معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۲۰
خیلی پارت چرتیه ببخشید
اخرین جرعه ی شرابم رو خوردم و به پیشخدمت گفتم دوباره جامم رو پر کنه اما هوانگ جلوش رو گرفت « دیگه نخور ، حدس میزنم همین الان هم نمیتونی درست راه بری »
اخمی کردم « تو کار من دخالت نکن هوانگ هیونجین »
و بلافاصله بعد از اینکه پیشخدمت جام رو پر کرد نصفش رو سر کشیدم
« اکاشی رین ، کار دست خودت میدی »
عموی فضولش با صدای بلند و خنده گفت « اه انگار هیونجین خیلی نگران دوست دخترشه !! »
احساس میکنم هوانگ ادامه این مکالمه رو میدونه چون نفس عمیق کشید « درسته عموجان »
« ولی خب هیونجین ، من امروز انتظار یه بانو از خانواده مافیا داشتم ، نه یه زن عادی »
به وضوح تلاش های هوانگ برای کنترل خشمش رو دیدم .
« اه ، فکر میکردم بعد از بازگشت دوباره مافیایی هوانگ ( همونی که تو توضیحات اضافه گفتم ) ازدواج با عشق هم جزو اصلیت های خاندان هوانگه ؟»
« اه البته ، ولی به عنوان یکی از وارث های فرعی حداقل باید عاشق یک بانوی مافیا میشدی تا حداقل افتخاری برای پدرت داشته باشی تا وارث فرعی بودنت دیده نشه »
این عوضی . . . قبل از اینکه هوانگ از کوره در بره و چیز بدی بگه هوانگ بزرگ خفه ش کرد
« گونگ سو ، کافیه . این زندگی هیونجینه و ما حق دخالت توی انتخابش نداریم . پس تمومش کن و به فکر همسران پسر و دخترت باش »
« اه برادر ، من امیدوار بودم که هه سو ( دخترش ) و هیونجین باهم ازدواج کنن توهم باهام موافقت کردی اما یهو اسن خبر رو بهم دادین ! انتظار دارین حرفی نزنم ؟»
اینجا چه خبره ؟ به هه سو نگاه کردم که انگار تو دلش داشت دعا میکرد باباش خفه شه . هیونجینم که هر لحظه اماده کتک کاری بوداحساس معذب بودن دارم اینجا جای من نیست
« گونگ سو این فقط انتخاب خودخواهانه تو بود !هه سو که معلومه نسبت به هیونجین احساسی نداره ، هیونجینم که خیلی وقت بود میتونستم تشخیص بدم عاشق کسیه . من هیچوقت تاییدت نکردم ، از این به بعدم دیگه راجب این مسئله صحبت نکنید »
ابهتش باعث شد جونگ سو ( عموی هیون دیگخ) هم در مقابل برادر بزرگترش ساکت بشه احساس میکردم حالم بده اروم بازوی هوانگ رو گرفتم و با گیجی گفتم « حالم خوب نیست ، میخوام هوا بخورم »
پارت ۲۰
خیلی پارت چرتیه ببخشید
اخرین جرعه ی شرابم رو خوردم و به پیشخدمت گفتم دوباره جامم رو پر کنه اما هوانگ جلوش رو گرفت « دیگه نخور ، حدس میزنم همین الان هم نمیتونی درست راه بری »
اخمی کردم « تو کار من دخالت نکن هوانگ هیونجین »
و بلافاصله بعد از اینکه پیشخدمت جام رو پر کرد نصفش رو سر کشیدم
« اکاشی رین ، کار دست خودت میدی »
عموی فضولش با صدای بلند و خنده گفت « اه انگار هیونجین خیلی نگران دوست دخترشه !! »
احساس میکنم هوانگ ادامه این مکالمه رو میدونه چون نفس عمیق کشید « درسته عموجان »
« ولی خب هیونجین ، من امروز انتظار یه بانو از خانواده مافیا داشتم ، نه یه زن عادی »
به وضوح تلاش های هوانگ برای کنترل خشمش رو دیدم .
« اه ، فکر میکردم بعد از بازگشت دوباره مافیایی هوانگ ( همونی که تو توضیحات اضافه گفتم ) ازدواج با عشق هم جزو اصلیت های خاندان هوانگه ؟»
« اه البته ، ولی به عنوان یکی از وارث های فرعی حداقل باید عاشق یک بانوی مافیا میشدی تا حداقل افتخاری برای پدرت داشته باشی تا وارث فرعی بودنت دیده نشه »
این عوضی . . . قبل از اینکه هوانگ از کوره در بره و چیز بدی بگه هوانگ بزرگ خفه ش کرد
« گونگ سو ، کافیه . این زندگی هیونجینه و ما حق دخالت توی انتخابش نداریم . پس تمومش کن و به فکر همسران پسر و دخترت باش »
« اه برادر ، من امیدوار بودم که هه سو ( دخترش ) و هیونجین باهم ازدواج کنن توهم باهام موافقت کردی اما یهو اسن خبر رو بهم دادین ! انتظار دارین حرفی نزنم ؟»
اینجا چه خبره ؟ به هه سو نگاه کردم که انگار تو دلش داشت دعا میکرد باباش خفه شه . هیونجینم که هر لحظه اماده کتک کاری بوداحساس معذب بودن دارم اینجا جای من نیست
« گونگ سو این فقط انتخاب خودخواهانه تو بود !هه سو که معلومه نسبت به هیونجین احساسی نداره ، هیونجینم که خیلی وقت بود میتونستم تشخیص بدم عاشق کسیه . من هیچوقت تاییدت نکردم ، از این به بعدم دیگه راجب این مسئله صحبت نکنید »
ابهتش باعث شد جونگ سو ( عموی هیون دیگخ) هم در مقابل برادر بزرگترش ساکت بشه احساس میکردم حالم بده اروم بازوی هوانگ رو گرفتم و با گیجی گفتم « حالم خوب نیست ، میخوام هوا بخورم »
- ۸.۲k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط