هوسخان

🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

#هوس_خان👑
#پارت89





گفتنش کمی سخت به نظر می رسید کمی غیر معمول بود اما واقعیت هم این بود نبود؟

سیگاری که توی دستم بود روی زمین انداختم کمی کلافه دست به صورتم کشیدم

و علیرضا چکشی که توی دستش بود و روی زمین گذاشت و گفت

_حرفتو بزن فراز چیزی شده چیزی هست که میخوای به من بگی از وقتی که برگشتی چند باری که دیدمت فهمیدم یه چیزی هست یه حرفی هست که میخوای بگی و مرددی!

به علیرضا اعتماد داشتم پس میتونستم بهش بگم.
رو بهش گفتم
وقتی برگشتم وقتی مهتاب بهم نشون دادن و گفتن زنت اینه قراره با این ازدواج کنی من نگاهم رو اون نبود نگاهم روی یه نفر دیگه ای بود که کنار مهتاب بود

علیرضا از این حرفی که زده بودم کنارم نشست و گفت
_چی داری می گی ؟

دستی به صورتم کشیدم و گفتم نگاه من روی مهتاب نبود چون چشمام خواهر کوچکترش و گرفته بود

وقتی حرف میزدم علیرضا ماتومبهوت بود بهم نگاه میکرد
انگار باورش نمی شد با خنده گفت

_شوخی می کنی مگه نه ؟

نه شوخی نیست من ماهرو دیدم چشمام مهتاب و ندید حتی به مادرم هم گفتم
گفتم من این دختر می خوام !
اما بهم گفت اون ممکن نیست
گفت اون دختر بچه فقط و فقط خواهر زن تو میمونه .

علیرضا بلند شد چند باری موهاشو چنگ زد به دیوار تکیه داد و به من نگاه کرد و بعد با عصبانیت به سمتم حمله کرد و یقه ی لباسمو گرفت و منو به دیوار کوبید و گفت

_معلومه چی داری میگی معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟
اون بچه خواهر زن ته اون دختر خواهر زن ته
تو نباید همچنین حرفهایی بزنی

🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۵)

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت90 نمیخواستم اینطوری علیرضا رو از دس...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان 👑#پارت91نمیخواستم از احساس علیرضا چیزی به...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت88بعد از صبحانه که دیگه تقریباً ناها...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت87چی بهتر از این قرار بود صبحانه رو ...

وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد،...

رمان لحظات بی پایان

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط