چه طبیبی که به درمان دل بیمارم

چه طبیبی که به درمان دلِ بیمارم
راهْ بسته که مبادا به مداوا بکشد
بعد تو شب همه شب، نی شود این نای ز درد
ناله ی مرغ شب و دل به ثریا بکشد
نیستی مرهم زخمم مزنش نیش و نمک
از چه خواهی که دلم دست ز دنیا بکشد؟
جفت پا کرده به یک کفش که زَجْرم بدهد
تا مرا با جدلی ساده به اِغوا بکشد
کرده او آنچه حلال است حرام دل ما
خواهم او را به تقاصی که به عقبیٰ بکشد
تا بداند که چه آورده سر ما ز غرور
کاش یک ذره فقط، از غمِ ما را بکشد
می نویسم ، مزنش خط، که سکوت دل من
گشته باعث غزلم به اگر امّابکشد
دیدگاه ها (۱۱)

با من حرف نزنلو  می رود تمام داستانو آنهایی که نباید ، می فه...

‍ باغ خشکیده ام و چشم تری نیست که نیستمنم و تیغ بلایا؛ سپ...

عشق دنیاے مرا سوزاند، اما پیشڪش داد از این دارم ڪه دینم سوخت...

چشم در چشمت شدم دیدی ولی نشناختی بغض من را خوب فهمیدی ولی نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط