چند روز گذشته بود. اتاق گرم، نرم و مجهزی که آسا در آن نگه
چند روز گذشته بود. اتاق گرم، نرم و مجهزی که آسا در آن نگهداری میشد، پر از نور ملایم و سکوت آرامشبخش بود. پنجرهها بسته بودند تا سرمای بیرون به درون نفوذ نکند. اجوما شب و روز از او مراقبت میکرد و گاهبهگاه جیمین برای بررسی حالش سر میزد.
آسا بیدار شده بود، اما بدنش همچنان سست بود. سینهاش با هر نفس میسوخت. نه تب داشت، نه زخم، اما قلبش... انگار چیزی درون آن ترک برداشته بود. سرمای آن جعبه، در عمق وجودش مانده بود. گاهی وقتها که تنها میشد، بیهوا دستش را روی قفسه سینهاش میگذاشت. درد مبهمی داشت. چیزی مثل فشردگی... مثل یخ زدگی درون قلب.
*او به کسی نگفت. حتی به جیمین که نگرانش بود،
آسا بیدار شده بود، اما بدنش همچنان سست بود. سینهاش با هر نفس میسوخت. نه تب داشت، نه زخم، اما قلبش... انگار چیزی درون آن ترک برداشته بود. سرمای آن جعبه، در عمق وجودش مانده بود. گاهی وقتها که تنها میشد، بیهوا دستش را روی قفسه سینهاش میگذاشت. درد مبهمی داشت. چیزی مثل فشردگی... مثل یخ زدگی درون قلب.
*او به کسی نگفت. حتی به جیمین که نگرانش بود،
- ۶.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط