جین جو : خوبم .. تنهام بزار... جونگکوک اخم کرد و جدی گفت
جین جو : خوبم .. تنهام بزار... جونگکوک اخم کرد و جدی گفت : من ولت نمیکنم .. بریم خونه زود باش .. دیگه درسته با پدر دعوا کردی ولی معنی نمیشه که به خونه هم نری .. بریم دیگه تهیونگ خیلی نگران میشه - نفسی کشید و تند کنارش روی نیم کت نشست - اگه از مهدکودک بیاد و ببینه شما نیستی خیلی ناراحت میشه
مادرش نفس عمیقی کشید .. سپس آروم سری تکون داد جونگکوک تند بلند شد و مادرش را همراهش با عشق بلند کرد کرد دست جین جو را دور بازوش حلقه کرد سپس راهی شد ... نفس عمیقی کشید و زل زد به آسمان..
تا رسیدن به عمارت راه دوری نبود و خیلی هم سخنی روی لب نیاوردن.. تهیونگ با دیدن مادرش تند دوید و پاهای مادرش را بغل گرفت با بغض گفت : کجا بودی مامانی .. مگه نمیدونی نبود تو منم میشه ..
جین جو تند خم شد سپس موهای پسرش را بوسید و تلخ لبخند زد : ببخشید ..
جونگکوک لبخندی زد سپس کلافه دست تو جیب سمت اتاقش هجوم برد.. کلافه روی تخت لم داد . خودش هم متوجه این خستگی نبود حتی موقع ای که روی نامزد کردن جیهوپ پدر و مادرش دعوا کرده بودن هم همانند آروم و خسته بود .. گوشی را از جیب شلوار جین اش بیرون آورد سپس سمت برنامه گردی به اسم پیام رساند رفت .. ولی .. از آوا هیگونه پیامی ندیده بود.. اخم هایش تو هم رفت ٫ چرا پیام نداده حتما کار داره ٫ شانه ای الا زد سپس روی بالشت سرش را گذاشت به ساعت نگاه کرد ۴ : ۱۵ دقیقه را نشان میداد زمزمه کنان گفت ٫ خوب بقیش کنار خوابم میاد .. خیلی ٫ بدون پتو روی شکم دراز کشید و یکی از زانو هایش را جلو برد کم کم بخواب عمیقی فرو رفت ...
مادرش نفس عمیقی کشید .. سپس آروم سری تکون داد جونگکوک تند بلند شد و مادرش را همراهش با عشق بلند کرد کرد دست جین جو را دور بازوش حلقه کرد سپس راهی شد ... نفس عمیقی کشید و زل زد به آسمان..
تا رسیدن به عمارت راه دوری نبود و خیلی هم سخنی روی لب نیاوردن.. تهیونگ با دیدن مادرش تند دوید و پاهای مادرش را بغل گرفت با بغض گفت : کجا بودی مامانی .. مگه نمیدونی نبود تو منم میشه ..
جین جو تند خم شد سپس موهای پسرش را بوسید و تلخ لبخند زد : ببخشید ..
جونگکوک لبخندی زد سپس کلافه دست تو جیب سمت اتاقش هجوم برد.. کلافه روی تخت لم داد . خودش هم متوجه این خستگی نبود حتی موقع ای که روی نامزد کردن جیهوپ پدر و مادرش دعوا کرده بودن هم همانند آروم و خسته بود .. گوشی را از جیب شلوار جین اش بیرون آورد سپس سمت برنامه گردی به اسم پیام رساند رفت .. ولی .. از آوا هیگونه پیامی ندیده بود.. اخم هایش تو هم رفت ٫ چرا پیام نداده حتما کار داره ٫ شانه ای الا زد سپس روی بالشت سرش را گذاشت به ساعت نگاه کرد ۴ : ۱۵ دقیقه را نشان میداد زمزمه کنان گفت ٫ خوب بقیش کنار خوابم میاد .. خیلی ٫ بدون پتو روی شکم دراز کشید و یکی از زانو هایش را جلو برد کم کم بخواب عمیقی فرو رفت ...
- ۲۱۷
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط