خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت287

اشکام و پس زدم و ادامه دادم
_همش خیال میکردم هر لحظه از اون اتاق میای بیرون و منو از اون جهنم نجات میدی اما تو دستمال خونی رو مثل خار توی چشمم فرو بردی! دقیقا همون شب من مردم اهورا...خیلی سعی کردم دوباره زندگی کنم اما حاملگی مهتاب به کل داغونم کرد. شاید چون خیال میکردم تو تن مهتاب و خراش دادی و دستمال و خونی کردی درست مثل من اما با حامله شدنش به این باور رسیدم که تو واقعا باهاش بودی و برای بار دوم مردم... فکر می‌کردم هیچی از این بدتر نمیشه که خبر نامزدیت و با هلیا شنیدم. حقیقت اینه تو هیچ وقت هیچ تعهدی نسبت به من نداشتی.من فقط خواستم یک بار هم شده اون طعم مرگی که من چشیدم و بچشی اما اشتباه میکردم چون من...
مکث کردم. گفتنش اشتباه بود اما باید می گفتم
_من عا‌شق بودم
از روی صندلی بلند شد.
فکر میکردم حرفام روش تاثیر داره اما چهره ش از همیشه سرد تر شده بود.
سرش و زیر گوشم آورد و پچ زد
_زندگیت تا الان خیلی آسون بوده آیلین!
گونه ش رو به گونه م چسبوند و با نفس های داغش کنار گوشم زمزمه کرد
_خوب شد نکشتمت چون از این به بعد روزی هزار بار می‌میری!
دستش لای موهام رفت و ادامه داد
_مثل سگ از خیانتی که کردی پشیمون میشی. مثل سگ
اخمام رفت توی هم. چرا باورم نداشت؟
ازم فاصله گرفت و چند لحظه با تهدید و نفرت نگاهم کرد و در نهایت با عصبانیت از کلبه بیرون زد


🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۳۲)

#خان_زاده #پارت288* * * * *هاج و واج نگاهش کردم و با عصبانی...

#خان_زاده #پارت289چند لحظه متحیر نگاهم کرد و رفته رفته اخم ...

#خان_زاده #پارت286خیره نگاهم کرد. از سکوتش استفاده کردم و ا...

#خان_زاده #پارت285پتو رو به آرومی روی تنش کشیدم.میدونستم با...

You must love me... P13

دختر قمار باز

نام فیک: عشق مخفیPart: 37ویو ات*رفتم توی اتاقمو درو بستمو پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط