دلت ميخواهد پيکرت را
دلت ميخواهد پيکرت را
به فراموشی ِ چين و چروک ملحفه ها
بسپاری
چشم بدوزی به سقف
به خوابی عميق و بی رويا بروی.
...
چه اضطراب تاريکيست
در صبحی که به جنگ با بيداری ميروی .
لابلای نفس کشيدن هايت گم ميشوی
غريبگی از لايه های بوی سيگار و ادکلن گوچی
هجوم می اورد و ........
...
چه سردرگمی عجيبی ست
در صبحی که پر از بيگانگيست با زندگی ٬
دلت اينده ای که نداری ميخواهد
صورت را پنهان ميکنی تا
فریاد هايت به ديوارها نرسند .
...
چه وابستگی تلخيست
در صبحی که کودکانه به پتويت چنگ می اندازی و
برای در بستر ماندن ٬
در به در بهانه ای
زندگی را ورق ميزنی
سيگاری ديگر و
سيگاری ديگر و ...
دردت هم تمام نمی شود
...
چه صبح غريبی بود
دلربا و مرگبار
.........................................
ثانيه ها رج می خورند ..
دقيقه ها تنيده می شوند ..
ساعت ها بافته می شوند ..
به فراموشی ِ چين و چروک ملحفه ها
بسپاری
چشم بدوزی به سقف
به خوابی عميق و بی رويا بروی.
...
چه اضطراب تاريکيست
در صبحی که به جنگ با بيداری ميروی .
لابلای نفس کشيدن هايت گم ميشوی
غريبگی از لايه های بوی سيگار و ادکلن گوچی
هجوم می اورد و ........
...
چه سردرگمی عجيبی ست
در صبحی که پر از بيگانگيست با زندگی ٬
دلت اينده ای که نداری ميخواهد
صورت را پنهان ميکنی تا
فریاد هايت به ديوارها نرسند .
...
چه وابستگی تلخيست
در صبحی که کودکانه به پتويت چنگ می اندازی و
برای در بستر ماندن ٬
در به در بهانه ای
زندگی را ورق ميزنی
سيگاری ديگر و
سيگاری ديگر و ...
دردت هم تمام نمی شود
...
چه صبح غريبی بود
دلربا و مرگبار
.........................................
ثانيه ها رج می خورند ..
دقيقه ها تنيده می شوند ..
ساعت ها بافته می شوند ..
- ۳۷۹
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط