{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_دوم_وارث_ده_عنصر

#پارت_دوم_وارث_ده_عنصر
صدای شکستن کریستال هنوز در تالار می‌پیچید.
تکه‌های شفاف و درخشان روی سنگ‌فرش پخش شده بودند و نورهای رنگی از میانشان مثل زخم‌هایی زنده می‌درخشیدند.

برای چند ثانیه، هیچ‌کس تکان نخورد.

بعد، صدای زمخت یکی از استادها سکوت را شکست:
«همه عقب بایستند!»

چند نفر از داوطلب‌ها با ترس یک قدم عقب رفتند.
یکی از دخترها زیر لب چیزی شبیه دعا زمزمه کرد.
جیمین بی‌اختیار یک قدم جلو آمد، اما نگهبانی با نیزه‌ی نقره‌ای راهش را بست.

آلیا هنوز دستش را بالا نگه داشته بود.
انگار خودش هم باورش نمی‌شد چه اتفاقی افتاده.
نه، باورش نمی‌شد که **همه‌چیز** آن‌قدر سریع از کنترلش خارج شده باشد.

استادِ پیر با موهای نقره‌ای ــ همان که پیش از شروع آزمون سخن گفته بود ــ آهسته از پله‌ها پایین آمد.
چهره‌اش آرام بود، اما آن آرامش از آن مدل‌هایی نبود که دل را راحت کند؛ از آن‌هایی بود که بیشتر شبیه سکوتِ قبل از طوفان‌اند.

او جلو آمد و مقابل آلیا ایستاد.
نگاهش روی صورت او ثابت ماند، طولانی و سنگین؛ طوری که انگار دارد چیزی را در عمق وجودش می‌خواند.

«اسم؟»

آلیا با مکث جواب داد:
«آلیا…»

استاد سرش را کمی خم کرد.
«نام خانوادگی؟»

«…فیلکس.»

جیمین که پشت سرش ایستاده بود، زیر لب گفت:
«فیلیکسه. نه فیلکس.»

آلیا بدون آن‌که برگردد، خیلی آرام گفت:
«الان وقت ایراد گرفتن از تلفظمونه؟»

استاد پیر، برای کسری از ثانیه، نگاهش را از او نگرفت.
بعد به آرامی گفت:
«تو اینجا نیستی که فقط امتحان بدی، آلیا فیلیکس.
تو اینجا هستی چون چیزی درونت بیدار شده که نباید بیدار می‌شد.»

همهمه‌ای خفه در جمع پیچید.

چند نفر با وحشت به هم نگاه کردند.

یکی از استادهای دیگر، مردی بلندقد با ردای سرمه‌ای، نزدیک شد و با صدایی تند گفت:
«این سنگ نباید می‌شکست. فقط سه نفر در صد سال گذشته توانسته‌اند چنین واکنشی ایجاد کنند.»

یکی دیگر پاسخ داد:
«و هیچ‌کدامشان… سالم نماندند.»

آلیا حس کرد سرمایی از پشت گردنش پایین رفت.

جیمین اخم کرد.
«منظورتون از سالم نماندند دقیقاً چیه؟»

استاد سرمه‌ای بی‌تفاوت جواب داد:
«یعنی بعضی از آن‌ها دیوانه شدند. بعضی ناپدید شدند. و بعضی دیگر… توسط خود شورا مهر شدند.»

سکوتی تیز و ناگهانی روی تالار افتاد.

آلیا دیگر لبخند نزد.
نه از روی ترس؛ از روی فهم.
فهمِ این‌که چیزی خیلی بزرگ‌تر از یک آزمون ساده اتفاق افتاده است.

او آهسته دستش را پایین آورد.

«من فقط امتحان می‌دادم.»

استاد پیر با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«بله. و همین مسئله خطرناک‌ترش می‌کند.»

یکی از داوطلب‌ها از ته سالن با صدای لرزان گفت:
«ولی… او دقیقاً چه قدرتی دارد؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

چون پاسخ، اصلاً ساده نبود.

در همان لحظه، نگاه آلیا به انتهای سالن افتاد.
الا هنوز آن‌جا ایستاده بود.
چشمانش، برخلاف دیگران، پر از ترس نبودند.
پر از سؤال بودند.
و شاید… کمی حسادت.

نه حسادتِ بد.
از آن حسادت‌هایی که وقتی آدم می‌فهمد کسی چیزی دارد که خودش ندارد، در دلش می‌جوشد.
آلیا این نگاه را خوب می‌شناخت.
خیلی خوب.

الا آهسته ابرو بالا انداخت؛ انگار می‌خواست بگوید:
«تو دیگه کی هستی؟»

آلیا هم بی‌اختیار نگاهش را نگه داشت.
برای یک لحظه، میان آن دو، چیزی شبیه جرقه رد و بدل شد.
نه دوستی.
نه دشمنیِ کامل.
چیزی بین این دو.
و همین چیز بینابینی، معمولاً خطرناک‌ترین نوع شروع است.

استاد پیر بالاخره رو به جمع کرد و با صدایی محکم گفت:
«آزمون فعلاً متوقف می‌شود.
همه به تالار پذیرش منتقل شوند.
و تو…»
نگاهش دوباره روی آلیا نشست.
«تو با من می‌آیی.»

جیمین فوراً گفت:
«نه.»

همه به او نگاه کردند.

او با قدمی جلوتر آمد، شانه‌هایش را صاف کرد و بی‌تردید ادامه داد:
«خواهرم جایی نمی‌رود مگر این‌که من هم همراهش باشم.»

استاد سرمه‌ای خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌روح.
«تو هنوز حتی وارد آکادمی نشده‌ای و جرأت می‌کنی برای قوانینش شرط بگذاری؟»

جیمین بی‌پروا جواب داد:
«وقتی پای خواهرم وسط باشه، بله.»

آلیا به او نگاه کرد و حس کرد چیزی گرم در سینه‌اش تکان خورد.
برادرش گاهی واقعاً اعصاب‌خردکن بود، اما همین اعصاب‌خردکنی‌اش، در لحظه‌های درست، تبدیل به چیزی می‌شد که آدم را نجات می‌داد.

استاد پیر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد، انگار که تصمیمی گرفته باشد، گفت:
«بسیار خوب.
تو هم بیا.»

و این‌گونه، آلیا و جیمین از جمع جدا شدند و از راهرویی تاریک و بلند عبور کردند؛ راهرویی که دیوارهایش با مشعل‌های آبی روشن شده بود و هر قدمشان صدای خفه‌ی آینده‌ای نامعلوم را زیر پاهایشان له می‌کرد...
دیدگاه ها (۰)

#ادامه_پارت_دو_وارث_ده_عنصر.آلیا در تمام مسیر سعی می‌کرد آرا...

خوشگلمون فالو شه@naby1997

#پارت_اول_وارث_ده_عنصرشب، مثل پارچه‌ای سیاه و سنگین روی شهر ...

فیک جدید🪽وارث ده عنصر⚛️شخصیت/پدر و مادرجیمین،آلیا:فیلیکس (پد...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️باران از عصر شروع شده بود.تا ساعت نه شب، ت...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط