فیک عشق زیبا پارت
فیک عشق زیبا پارت 24
صبه با نوره خرشید که به چشمام میخورد بیدار شدم میخواستم بلند شم که جونکوک منو سفت کرفته بود دستاشو از کمرم اون ور کردم اما دوباره منو گرفت و به خودش چسپوند
ات:ولم کن
کوک:اگه نکنم
ات:بس کن
یوهی روم خیمه زد
ات:برو کنار
کوک:اول بوس
سرشو نزدیکم کرد ولبامو بوسید بعد از لبام شروع کرد به بوسیدنه گردنم
ات:بسکن دردم میاد
بعد از ¹⁰ مین ازم جدا شد
کوک:حالا میتونی بری
از روم بلند شد و رفت به سمته حموم رفت
ات : منم آماده شدم و رفتم پایین همه سره میزه صبحانه نشسته بودن منم رفتم نشستم
پ/ک: یونجی برای امشب اماده شو قراره خاستگار بیاد برات
یونجی : من ازدواج نمیکنم بعدش بلند شدم از سره میز
پ/ک: تو غلتی میکنی که ازدواج نمیکنی وقتی دادشتو گفتیم باید با ات ازدواج کن به حرفه مون گوش کرد تو الان گوش نمیکنی( با داد)
یونجی : گریم گرفت و رفتم تو اوتاقم اخه چرا باید باکسی
که نمیشناسمش ازدواج کنم اخه چرا بعد چند مین ات اومد
اوتاقم رویه تخت کنارم نشست وگفت نگران نباش یونگی همه چیو حل میکنه یونجی گفت او..اون. یکی دیگه رو دوست داره
(با گریه)
ات: نه اون تورو دوست داره یکم گذشت و اروم شد من رفتم
بیرون جلویه جونکوک داشت میرفت بهش گفتم نمیخوای کاری
بکنی گفت چیکار بکنم وقتی پدر چیزی بگه دیگه همون
بهش گفتم یکم درک کن فکر کن با اینکه تو عاشقمی ولی پدرم میخواد من با یکی دیگه ازدواج کنم تو چیکارمیکنی
کوک: اح چرا مارو قاطی میکنی این موضوع میکنی
ات: یه کاری بکن برو با یونجی حرف بزن ناراحت
کوک: باشه میریم رفتم اوتاق یونجی رویه تختش نشسته بود و گریه میکرد رفتم کنارش نشستم و صورتشو تو دستام گرفت و گفتم گریه نکن یونجیم گفت اگه میخوای گریه نکنم نزار با اونیکه اصلا نمیشناسم ازدواج کنم دادش اگه یکم دوسم داری
نظره پدرو عوض کن ببخشد یونجیم ولی فکر کن شاید با اونیکه
قراره ازدواج کنی مرده خوبی باشه بعدش یونجی گفت ولم کن گفتم واسه شب آماده شو بعدش رفتم
《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《
شب ساعت 8 ..ات : خودمو اماده کردم و رفتم پیشه یونجی همین جوری نشسته بود گفتم بیا این لباسو بپوش وگرنه بدتر میشه لبایو گذاشتم رویه تخت واسش و رفتم بیرون هرچی به یونگی زنگ میزدم جواب نمیداد و همون لحظه صدای اجوما اومد که گفت مهمونا اومدن بعدش جونکوک اومد دستمو گرفت
گفت بریم رفتیم پایین مهمونا نشسته بودن که یهو چشمم خورد به
ادامه دارد
یه حسی یهم میگه این چند روز کسی حمایتم نمیکه
😔😔😔😔
صبه با نوره خرشید که به چشمام میخورد بیدار شدم میخواستم بلند شم که جونکوک منو سفت کرفته بود دستاشو از کمرم اون ور کردم اما دوباره منو گرفت و به خودش چسپوند
ات:ولم کن
کوک:اگه نکنم
ات:بس کن
یوهی روم خیمه زد
ات:برو کنار
کوک:اول بوس
سرشو نزدیکم کرد ولبامو بوسید بعد از لبام شروع کرد به بوسیدنه گردنم
ات:بسکن دردم میاد
بعد از ¹⁰ مین ازم جدا شد
کوک:حالا میتونی بری
از روم بلند شد و رفت به سمته حموم رفت
ات : منم آماده شدم و رفتم پایین همه سره میزه صبحانه نشسته بودن منم رفتم نشستم
پ/ک: یونجی برای امشب اماده شو قراره خاستگار بیاد برات
یونجی : من ازدواج نمیکنم بعدش بلند شدم از سره میز
پ/ک: تو غلتی میکنی که ازدواج نمیکنی وقتی دادشتو گفتیم باید با ات ازدواج کن به حرفه مون گوش کرد تو الان گوش نمیکنی( با داد)
یونجی : گریم گرفت و رفتم تو اوتاقم اخه چرا باید باکسی
که نمیشناسمش ازدواج کنم اخه چرا بعد چند مین ات اومد
اوتاقم رویه تخت کنارم نشست وگفت نگران نباش یونگی همه چیو حل میکنه یونجی گفت او..اون. یکی دیگه رو دوست داره
(با گریه)
ات: نه اون تورو دوست داره یکم گذشت و اروم شد من رفتم
بیرون جلویه جونکوک داشت میرفت بهش گفتم نمیخوای کاری
بکنی گفت چیکار بکنم وقتی پدر چیزی بگه دیگه همون
بهش گفتم یکم درک کن فکر کن با اینکه تو عاشقمی ولی پدرم میخواد من با یکی دیگه ازدواج کنم تو چیکارمیکنی
کوک: اح چرا مارو قاطی میکنی این موضوع میکنی
ات: یه کاری بکن برو با یونجی حرف بزن ناراحت
کوک: باشه میریم رفتم اوتاق یونجی رویه تختش نشسته بود و گریه میکرد رفتم کنارش نشستم و صورتشو تو دستام گرفت و گفتم گریه نکن یونجیم گفت اگه میخوای گریه نکنم نزار با اونیکه اصلا نمیشناسم ازدواج کنم دادش اگه یکم دوسم داری
نظره پدرو عوض کن ببخشد یونجیم ولی فکر کن شاید با اونیکه
قراره ازدواج کنی مرده خوبی باشه بعدش یونجی گفت ولم کن گفتم واسه شب آماده شو بعدش رفتم
《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《》《
شب ساعت 8 ..ات : خودمو اماده کردم و رفتم پیشه یونجی همین جوری نشسته بود گفتم بیا این لباسو بپوش وگرنه بدتر میشه لبایو گذاشتم رویه تخت واسش و رفتم بیرون هرچی به یونگی زنگ میزدم جواب نمیداد و همون لحظه صدای اجوما اومد که گفت مهمونا اومدن بعدش جونکوک اومد دستمو گرفت
گفت بریم رفتیم پایین مهمونا نشسته بودن که یهو چشمم خورد به
ادامه دارد
یه حسی یهم میگه این چند روز کسی حمایتم نمیکه
😔😔😔😔
- ۷.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط