چند دقیقه بعد از رفتن جیمین، در اتاق آهسته باز شد. صدای گ
چند دقیقه بعد از رفتن جیمین، در اتاق آهسته باز شد. صدای گامهای آهسته اما آشنا روی سنگفرشهای نرم، آسا را وادار کرد به سمت در نگاه کند. تهیونگ بود.
لبهی تخت، ملحفههای سفید و دستمالهای گرم هنوز کنار بدن نیمهجان آسا قرار داشتند. او در پتو پیچیده بود، چهرهاش رنگپریده و نفسهایش کوتاه و سنگین بود.
تهیونگ وارد شد، بیصدا. نگاهش کوتاه روی چهرهی آسا افتاد، اما چیزی نگفت.
آسا بیاختیار کمی خودش را عقب کشید. دستانش که زیر پتو پنهان بود، لرزیدند. نگاهش را به طرف پنجره چرخاند، فقط برای اینکه مجبور نباشد مستقیماً به او نگاه کند.
او نمیخواست دوباره به آن جعبهی یخی فکر کند… یا به لحظهای که صدای التماسش در اتاق پیچیده بود و تهیونگ بدون حتی یک کلمه، در را پشت سرش بسته بود.
تهیونگ ایستاده بود، کمی مردد. انگار میخواست چیزی بگوید… اما فقط نگاه کرد. سکوت میانشان ضخیم بود. نه آسا چیزی گفت، نه او جلو آمد.
سرانجام تهیونگ آرام چرخید و بدون حرفی دیگر، از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد.
و آسا، با قلبی که هنوز از سرمای آن روز به شدت میتپید، در سکوت در جای خود ماند. بدون اینکه کسی بداند درد واقعی او دیگر فقط در پوست و استخوان
نبود؛ بلکه در قلبش خانه کرده بود.
قلبی که حالا بعد از آن سرمای شدید، مثل تکهای یخشکن خورده، هر لحظه با تپشی ناپایدار و سنگین میزد.
سینهاش هر چند وقت یکبار تیر میکشید، نفس کشیدن سخت میشد و یک فشار مبهم، درست وسط قفسهی سینهاش مینشست. اما آسا لب باز نمیکرد.
نه به مادرجون، نه به جیمین، نه حتی به سوزی.
ترجیح میداد درد را تحمل کند تا اینکه بخواهد ضعفش را به کسی نشان بدهد... چون میدانست اگر کسی بفهمد، دوباره او را کنار خواهند گذاشت.
مثل همیشه. مثل وقتی گفتند "بدون الههای، بیارزش است."
و حالا، با قلبی آسیبدیده، پشت درهای بسته، آسا در گرمای اتاق تنها مانده بود... اما سرمایی که درونش نشسته بود، هنوز از بین نرفته بود.
لبهی تخت، ملحفههای سفید و دستمالهای گرم هنوز کنار بدن نیمهجان آسا قرار داشتند. او در پتو پیچیده بود، چهرهاش رنگپریده و نفسهایش کوتاه و سنگین بود.
تهیونگ وارد شد، بیصدا. نگاهش کوتاه روی چهرهی آسا افتاد، اما چیزی نگفت.
آسا بیاختیار کمی خودش را عقب کشید. دستانش که زیر پتو پنهان بود، لرزیدند. نگاهش را به طرف پنجره چرخاند، فقط برای اینکه مجبور نباشد مستقیماً به او نگاه کند.
او نمیخواست دوباره به آن جعبهی یخی فکر کند… یا به لحظهای که صدای التماسش در اتاق پیچیده بود و تهیونگ بدون حتی یک کلمه، در را پشت سرش بسته بود.
تهیونگ ایستاده بود، کمی مردد. انگار میخواست چیزی بگوید… اما فقط نگاه کرد. سکوت میانشان ضخیم بود. نه آسا چیزی گفت، نه او جلو آمد.
سرانجام تهیونگ آرام چرخید و بدون حرفی دیگر، از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد.
و آسا، با قلبی که هنوز از سرمای آن روز به شدت میتپید، در سکوت در جای خود ماند. بدون اینکه کسی بداند درد واقعی او دیگر فقط در پوست و استخوان
نبود؛ بلکه در قلبش خانه کرده بود.
قلبی که حالا بعد از آن سرمای شدید، مثل تکهای یخشکن خورده، هر لحظه با تپشی ناپایدار و سنگین میزد.
سینهاش هر چند وقت یکبار تیر میکشید، نفس کشیدن سخت میشد و یک فشار مبهم، درست وسط قفسهی سینهاش مینشست. اما آسا لب باز نمیکرد.
نه به مادرجون، نه به جیمین، نه حتی به سوزی.
ترجیح میداد درد را تحمل کند تا اینکه بخواهد ضعفش را به کسی نشان بدهد... چون میدانست اگر کسی بفهمد، دوباره او را کنار خواهند گذاشت.
مثل همیشه. مثل وقتی گفتند "بدون الههای، بیارزش است."
و حالا، با قلبی آسیبدیده، پشت درهای بسته، آسا در گرمای اتاق تنها مانده بود... اما سرمایی که درونش نشسته بود، هنوز از بین نرفته بود.
- ۸.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط