یکمی ازخاطرات من ویکی ازهم کلاسیام
یکمی ازخاطرات من ویکی ازهم کلاسیام
بخونیدش خالی ازلطف نیس
شایدلبخندرولبتون بیاد شایدم..! :-\
تودوره ی دبیرستان یه همکلاسی داشتم
فرض میکنیم اسمش بود:مریم
آقاهراتفاقی میفتاداین یه خاطره راجع به اون اتفاق تعریف میکرد
مثلایه سری داشتیم راجع به بازیگراحرف میزدیم من گفتم یه پسربچه توکوچه ی ماهس که توزلزله(زلزله ی شهرمون)همه ی خانوادشوازدست داده پوریاپورسرخ خرجشومیده همکلاسیم برگشت گفت منم وقتی بچه بودم گم شدم پوریاپورسرخ منوپیداکردورسوندبه خانوادم
مغزبنده یکم ارورداداماگفتم شایدواقعاراس میگه اقاهمینجوری ادامه داد تااینکه گفت من رفتم یه مهمونی پورسرخ وشاکردوست وگودرزی وشاهرخشاهی وتهرانی وپسیانی واستخری وکریمی وافشانی وبهدادو.... بودن
بعدکلی هم جمعیت بوده اخرسرشاهرخ شاهی اومده جلوبااین حال واحوال کرده بعدبه این گفته تهرانی هستی؟
این گفته نه من اهل فلان جاام
اونم گفته اره ازرفتارت معلومه دخترسنگینی هستی
o_O:-/
یایه سری یه دختری ازفامیلای ماتویه شهردانشجوبودواسه گردش ازشهرمیان بیرون بادوستاش توراه برگشت تصادف میکنن این فامیل ماازوسط فوت کرد(خدارحمتش کنه یه دختربیس وسه ساله بود)
بعدازچندروزمعلم زبانمون که نسبت دوری هم بامن هم بااون دختری که فوت شده بودداشت منوصداکردوازم راجع به این اتفاق پرسید این همکلاسیه ماهم که یه ردیف جداگونه واسه خودش چسبیده به میزمعلم داشت و3تاصندلی واسه خودش ووسایلش داشت حرفای ماروشنید
برگشت گف:خانم دیروززنگ زدن به بابام گفتن سیامک تصادف کرده(سیامک پسرعموش بودکه3&4سالی ازاین بزرگتربودوپزشکیه دانشگاه تهران میخوند)بعدمعلممون گفت خب؟سیامک چی شده بود؟گف هیچی خانم اشتباه کرده بودن گوشیش دسته دوستش بوده.. :-\
یه سری دیگه داشتیم راجع جنگ نرم واوضاع کشوراحرف میزدیم این شروع کرد...اقایه دادسخن دادازآمریکا
خداشاهده اگه چارتاکتاب خونده بوددردمون نمیومد
هیچی نخونده
بودفقط حرف میزد
همیشه هم آمریکاخوب بودبقیه بدبودن
میگفت وقتی 10سالم بوده باخوهر7سالم یه هفته دوتایی رفتیم کیش:-\
اع اع داش یادم میرفت سراون قضیه ی مهمونیه بازیگراگفتم توچجوری رفتی دیدیشون گف دخترخالم خبرنگاره وکلی ازلباساوکاراشون تومهمونی گف
گفتم اگرخبربوده پس چرافقط توخبرداری
احتمالاپاپارازی بوده و...
اخرش گفتم خب حالابگوکجابوده این مهمونی وکلی سوال جواب کاملامشخص بودکم اورده
برگشت گفت تویه تالاراینترنتی(چت روم)
هه هه :|
کلامنتظربودیه چیزی بگی تایه خاطره بگه
یه سری داشتیم پرونده ای بسیج مدرسه رودرست میکردیم برگشت گفت من تابستون دوسال پیش رفتم کیش رفتم توساختمان بسیجش
رییسش یه پسرخیلی خوشتیپ وخوشگل وباکلاس بوده
یه کاپشن چرم ویه شلوارمشکی ویه بوت مشکی تنش بوده(تابستون!کاپشن وبوت!!!؟؟) موهاشویه کم سیخ کرده بوده هیکل ورزیده پوستش برنزه
انقدرنااازبود(بسیجی موهاشوسیخ کرده بود؟!؟! :-\)
این که تعریف میکردمن فریدمیومدتوذهنم(فرید یه مدله)
وخیلی ماجراهای دیگه
به نظرتون راس میگف؟!
:-\
عایا؟
من هنوزتوکفم!
الهه ی آتش
بخونیدش خالی ازلطف نیس
شایدلبخندرولبتون بیاد شایدم..! :-\
تودوره ی دبیرستان یه همکلاسی داشتم
فرض میکنیم اسمش بود:مریم
آقاهراتفاقی میفتاداین یه خاطره راجع به اون اتفاق تعریف میکرد
مثلایه سری داشتیم راجع به بازیگراحرف میزدیم من گفتم یه پسربچه توکوچه ی ماهس که توزلزله(زلزله ی شهرمون)همه ی خانوادشوازدست داده پوریاپورسرخ خرجشومیده همکلاسیم برگشت گفت منم وقتی بچه بودم گم شدم پوریاپورسرخ منوپیداکردورسوندبه خانوادم
مغزبنده یکم ارورداداماگفتم شایدواقعاراس میگه اقاهمینجوری ادامه داد تااینکه گفت من رفتم یه مهمونی پورسرخ وشاکردوست وگودرزی وشاهرخشاهی وتهرانی وپسیانی واستخری وکریمی وافشانی وبهدادو.... بودن
بعدکلی هم جمعیت بوده اخرسرشاهرخ شاهی اومده جلوبااین حال واحوال کرده بعدبه این گفته تهرانی هستی؟
این گفته نه من اهل فلان جاام
اونم گفته اره ازرفتارت معلومه دخترسنگینی هستی
o_O:-/
یایه سری یه دختری ازفامیلای ماتویه شهردانشجوبودواسه گردش ازشهرمیان بیرون بادوستاش توراه برگشت تصادف میکنن این فامیل ماازوسط فوت کرد(خدارحمتش کنه یه دختربیس وسه ساله بود)
بعدازچندروزمعلم زبانمون که نسبت دوری هم بامن هم بااون دختری که فوت شده بودداشت منوصداکردوازم راجع به این اتفاق پرسید این همکلاسیه ماهم که یه ردیف جداگونه واسه خودش چسبیده به میزمعلم داشت و3تاصندلی واسه خودش ووسایلش داشت حرفای ماروشنید
برگشت گف:خانم دیروززنگ زدن به بابام گفتن سیامک تصادف کرده(سیامک پسرعموش بودکه3&4سالی ازاین بزرگتربودوپزشکیه دانشگاه تهران میخوند)بعدمعلممون گفت خب؟سیامک چی شده بود؟گف هیچی خانم اشتباه کرده بودن گوشیش دسته دوستش بوده.. :-\
یه سری دیگه داشتیم راجع جنگ نرم واوضاع کشوراحرف میزدیم این شروع کرد...اقایه دادسخن دادازآمریکا
خداشاهده اگه چارتاکتاب خونده بوددردمون نمیومد
هیچی نخونده
بودفقط حرف میزد
همیشه هم آمریکاخوب بودبقیه بدبودن
میگفت وقتی 10سالم بوده باخوهر7سالم یه هفته دوتایی رفتیم کیش:-\
اع اع داش یادم میرفت سراون قضیه ی مهمونیه بازیگراگفتم توچجوری رفتی دیدیشون گف دخترخالم خبرنگاره وکلی ازلباساوکاراشون تومهمونی گف
گفتم اگرخبربوده پس چرافقط توخبرداری
احتمالاپاپارازی بوده و...
اخرش گفتم خب حالابگوکجابوده این مهمونی وکلی سوال جواب کاملامشخص بودکم اورده
برگشت گفت تویه تالاراینترنتی(چت روم)
هه هه :|
کلامنتظربودیه چیزی بگی تایه خاطره بگه
یه سری داشتیم پرونده ای بسیج مدرسه رودرست میکردیم برگشت گفت من تابستون دوسال پیش رفتم کیش رفتم توساختمان بسیجش
رییسش یه پسرخیلی خوشتیپ وخوشگل وباکلاس بوده
یه کاپشن چرم ویه شلوارمشکی ویه بوت مشکی تنش بوده(تابستون!کاپشن وبوت!!!؟؟) موهاشویه کم سیخ کرده بوده هیکل ورزیده پوستش برنزه
انقدرنااازبود(بسیجی موهاشوسیخ کرده بود؟!؟! :-\)
این که تعریف میکردمن فریدمیومدتوذهنم(فرید یه مدله)
وخیلی ماجراهای دیگه
به نظرتون راس میگف؟!
:-\
عایا؟
من هنوزتوکفم!
الهه ی آتش
- ۱.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط