{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی، یک جایی، برایت تمام شدم ولی از وقتی تو را شناختم، ب

روزی، یک جایی، برایت تمام شدم ولی از وقتی تو را شناختم، برایم تمام نشدی... حتی از هنگامی که نخواستن هایت شروع شد، برایم خواستنی تر و دست نیافتنی تر شدی...
انسان همین است، تا زمانی که نعمتی را دارد، قدرش نمیداند و روزی به ارزشش پی می‌برد که از دستش داده باشد! و تو یکی از همان نعمت های از دست رفته ام هستی که قدرت را ندانستم، یعنی نمی‌توانستم که بدانم! شرایطش را نداشتم... و روزی که شرایطش را به دست آوردم و برگشتم که جبران مافات کنم، دیدم اوووووووووه! خیلی وقت است چیزی از احساست به من، در وجودت باقی نمانده، دیگر از گریه هایم تکان نمی‌خوری و خنده هایم، به وجدت نمی‌آورد، نگرانی و دلواپسی ام، فقط کلافه ات می‌کند و مدام می‌خواستی از من و حرف هایم رهایی یابی... به زور جواب سوال ها را می‌دادی و وقتی بعد از مدت ها، جواب هزاران سوال بی پاسخت را دادم و فکر میکردم کمی رفتار گذشته ام توجیه شده باشد، باز هم تغییری در احساست به وجود نیامد! افسوس که من آن روز، بیش از هرروز دیگری می‌خواستم در کنارم باشی و بمانی و تو بیش از هر زمان دیگری از بودن، فراری بودی! نمی‌خواستی با بودنم، خاطرات نبودنم برایت یادآوری شود و گویی همه چیز را دور ریخته بودی...
در این میان، من، در شوکی بزرگ از کنار کشیدنت، سعی کردم کمتر مزاحمت شوم و واقعا هم نشدم. هر فکر و خیالی که در آن، تصور می‌کردم تو در کنار منی و همراهی ام میکنی، از ذهن خارج کردم و خودم شدم و خودم...
رویای دیشب اما به من می‌گوید در خواب، هنوز کنار منی... همانطور که دیشب دیدم مرا تنگ در آغوش گرفته بودی و انگار بعد از مدت‌ها، دلت برایم تنگ شده بود... شیرینی بودنت، چنان روح بخش بود که در بیداری هم لبخند به لبانم می‌آورد و قلبم را می‌گریاند، گریه از یادآوری حقیقت نبودنت...
من که قید بودنت را زده ام، دیگر نمیخواهم به زور، کنارم باشی، بیا و تو هم از خواب هایم برو، از فکرم برو!
هزاران مشغله جورواجور برای خود دست و پا کرده ام که طعم تلخ نبودنت، زهرآگین نباشد ولی تو که به خوابم می‌آیی، زحمت دوماهه ام را، یک شبه از میان میبری...
من که به سختی قید بودنت را زده ام، اما تو به راحتی از قلبم برو...
برو اما رفتنت مغرورت نکند که خوشا به حالم که تلافی کردم! رفتن درد دارد، غم دارد، مسئولیت دارد، همان چیزهایی که امروز با من همراه شده اند، در نبود تو!
دیدگاه ها (۱۱)

«آیا کنارم خواهی ماند؟حال که روی دیگرم را دیدی، ترکم می‌کنی؟...

عاشقانه های شبنم

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

و دوباره دست به نوشتن برداشتم، چیزی که براش به دنیا اومده بو...

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

پروانه جان

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

رمان : قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط