند میزد. نه از درد. نه از ترس. از چیز دیگهای.
و برای اولین بار، به خودم گفتم:
+«شاید... شاید من از اوت متنفر نیستم.»
ولی این فکر، ترسناکتر از هر گلولهای بود.
- ۱.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط