{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نصف شب از شناسایی برگشته بود. می بیند بچه ها در چادر خواب

نصف شب از شناسایی برگشته بود. می بیند بچه ها در چادر خوابیدند، 
همان جا بیرون چادر می خوابد.بسیجی آمده بود نگهبان بعدی را بیدار کند، 
می بیند بیرون چادر کسی خوابیده است به تصور اینکه نگهبان شیفت بعدی است ، 
با قنداق اسلحه به پهلویش می زند و بلندش می کند و می گوید: 
پاشو ، نوبت پست شماست ... او هم بلند می شود، اسلحه را می گیرد
و می رود سر پست و تا صبح نگهبانی می دهد!
صبح زود، نگهبان پست بعدی به آن بسیجی می گوید: 
چرا دیشب من رو بیدار نکردی؟!
وقتی به محل نگهبانی می روند، می بینند...
فرمانده لشگر زین الدین دارد نگهبانی می دهد!
دیدگاه ها (۱)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیا...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

اسم: عشقی در تاریکی جنگلپارت ۹(از زبان راوی)هوا بعد از حرف‌ه...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

پارت : 1 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**ساعت ۴:۴۵ صبح تاریکی هنوز...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط