عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 7
ات: این لباسه یا یه تیکه پارچه
مینجی: همه ی لباس های من اینطوریه
با همون لباس رفتم حموم عوضش کردم به خودم نگاه کردم آروم از حموم در اومدم
مینجی: وای چه هیکلی داری بدنت عالیه
ات: خفه شو
مینجی: باشه باشه بیا بخواب
ات: کنار تو بخوابم
مینجی: آره
ات: کاری نکنی هااا
مینجی: منحرف بدبخت بیا بخواب
خندیدم رفتم رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم
ات: شب بخیر
دیدم مینجی خوابیده یه خنده ای کردم منم خوابیدم
ویو جیمین
از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 12 بلند شدم رفتم WC صورتمو شستم اومدم بیرون لباسمو پوشیدم رفتم پایین آشپزخانه دیدم همه اونجا هستن جز ات
جیمین: مینجی ات کجاست
مینجی: خوابه میخوایی صداش کنم
جیمین: نه خودم میرم صداش میکنم
مینجی: باشه
رفتم آروم درو باز کردم دیدم خوابه به پتو چسبیده یکم رفتم جلوتر به صورتش زل زدم به لباسش نگاه کردم سینه اش باز خواستم نگاه نکنم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم یه فکری به سرم زد دیدم کنار تخت آب هست برداشتم همشو ریختم روش که یهو سریع بلند شد
ویو ات
سریع بلند شدم فکر کردم مینجی هست ولی دیدم جیمینه خاک تو سرم لباسم یادم رفته بود تو چه وضعی هستم دیدم بهم مثل چی نگاه میکنه
جیمین: از حق نگذریم هیکل خوبی داری
بالشو برداشتم پرت کردم سمتش
ات : گمشو بیرون
با خنده از اتاق خارج شد رفت یه نفس عمیق کشیدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین دیدم همشون نشستن سر میز دارن غذا میخورن
ات : همگی صبح بخیر
همه به جز یونا و جیمین: صبح بخیر
دومی مینجی
سومی یونا
چهارمی بورام
پنجمی یونی
ششمی یوری
هفتمی سومین
هشتمی میونگ
نهمی دا یون
دهمی بینا
یکیش جا نشد پارت بعدی میزارم
Part 7
ات: این لباسه یا یه تیکه پارچه
مینجی: همه ی لباس های من اینطوریه
با همون لباس رفتم حموم عوضش کردم به خودم نگاه کردم آروم از حموم در اومدم
مینجی: وای چه هیکلی داری بدنت عالیه
ات: خفه شو
مینجی: باشه باشه بیا بخواب
ات: کنار تو بخوابم
مینجی: آره
ات: کاری نکنی هااا
مینجی: منحرف بدبخت بیا بخواب
خندیدم رفتم رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم
ات: شب بخیر
دیدم مینجی خوابیده یه خنده ای کردم منم خوابیدم
ویو جیمین
از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 12 بلند شدم رفتم WC صورتمو شستم اومدم بیرون لباسمو پوشیدم رفتم پایین آشپزخانه دیدم همه اونجا هستن جز ات
جیمین: مینجی ات کجاست
مینجی: خوابه میخوایی صداش کنم
جیمین: نه خودم میرم صداش میکنم
مینجی: باشه
رفتم آروم درو باز کردم دیدم خوابه به پتو چسبیده یکم رفتم جلوتر به صورتش زل زدم به لباسش نگاه کردم سینه اش باز خواستم نگاه نکنم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم یه فکری به سرم زد دیدم کنار تخت آب هست برداشتم همشو ریختم روش که یهو سریع بلند شد
ویو ات
سریع بلند شدم فکر کردم مینجی هست ولی دیدم جیمینه خاک تو سرم لباسم یادم رفته بود تو چه وضعی هستم دیدم بهم مثل چی نگاه میکنه
جیمین: از حق نگذریم هیکل خوبی داری
بالشو برداشتم پرت کردم سمتش
ات : گمشو بیرون
با خنده از اتاق خارج شد رفت یه نفس عمیق کشیدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین دیدم همشون نشستن سر میز دارن غذا میخورن
ات : همگی صبح بخیر
همه به جز یونا و جیمین: صبح بخیر
دومی مینجی
سومی یونا
چهارمی بورام
پنجمی یونی
ششمی یوری
هفتمی سومین
هشتمی میونگ
نهمی دا یون
دهمی بینا
یکیش جا نشد پارت بعدی میزارم
- ۲۳.۹k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط