قلب تپنده پارت
قلب تپنده پارت ۱۱
از زبان ات
-رفتم تو اتاقش و دیدم رو مبل نشسته برای همین رفتم جلوتر و گلویی صاف کردم
-با من کاری داری
+آره
-خب....
+خب به جمالت
-کوک تو همه جدی و سردی با منم همونجوری باش نمیشه
+نه نمیشه
-چرا
-دیدم بهم نزدیک شد و از کمرم سفت گرفت و انگار میخواست ببوستم
-داری چیکا میکنی
+راستش من دوستت دارم
از زبان کوک
+وقتی بهش اعتراف کردم ضربان قلبم خیلی رفت بالا اشهدمو خوندم و فک کردم الانه که بیهوش شم ولی خب هیچ اتفاقی نیوفتاد خیلی تعجب کردم آخه چون قلبم مصنوعیه انتظار داشتم الان بیهوش شم(چه انتظارایی داره بچم)
-واقعا منو دوست داری؟
+آره
-انتظار داری باور کنم؟
+آره
-دوست پسرم میشی؟
+آره
-دیدی منم گولت زدم کوچولوووو
-داشتم از خنده میمردم بلاخره انتقامم رو گرفتم ازش و اونم حواسش نبود ولی یهو کوک گف
+متاسفم که ناراحتت میکنم ولی من گول نخوردم کاملا جدی گفتم
-چییییی..اصلا امکان نداره
-همون لحظه ته اومد تو و نفس نفس میزد
÷ای وای...بد موقع مزاحم شودم ببخشید گوگولا(🤣)
+نه لازم نی بیا تو میخواستی چی بگی
÷میخواستم بگم ات از پرورشگاه زنگ زدن و گفتن بابات پیدا شده و داره دنبالت میگرده
-واقعا داری جدی میگی
÷اوهوم
-ولی اهمیتی نمیدم چون اینهمه سال کجا بوده پس
+ شاید حرفی برای تو ضیح دادن داشته باشه
همون لحظه بادیگارد در زد و اومد تو و تعظیم کرد
™خانمه ات آقای جئون خواستن برین پایین فک کنم پدرتون اومدن
-باشه بریم همین الان میام پایین
از زبان کوک
گندش بزنن آخه چرا الاااااننننن اگه ات برهههه چییی
با ات و ته رفتیم پایین کنار پدرم که دم در بود ایستادیم
که یه ماشین لوکس اومد و راننده پیاده شد و در رو باز کرد برای پدر ات
پدر ات یه لباس شیک از سر تا پا مشکی پوشیده بود و با پدرم دست داد(علامت پدر ات یعنی آقای پارک$)
$سلام من آقای پارک هستم
/سلام خیلی خوش اومدین بفرمایین تو
$نه ممنون اومدم ات رو با خودم ببرم
از زبان ات
-اول از اینکه چون اینهمه سال ولم کرده بود از دستش عصبی بودم برای همین با عصبانیت گفتم
-بعد از اینهمه سال برگشتین و انتظار دارین باهاتون بیام؟
$اونموقع وضع مالی خوبی نداشتم و نمیتونستم برات بهترین زندگی رو درست کنم برای همین سخت تلاش کردم و الان اومدم دنبالت
-من نمیام
/ات دخترم لطفا به حرف بابات گوش بده
+جسارت نباشه ولی ما چطوری مطمئن شیم شما پدر ات هستین؟
$شما؟
+بزرگترین مافیا آقای جئون کوک داداش ات هستم
$ خوشبختم ولی بهتره خودتون رو از دختر من دور نگه دارین
+زنگ میزنم به پرورشگاه تا مطمئن شم
$خیلی خب باشه مانعی نیست من همه مدارک لازم رو به اونجا تحویل دادم یعنی به خانم جیسو
از زبان کوک
به پرورشگاه زنگ زدم و جیسو تایید کرد که اون بابای اته
از زبان ات
-خیلی خب باشه ولی باید صبر کنید تا من وسایلم رو جمع کنم
$نه عزیزم لازم نیست ما قراره از شهر بریم بیرون و کلا یه زندگی جدید بسازیم از اونجایی که به تعطیلات نزدیک شدیم میخام سال نو کنار خودم باشی
-خیلی خب باشه
/پس یعنی راضی ای که الان با بابات بری؟
-بله ممنون آقای جئون
/پس به سلامت یادت باشه از خودت بهم خبر بدی
-حتما
+یعنی الان ات با باباش میره یه شهر دیگه؟
/بله
×خدافظ ات از آشپزی باهات لذت بردم
÷خدافظ
+خدافظ کوچولو
- رفتم دَر گوشش گفتم
-خدافظ ددی
$دخترم سوار ماشین شو
-چشم
از زبان کوک
اونا سوار ماشین شدن، منم داشتم برمیگشتم به اتاقم که سرم به شدت درد میکرد که حالم بد شد و افتادم رو زمین و تمام حافظم برگشت(خاطراتش و تو کامنتا گذاشتم)وای نه اون همون کسیه که باعث شد قلبم رو از دست بدم و الان هم اومده دنبال ات..اومایگاد سریع باید برم نجاتش بدم برای همین سریع به بادیگارد گفتم ردش رو بزنه و سوار ماشین شدم و راه افتادم تا ات رو پیدا کنم هرجور شده...
بنظرتون چرا عموی ات، اومده سراغش؟!چی میخواد؟!
..برای ادامه شرط: ۱۵ لایک و ۱۰ کامنت و ۶ بازنشر
از زبان ات
-رفتم تو اتاقش و دیدم رو مبل نشسته برای همین رفتم جلوتر و گلویی صاف کردم
-با من کاری داری
+آره
-خب....
+خب به جمالت
-کوک تو همه جدی و سردی با منم همونجوری باش نمیشه
+نه نمیشه
-چرا
-دیدم بهم نزدیک شد و از کمرم سفت گرفت و انگار میخواست ببوستم
-داری چیکا میکنی
+راستش من دوستت دارم
از زبان کوک
+وقتی بهش اعتراف کردم ضربان قلبم خیلی رفت بالا اشهدمو خوندم و فک کردم الانه که بیهوش شم ولی خب هیچ اتفاقی نیوفتاد خیلی تعجب کردم آخه چون قلبم مصنوعیه انتظار داشتم الان بیهوش شم(چه انتظارایی داره بچم)
-واقعا منو دوست داری؟
+آره
-انتظار داری باور کنم؟
+آره
-دوست پسرم میشی؟
+آره
-دیدی منم گولت زدم کوچولوووو
-داشتم از خنده میمردم بلاخره انتقامم رو گرفتم ازش و اونم حواسش نبود ولی یهو کوک گف
+متاسفم که ناراحتت میکنم ولی من گول نخوردم کاملا جدی گفتم
-چییییی..اصلا امکان نداره
-همون لحظه ته اومد تو و نفس نفس میزد
÷ای وای...بد موقع مزاحم شودم ببخشید گوگولا(🤣)
+نه لازم نی بیا تو میخواستی چی بگی
÷میخواستم بگم ات از پرورشگاه زنگ زدن و گفتن بابات پیدا شده و داره دنبالت میگرده
-واقعا داری جدی میگی
÷اوهوم
-ولی اهمیتی نمیدم چون اینهمه سال کجا بوده پس
+ شاید حرفی برای تو ضیح دادن داشته باشه
همون لحظه بادیگارد در زد و اومد تو و تعظیم کرد
™خانمه ات آقای جئون خواستن برین پایین فک کنم پدرتون اومدن
-باشه بریم همین الان میام پایین
از زبان کوک
گندش بزنن آخه چرا الاااااننننن اگه ات برهههه چییی
با ات و ته رفتیم پایین کنار پدرم که دم در بود ایستادیم
که یه ماشین لوکس اومد و راننده پیاده شد و در رو باز کرد برای پدر ات
پدر ات یه لباس شیک از سر تا پا مشکی پوشیده بود و با پدرم دست داد(علامت پدر ات یعنی آقای پارک$)
$سلام من آقای پارک هستم
/سلام خیلی خوش اومدین بفرمایین تو
$نه ممنون اومدم ات رو با خودم ببرم
از زبان ات
-اول از اینکه چون اینهمه سال ولم کرده بود از دستش عصبی بودم برای همین با عصبانیت گفتم
-بعد از اینهمه سال برگشتین و انتظار دارین باهاتون بیام؟
$اونموقع وضع مالی خوبی نداشتم و نمیتونستم برات بهترین زندگی رو درست کنم برای همین سخت تلاش کردم و الان اومدم دنبالت
-من نمیام
/ات دخترم لطفا به حرف بابات گوش بده
+جسارت نباشه ولی ما چطوری مطمئن شیم شما پدر ات هستین؟
$شما؟
+بزرگترین مافیا آقای جئون کوک داداش ات هستم
$ خوشبختم ولی بهتره خودتون رو از دختر من دور نگه دارین
+زنگ میزنم به پرورشگاه تا مطمئن شم
$خیلی خب باشه مانعی نیست من همه مدارک لازم رو به اونجا تحویل دادم یعنی به خانم جیسو
از زبان کوک
به پرورشگاه زنگ زدم و جیسو تایید کرد که اون بابای اته
از زبان ات
-خیلی خب باشه ولی باید صبر کنید تا من وسایلم رو جمع کنم
$نه عزیزم لازم نیست ما قراره از شهر بریم بیرون و کلا یه زندگی جدید بسازیم از اونجایی که به تعطیلات نزدیک شدیم میخام سال نو کنار خودم باشی
-خیلی خب باشه
/پس یعنی راضی ای که الان با بابات بری؟
-بله ممنون آقای جئون
/پس به سلامت یادت باشه از خودت بهم خبر بدی
-حتما
+یعنی الان ات با باباش میره یه شهر دیگه؟
/بله
×خدافظ ات از آشپزی باهات لذت بردم
÷خدافظ
+خدافظ کوچولو
- رفتم دَر گوشش گفتم
-خدافظ ددی
$دخترم سوار ماشین شو
-چشم
از زبان کوک
اونا سوار ماشین شدن، منم داشتم برمیگشتم به اتاقم که سرم به شدت درد میکرد که حالم بد شد و افتادم رو زمین و تمام حافظم برگشت(خاطراتش و تو کامنتا گذاشتم)وای نه اون همون کسیه که باعث شد قلبم رو از دست بدم و الان هم اومده دنبال ات..اومایگاد سریع باید برم نجاتش بدم برای همین سریع به بادیگارد گفتم ردش رو بزنه و سوار ماشین شدم و راه افتادم تا ات رو پیدا کنم هرجور شده...
بنظرتون چرا عموی ات، اومده سراغش؟!چی میخواد؟!
..برای ادامه شرط: ۱۵ لایک و ۱۰ کامنت و ۶ بازنشر
- ۲۶.۰k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط