{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صد خاطره در یادم آمد اما هیچکس پایش نبود

صد خاطره در یادم آمد اما هیچکس پایش نبود
یادم آمد هر کجا تنها بماندم جز خدا یاری نبود
هر کسی آمد به اطرافم سخن جز ترکم نگفت
آهی از هجران کشید و باز هم چیزی نگفت
آهی سرد از جنس غبار از خاطراتش مانده بود
از همدمم رَدّی،نشانی،خاطری پیدا نبود
افسوس ماند و بغض هایم که پیاپی میشکست
یادم آمد او غمم را با نوازش میشکست
در به در گشتم،شکستم،سوز آهم شعله زد
دلتنگی سرد و اَسَفناکی به گِردم حلقه زد
بعد او صد ها مسافر آمد اما هیچکس عاشق نبود
در دیارم دیگر عقل هم با چشم و دل صادق نبود
به ناگه ندایی از امّت تنهایی ام فریاد زد
دلبر شیرین کلامت خاطراتش را ورق زد
دیدگاه ها (۸۷)

فصلها رفتند اما همچنان پاییز ماندنیمی از من با تو در مِهر خی...

ای نگاهت آشنا شد با دل دیوانه اممی نویسم مثل شمعی که بر آن پ...

غزل بردار، لب تر کن، بنوش از شربت شعرمدلت را مبتلاتر کن به ب...

خواستم گریه کنم لحظه ی دیدار نشد.بزنم حرف دلم پیشِ تو انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط