عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 8
ویو ات
همشون صبح بخیر گفتن این دو تا انگار ادب ندارن اوففف اصلأ به من چه نشستم کنار مینجی بخاطر لباس دیشب بهش چپ چپ نگاه کردم
مینجی: چیه
ات : بعدا به حسابت میرسم
مینجی: وا منه بیچاره چیکار کردم
ات : میگم میفهمی
مینجی: باشه حتماً بگو
شروع کردم به خوردن غذا دیدم جیمین به من زل زده منم زبونمو بهش در آوردم آروم خندید اونم غذاشو خورد که مینجی تو گوشم آروم گفت
مینجی : هی شیطون داری دلشو میبری
ات : اصلأ
مینجی : نه پس من خرم همچی رو دیدم باشه پاشو بریم
ات : کجا
مینجی : یادت رفت میخواستی چیزی بگی
ات : بلند شو بریم
مینجی : باشه
ات : همگی نوش جونتون
بلند شدیم رفتیم نشستیم روی مبل
مینجی : خب بگو
ات : تعریف کرد
مینجی: اوووووو خوش گذشت
یدونه زدم سرش
مینجی: چرا میزنی
ات : خفه شو همش تقصیر تو هست
مینجی: بهش خوش میگذره بعد میاد منو میزنه ( زیر لب)
ات : مینجی چیزی گفتی
مینجی: نه
ات: حوصله ام سر رفته
مینجی: نظرت چیه برم بیرون
ات: عالی میشه
مینجی: بلند شو بریم
رفتم اتاق لباسمو پوشیدم مینجی هم لباسشو پوشید ( دوتاش باهام تو اتاق عوض نکردن بگم بدونید)
ات : آماده ای
مینجی: آره بریم
ات: آره بریم
از اتاق خارج شدیم آروم از عمارت خارج شدم که یهو بادیگاردت اومد
جونگ وون: خانوم کجا میرین
مینجی: جونگ وون ما میریم یکم هوا بخوریم جیمین هم خبر داره
جونگ وون : تعظیم کرد
رفتیم سوار ماشین شدیم جونگ وون اومد رفتیم
جونگ وون : کجا میرین
ات و مینجی: مرکز خرید
جونگ وون : چشم
بعد از چند مین رسیدیم پیاده شدیم
مینجی: جونگ وون تو میتونی بری خودمون میاییم
جونگ وون: اما خانوم
مینجی : گفتم برو
جونگ وون: چشم
از دست مینجی گرفتم کشیدم داخل مرکز خرید کل پاساژ ها رو گشتیم کلی خرید کردیم که یهو گوشی مینجی زنگ خورد...
Part 8
ویو ات
همشون صبح بخیر گفتن این دو تا انگار ادب ندارن اوففف اصلأ به من چه نشستم کنار مینجی بخاطر لباس دیشب بهش چپ چپ نگاه کردم
مینجی: چیه
ات : بعدا به حسابت میرسم
مینجی: وا منه بیچاره چیکار کردم
ات : میگم میفهمی
مینجی: باشه حتماً بگو
شروع کردم به خوردن غذا دیدم جیمین به من زل زده منم زبونمو بهش در آوردم آروم خندید اونم غذاشو خورد که مینجی تو گوشم آروم گفت
مینجی : هی شیطون داری دلشو میبری
ات : اصلأ
مینجی : نه پس من خرم همچی رو دیدم باشه پاشو بریم
ات : کجا
مینجی : یادت رفت میخواستی چیزی بگی
ات : بلند شو بریم
مینجی : باشه
ات : همگی نوش جونتون
بلند شدیم رفتیم نشستیم روی مبل
مینجی : خب بگو
ات : تعریف کرد
مینجی: اوووووو خوش گذشت
یدونه زدم سرش
مینجی: چرا میزنی
ات : خفه شو همش تقصیر تو هست
مینجی: بهش خوش میگذره بعد میاد منو میزنه ( زیر لب)
ات : مینجی چیزی گفتی
مینجی: نه
ات: حوصله ام سر رفته
مینجی: نظرت چیه برم بیرون
ات: عالی میشه
مینجی: بلند شو بریم
رفتم اتاق لباسمو پوشیدم مینجی هم لباسشو پوشید ( دوتاش باهام تو اتاق عوض نکردن بگم بدونید)
ات : آماده ای
مینجی: آره بریم
ات: آره بریم
از اتاق خارج شدیم آروم از عمارت خارج شدم که یهو بادیگاردت اومد
جونگ وون: خانوم کجا میرین
مینجی: جونگ وون ما میریم یکم هوا بخوریم جیمین هم خبر داره
جونگ وون : تعظیم کرد
رفتیم سوار ماشین شدیم جونگ وون اومد رفتیم
جونگ وون : کجا میرین
ات و مینجی: مرکز خرید
جونگ وون : چشم
بعد از چند مین رسیدیم پیاده شدیم
مینجی: جونگ وون تو میتونی بری خودمون میاییم
جونگ وون: اما خانوم
مینجی : گفتم برو
جونگ وون: چشم
از دست مینجی گرفتم کشیدم داخل مرکز خرید کل پاساژ ها رو گشتیم کلی خرید کردیم که یهو گوشی مینجی زنگ خورد...
- ۱۱.۶k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط