ای نگاهت آشنا شد با دل دیوانه ام
ای نگاهت آشنا شد با دل دیوانه ام
می نویسم مثل شمعی که بر آن پروانه ام
چون قلم در دست من رقصان و لرزان آمده
می شوم همراه تو با یک غزل؛جانانه ام!
چند وقتی می شود همسایه ی قلبت شدم
ای که نامت شد دلیل پاکیی پیمانه ام
در تصورها کشیدم آن رخ و چشم تو را
موج می زد مهربانی در میان خانه ام
گاه گاهی می شوی همراه من در هر کلام
مثل کوهی نازنین در کنج این ویرانه ام
دور چشمان سیاهت عینکی قابش شده
در دلم حک شد نگاهت تا ابد،مستانه ام!
می نویسم مثل شمعی که بر آن پروانه ام
چون قلم در دست من رقصان و لرزان آمده
می شوم همراه تو با یک غزل؛جانانه ام!
چند وقتی می شود همسایه ی قلبت شدم
ای که نامت شد دلیل پاکیی پیمانه ام
در تصورها کشیدم آن رخ و چشم تو را
موج می زد مهربانی در میان خانه ام
گاه گاهی می شوی همراه من در هر کلام
مثل کوهی نازنین در کنج این ویرانه ام
دور چشمان سیاهت عینکی قابش شده
در دلم حک شد نگاهت تا ابد،مستانه ام!
- ۲.۰k
- ۰۷ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط