My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p10
رفتم حموم.
شاید براتون سوال باشه رابطه ی من و ته چه شکلی بوده که الان همو میخوایم بخوریم.
فلشبک به ۳ سال پیش| ۱ اکتبر ۲۰۲۳|
با صدای آلارم گوشی بیدار شدم.
بلند شدم رفتم سرویس.
لباس پوشیدم.
کیفم رو آماده کردم.
رفتم پایین.
بابا.ک: دیروز برای کارنامه ها...
کوک:تو دیروز حتی برای کارنامه ها نیومدی دیگه چی میگی؟ها
بابا.ک: مودب باش معل...
کوک: نباشم چی
انگار که دیگه از بحث خسته شده بود ول کرد و ادامه ی جملشو گفت
بابا.ک: معلمتون دیروز به من زنگ زد . گفت جدیدا نمراتت داره خراب میشه . تو همه چیز یه اشکالی داری همون یه مدرسه و درس بود که بهت امید داشتم اونم گند زدی . اینقدر بدردنخور شدی؟
دستام میلرزید نمیدونم چرا یا بغض داشتم و یا اعصبانی بودم . به هر حال هر دوتا حس رو داشتم.
نمیدونستم چی بگم چون هرچی میگفتم یه جواب بی معنی میگرفتم.
هوا ابری بود.
یه چتر برداشتم و از خونه بیرون زدم.
راننده کنار ماشین وایساده بود.
نزدیکش شدم.
راننده: بفرمایید
در ماشین رو برام باز کرد.
کوک: امروز پیاده میرم
راننده: اما...
کوک: بابام میدونه
بعدش چتر رو باز کردم و رفتم از حیاط بیرون.
بوی خاک بارون خورده میومد.
تنها دلیل آرامشم تو این روزا همین هوای بارونی بود و اون یه نفر [تهیونگ]
من با تهیونگ داخل یکی از مهمونی های مافیایی آشنا شدم.یه پسر سرد اما جنتلمن...
•اون زمان تهیونگ جزو محدود ترین دلیل های دلگرمیم تو زندگی بود بهتره بگم تنها دلیل چون اون موقع حتی نه جیمین رو میشناختم نه بچه های اکیپمون رو. پس اون تنها کسی بود که منو حتی برای چند ثانیه از تموم نگرانی های زندگیم دور میکرد . البته مامان بزرگم هم بود . اون خیلی مهربون بود تنها عضو خانواده بود که بهم اهمیت میداد •
نزدیک مدرسه بودم که یه نوتیف اومد به گوشیم . از تو جیبم در اوردمش و دیدم پیام از تهیونگه ناخودآگاه یه لبخند ملیح رو لبام نشست.
^مکالمه^
ته: بانی صبحت بخیر. حالت خوبه ؟
کوک: صبح تو هم بخیر ته ته🎀تو چطوری؟
ته: صبحونه رو کامل خوردی ؟
کوک: نه راستش با بابام درگیر شدم دوباره و نتونستم چیزی بخورم و اشتها هم ندارم
ته: مارشملو این حرف رو نزن غذا تو بخور باشه . قول؟
کوک: قول . راستی °مارشملو° کلمه ی جدیدیه
ته: آره جدیده بهت هم میاد . دیشب داشتم بهت فکر میکردم برای یه لقب جدید که به اندازه ی خودت کیوت و با مزه باشه .
کوک: 🎀👍
ته ته من باید برم دیگه
ته: باشه جوجه فقط امروز همو ببینیم که این روز قشنگ رو برام قشنگ تر کنی؟
کوک: باشههههه خیلی خوشحال میشم .
ته: باشه دیگه برو سر کلاست و غذاتم کامل بخور دفعه بعد باشه مارشملو کوچولو؟
کوک: باشه خرس عسلی من رفتم بای بای
ته : خدافظ مارشملو🎀🍡
^پایان مکالمه^
رفتم داخل مدرسه.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p10
رفتم حموم.
شاید براتون سوال باشه رابطه ی من و ته چه شکلی بوده که الان همو میخوایم بخوریم.
فلشبک به ۳ سال پیش| ۱ اکتبر ۲۰۲۳|
با صدای آلارم گوشی بیدار شدم.
بلند شدم رفتم سرویس.
لباس پوشیدم.
کیفم رو آماده کردم.
رفتم پایین.
بابا.ک: دیروز برای کارنامه ها...
کوک:تو دیروز حتی برای کارنامه ها نیومدی دیگه چی میگی؟ها
بابا.ک: مودب باش معل...
کوک: نباشم چی
انگار که دیگه از بحث خسته شده بود ول کرد و ادامه ی جملشو گفت
بابا.ک: معلمتون دیروز به من زنگ زد . گفت جدیدا نمراتت داره خراب میشه . تو همه چیز یه اشکالی داری همون یه مدرسه و درس بود که بهت امید داشتم اونم گند زدی . اینقدر بدردنخور شدی؟
دستام میلرزید نمیدونم چرا یا بغض داشتم و یا اعصبانی بودم . به هر حال هر دوتا حس رو داشتم.
نمیدونستم چی بگم چون هرچی میگفتم یه جواب بی معنی میگرفتم.
هوا ابری بود.
یه چتر برداشتم و از خونه بیرون زدم.
راننده کنار ماشین وایساده بود.
نزدیکش شدم.
راننده: بفرمایید
در ماشین رو برام باز کرد.
کوک: امروز پیاده میرم
راننده: اما...
کوک: بابام میدونه
بعدش چتر رو باز کردم و رفتم از حیاط بیرون.
بوی خاک بارون خورده میومد.
تنها دلیل آرامشم تو این روزا همین هوای بارونی بود و اون یه نفر [تهیونگ]
من با تهیونگ داخل یکی از مهمونی های مافیایی آشنا شدم.یه پسر سرد اما جنتلمن...
•اون زمان تهیونگ جزو محدود ترین دلیل های دلگرمیم تو زندگی بود بهتره بگم تنها دلیل چون اون موقع حتی نه جیمین رو میشناختم نه بچه های اکیپمون رو. پس اون تنها کسی بود که منو حتی برای چند ثانیه از تموم نگرانی های زندگیم دور میکرد . البته مامان بزرگم هم بود . اون خیلی مهربون بود تنها عضو خانواده بود که بهم اهمیت میداد •
نزدیک مدرسه بودم که یه نوتیف اومد به گوشیم . از تو جیبم در اوردمش و دیدم پیام از تهیونگه ناخودآگاه یه لبخند ملیح رو لبام نشست.
^مکالمه^
ته: بانی صبحت بخیر. حالت خوبه ؟
کوک: صبح تو هم بخیر ته ته🎀تو چطوری؟
ته: صبحونه رو کامل خوردی ؟
کوک: نه راستش با بابام درگیر شدم دوباره و نتونستم چیزی بخورم و اشتها هم ندارم
ته: مارشملو این حرف رو نزن غذا تو بخور باشه . قول؟
کوک: قول . راستی °مارشملو° کلمه ی جدیدیه
ته: آره جدیده بهت هم میاد . دیشب داشتم بهت فکر میکردم برای یه لقب جدید که به اندازه ی خودت کیوت و با مزه باشه .
کوک: 🎀👍
ته ته من باید برم دیگه
ته: باشه جوجه فقط امروز همو ببینیم که این روز قشنگ رو برام قشنگ تر کنی؟
کوک: باشههههه خیلی خوشحال میشم .
ته: باشه دیگه برو سر کلاست و غذاتم کامل بخور دفعه بعد باشه مارشملو کوچولو؟
کوک: باشه خرس عسلی من رفتم بای بای
ته : خدافظ مارشملو🎀🍡
^پایان مکالمه^
رفتم داخل مدرسه.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۵۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط