FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:7
───
سالن پر از آدم بود. موسیقی آرام پخش میشد، لیوانهای شامپاین توی دست مهمانها میدرخشید، و بوی عطرهای گرانقیمت فضا رو پر کرده بود.
لبخند مو روی لبم نگه داشتم و آرام آرام از میان جمعیت رد شدم. مسیرم رو به سمت راهروی کناری تنظیم کردم. جایی که طبق نقشه، به آشپزخونه و سپس به باغ پشتی متصل میشد.
چند قدم که رفتم، صدایی از پشت سرم آمد:
«خانم پارک؟»
برگشتم. یه زن جوان با لباس قرمز و لبخندی مصنوعی کنارم ایستاده بود.
«من همسر آقای کیم هستم. شما ، خانم پارک سوهو نیستید؟ تازه اومدید سئول؟»
قلبم تند زد. ولی لبخندم رو حفظ کردم.
+«بله، تازه از آمریکا برگشتیم. هنوز خیلی از جاها رو نمیشناسم.»
زن لبخند زد.
«مهمونیهای آقای پارک خیلی خوبن، نه؟ حتماً باید با من دوست بشید. شمارهتون رو بدید بهم...»
ذهنم تند کار میکرد. نمیتونستم وقت تلف کنم. ولی اگه شک برانگیز بشم ، همهچی خراب میشه.
با نرمی گفتم:
+ «البته که دوست میشیم. ولی الان باید برم دستشویی. شاید بعداً...»
و با یه لبخند معذرتخواهانه، راهم رو ادامه دادم. زن پشت سرم نگاه کرد، ولی دنبالم نیومد.
راهروی کناری رو پیدا کردم. پنجرهی آشپزخونه که تهیونگ توی نقشه نشون داده بود، باز بود. از اونجا رد شدم و رفتم توی باغ پشتی.
هوا تاریک بود. فقط چند لامپ روشن توی باغ بود که سایههای دراز میانداخت. دویدم سمت دری که به زیرزمین وصل میشد. در قفل بود. ولی قفلش ساده بود. چند ثانیه با گیرهی مو و یه تکه فلز، در باز شد.
وارد شدم. راهروی باریک و تاریک. فقط چند چراغ کوچک روی دیوار روشن بود. قدمهام رو آروم برداشتم. گوشم به هر صدایی بود.
سه تا اتاق. در اول باز بود. خالی. در دوم قفل بود. ولی در سوم... نیمهباز.
با احتیاط در رو هل دادم. و چشمام گرد شد.
داخل اتاق، جعبههای بزرگ چوبی روی هم چیده شده بودن. روی هر کدوم، علامتهایی بود که من خوب میشناختم. محمولهی مواد مخدر. ارزشش میلیونها دلار بود.
دستم رفت سمت جیبم تا گوشی رو در بیارم و عکس بگیرم. ولی قبل از اینکه بتونم، صدایی از پشت سرم شنیدم.
«خانم پارک؟ اینجا چیکار میکنید؟»
برگشتم. مردی با کتوشلوار سیاه، با چهرهای سنگی، توی در ایستاده بود. یه محافظ. و دستش رفته بود سمت هولسترِ کمرش.
لبخند زدم.
+«آه، من گم شدم. راهروها رو گم کردم. داشتم دنبال دستشویی میگشتم...»
مرد نگاهم کرد. نگاهی که میگفت باور نمیکنه.
«دستشویی توی طبقهی همکفه. اینجا زیرزمینه. شما چطور اومدید اینجا؟»
قلبم تند میزد. ولی اجازه ندادم ترس توی صورتم مشخص بشه.
+ «در رو باز دیدم، فکر کردم حیاطه. اشتباه کردم. الان میرم بالا.»
و سعی کردم از کنارش رد بشم. ولی مرد جلوم رو گرفت. دستش رو گذاشت روی شونم.
«صبر کنین. باید با آقای پارک تماس بگیرم.»
دیگه وقت نداشتم.
با یه حرکت سریع، دستش رو از روی شونم پرت کردم و با آرنجم زدم توی گلوش. مرد سرفه کرد و عقب رفت. ولی قبل از اینکه بتونم فرار کنم، صدای راه رفتن چند نفر رو شنیدم.
از تاریکی، چهار محافظ دیگه ظاهر شدن. با تفنگهایی که به سمت من نشانه رفته بودن.
«دستها بالا.»
دستام رو بالا بردم. ولی لبخند روی لبم موند.
+«بچهها، با یه خانم اینطوری رفتار نمیکنن.»
محافظ اول که هنوز داشت سرفه میکرد، با عصبانیت گفت: «خانم رو ببرید طبقهی بالا. آقای پارک باید ببینتش.
Part:7
───
سالن پر از آدم بود. موسیقی آرام پخش میشد، لیوانهای شامپاین توی دست مهمانها میدرخشید، و بوی عطرهای گرانقیمت فضا رو پر کرده بود.
لبخند مو روی لبم نگه داشتم و آرام آرام از میان جمعیت رد شدم. مسیرم رو به سمت راهروی کناری تنظیم کردم. جایی که طبق نقشه، به آشپزخونه و سپس به باغ پشتی متصل میشد.
چند قدم که رفتم، صدایی از پشت سرم آمد:
«خانم پارک؟»
برگشتم. یه زن جوان با لباس قرمز و لبخندی مصنوعی کنارم ایستاده بود.
«من همسر آقای کیم هستم. شما ، خانم پارک سوهو نیستید؟ تازه اومدید سئول؟»
قلبم تند زد. ولی لبخندم رو حفظ کردم.
+«بله، تازه از آمریکا برگشتیم. هنوز خیلی از جاها رو نمیشناسم.»
زن لبخند زد.
«مهمونیهای آقای پارک خیلی خوبن، نه؟ حتماً باید با من دوست بشید. شمارهتون رو بدید بهم...»
ذهنم تند کار میکرد. نمیتونستم وقت تلف کنم. ولی اگه شک برانگیز بشم ، همهچی خراب میشه.
با نرمی گفتم:
+ «البته که دوست میشیم. ولی الان باید برم دستشویی. شاید بعداً...»
و با یه لبخند معذرتخواهانه، راهم رو ادامه دادم. زن پشت سرم نگاه کرد، ولی دنبالم نیومد.
راهروی کناری رو پیدا کردم. پنجرهی آشپزخونه که تهیونگ توی نقشه نشون داده بود، باز بود. از اونجا رد شدم و رفتم توی باغ پشتی.
هوا تاریک بود. فقط چند لامپ روشن توی باغ بود که سایههای دراز میانداخت. دویدم سمت دری که به زیرزمین وصل میشد. در قفل بود. ولی قفلش ساده بود. چند ثانیه با گیرهی مو و یه تکه فلز، در باز شد.
وارد شدم. راهروی باریک و تاریک. فقط چند چراغ کوچک روی دیوار روشن بود. قدمهام رو آروم برداشتم. گوشم به هر صدایی بود.
سه تا اتاق. در اول باز بود. خالی. در دوم قفل بود. ولی در سوم... نیمهباز.
با احتیاط در رو هل دادم. و چشمام گرد شد.
داخل اتاق، جعبههای بزرگ چوبی روی هم چیده شده بودن. روی هر کدوم، علامتهایی بود که من خوب میشناختم. محمولهی مواد مخدر. ارزشش میلیونها دلار بود.
دستم رفت سمت جیبم تا گوشی رو در بیارم و عکس بگیرم. ولی قبل از اینکه بتونم، صدایی از پشت سرم شنیدم.
«خانم پارک؟ اینجا چیکار میکنید؟»
برگشتم. مردی با کتوشلوار سیاه، با چهرهای سنگی، توی در ایستاده بود. یه محافظ. و دستش رفته بود سمت هولسترِ کمرش.
لبخند زدم.
+«آه، من گم شدم. راهروها رو گم کردم. داشتم دنبال دستشویی میگشتم...»
مرد نگاهم کرد. نگاهی که میگفت باور نمیکنه.
«دستشویی توی طبقهی همکفه. اینجا زیرزمینه. شما چطور اومدید اینجا؟»
قلبم تند میزد. ولی اجازه ندادم ترس توی صورتم مشخص بشه.
+ «در رو باز دیدم، فکر کردم حیاطه. اشتباه کردم. الان میرم بالا.»
و سعی کردم از کنارش رد بشم. ولی مرد جلوم رو گرفت. دستش رو گذاشت روی شونم.
«صبر کنین. باید با آقای پارک تماس بگیرم.»
دیگه وقت نداشتم.
با یه حرکت سریع، دستش رو از روی شونم پرت کردم و با آرنجم زدم توی گلوش. مرد سرفه کرد و عقب رفت. ولی قبل از اینکه بتونم فرار کنم، صدای راه رفتن چند نفر رو شنیدم.
از تاریکی، چهار محافظ دیگه ظاهر شدن. با تفنگهایی که به سمت من نشانه رفته بودن.
«دستها بالا.»
دستام رو بالا بردم. ولی لبخند روی لبم موند.
+«بچهها، با یه خانم اینطوری رفتار نمیکنن.»
محافظ اول که هنوز داشت سرفه میکرد، با عصبانیت گفت: «خانم رو ببرید طبقهی بالا. آقای پارک باید ببینتش.
- ۸۴۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط