یک هفته گذشت. اتاقی که آسا در آن استراحت میکرد، همیشه گر
یک هفته گذشت. اتاقی که آسا در آن استراحت میکرد، همیشه گرم بود. بخار ملایمی از عطر گیاهان درمانی در هوا پخش میشد و نور آفتاب از پنجرهی بلند روی صورتش میافتاد. اما با همهی اینها، سینهاش هنوز تیر میکشید و قلبش هنوز نامنظم میتپید.
صبح روز هشتم، در اتاق باز شد و مردی با ردایی بلند و سفید وارد شد. چشمان نافذ، حرکاتی آرام و شمرده. موهایش کمی جوگندمی بود و در دستش چوبی طلایی رنگ میدرخشید که نماد الههای درونیاش بود.
او، دکتر ریان، مردی بود که قدرت شفای الههی درمان را در خود داشت. الههای که توانایی درک زخمهای پنهان، درون و بیرون انسان را داشت.
او نزدیک تخت آمد. جیمین کنار تخت ایستاده بود و با احترام گفت:
جیمین:
«این همون دختره... آسا.»
ریان نگاهش را روی چهرهی رنگپریدهی آسا دوخت، دستکشهای نازکش را پوشید و کنار تخت نشست. دستش را به آرامی روی قفسهی سینهی آسا گذاشت، چشمانش را بست و زمزمهای آرام از لبهایش خارج شد. انرژی شفابخش الهه، به شکل نور سبز کمرنگی، از نوک انگشتانش وارد بدن آسا شد.
لحظهای بعد، ریان چشم باز کرد و زیر لب آه کشید.
ریان:
«قلبش هنوز زندهست... اما زخم عمیقی از جنس سرما در مرکز اون مونده. مثل زخمی که به جای خون، با یخ پر شده باشه.»
جیمین با نگرانی گفت:
جیمین:
«یعنی خوب میشه؟»
ریان مکث کرد. نگاهی دوباره به آسا انداخت.
ریان:
«زنده میمونه. اما باید مراقب باشه. یه فشار شدید، یه ترس ناگهانی یا سرمای زیاد... میتونه درد رو بدتر کنه.»
او بلند شد و اضافه کرد:
ریان:
«باید ازش مراقبت بشه... نه فقط از جسمش، از قلبش.»
سپس به آرامی اتاق را ترک کرد.
آسا چشمانش را بسته بود، اما اشک گرمی از گوشهی چشمش لغزید. شاید خواب بود، شاید نه… اما انگار برای اولین بار بعد از آن روز یخزده، کسی واقعاً حال درونش را فهمیده بود.
صبح روز هشتم، در اتاق باز شد و مردی با ردایی بلند و سفید وارد شد. چشمان نافذ، حرکاتی آرام و شمرده. موهایش کمی جوگندمی بود و در دستش چوبی طلایی رنگ میدرخشید که نماد الههای درونیاش بود.
او، دکتر ریان، مردی بود که قدرت شفای الههی درمان را در خود داشت. الههای که توانایی درک زخمهای پنهان، درون و بیرون انسان را داشت.
او نزدیک تخت آمد. جیمین کنار تخت ایستاده بود و با احترام گفت:
جیمین:
«این همون دختره... آسا.»
ریان نگاهش را روی چهرهی رنگپریدهی آسا دوخت، دستکشهای نازکش را پوشید و کنار تخت نشست. دستش را به آرامی روی قفسهی سینهی آسا گذاشت، چشمانش را بست و زمزمهای آرام از لبهایش خارج شد. انرژی شفابخش الهه، به شکل نور سبز کمرنگی، از نوک انگشتانش وارد بدن آسا شد.
لحظهای بعد، ریان چشم باز کرد و زیر لب آه کشید.
ریان:
«قلبش هنوز زندهست... اما زخم عمیقی از جنس سرما در مرکز اون مونده. مثل زخمی که به جای خون، با یخ پر شده باشه.»
جیمین با نگرانی گفت:
جیمین:
«یعنی خوب میشه؟»
ریان مکث کرد. نگاهی دوباره به آسا انداخت.
ریان:
«زنده میمونه. اما باید مراقب باشه. یه فشار شدید، یه ترس ناگهانی یا سرمای زیاد... میتونه درد رو بدتر کنه.»
او بلند شد و اضافه کرد:
ریان:
«باید ازش مراقبت بشه... نه فقط از جسمش، از قلبش.»
سپس به آرامی اتاق را ترک کرد.
آسا چشمانش را بسته بود، اما اشک گرمی از گوشهی چشمش لغزید. شاید خواب بود، شاید نه… اما انگار برای اولین بار بعد از آن روز یخزده، کسی واقعاً حال درونش را فهمیده بود.
- ۶.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط