{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای نگاهت آشنا شد با دل دیوانه ام

ای نگاهت آشنا شد با دل دیوانه ام
می نویسم مثل شمعی که بر آن پروانه ام
چون قلم در دست من رقصان و لرزان آمده
می شوم همراه تو با یک غزل؛جانانه ام!
چند وقتی می شود همسایه ی قلبت شدم
ای که نامت شد دلیل پاکی‌ی پیمانه ام
در تصورها کشیدم آن رخ و چشم تو را
موج می زد مهربانی در میان خانه ام
گاه گاهی می شوی همراه من در هر کلام
مثل کوهی نازنین در کنج این ویرانه ام
دور چشمان سیاهت عینکی قابش شده
در دلم حک شد نگاهت تا ابد،مستانه ام!
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی جونگ کوک

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ...

صد کاخ مجلّل شـده  ویرانـهٔ چشمتعالـم همه دیـوانـه و دیوانـه...

#elham31* من خمارم ساقیا پیمانه میخواهد دلم*وز می ناب لبت مس...

از من بگریزید که مِی خورده‌ام امروزبا من منشینید که دیوانه‌ا...

شبی با خود ترا در خلوت میخانه می خواهملبت را بر لبان خویش چو...

با تو شرابی گوشه ی میخانه می چسبدکُنجِ لبت یک بوسه ی جانانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط